هرچند لوکینو ویسکونتی را اشراف زاده ای مستند دانسته اند که به دلیل خاستگاه اجتماعی اش، هرگز نتوانست به درستی به فضای طبقه ی محروم ایتالیا نزدیک شود اما او بارها اذعان داشته: نئورئالیسم هرگز در من تمام نشد، من تلخی نئورئالیسم را تا گور هم حمل خواهم کرد. اگر علاقه مند هستید کمی با جهان کارگردانی اشراف زاده که از عضو حزب کومونیست ایتالیا بود آشنا شوید با این نوشتار یلووال مدیا همراه باشید.

آغاز زندگی ویسکونتی
لوکینو ویسکونتی از نواده های یک خاندان اشرافی میلان به شمار می آمد، پدرش مدیر یکی از سالن های تئاتر شهر بود و لوکینو نوجوان در سیزده سالگی به عنوان یک بازیگر مستعد روی صحنه تئاتر رفت و در همان سن شیفته ی موسیقی و ساز شخصیاش ویولنسل بود، حتما به دلیل طبقهی خانوادگی اش بود که در جوانی دوستان مشهور و فرهیخته ای چه در عرصه ی موسیقی چه در عرصهی ادبیات داشت.

پیش از ویسکونتی کارگردان
لوکینو پس از طی دوران تحصیل و مدتی کار در زمینه طراحی صحنه نمایش، در سال 1936 به پاریس رفت و به یمن دیداری اتفاقی با کوکو شنل به گروه تولید فیلم ژان رنوار آشنا شد. نخست در بخش طراحی لباس و بعدها به عنوان دستیار کارگردان در ساخت فیلم های تونی و یک روز در شهر با او در فرانسه همکاری کرد. او در سال 1939 به ایتالیا بازگشت تا در ساخت فیلم لاتوسکا دستیار ژان رنوار باشد. در این فیلم لوکینو ابتدا در زمینه شیوه ی اقتباسی فیلم کار کرد و سپس دستیاری کارگردانی آن را بر عهده گرفت.
سه فیلم به کارگردانی لوکینو ویسکونتی
وسوسه
لوکینو ویسکونتی در سالهای سفر به پاریس و برگشتش به ایتالیا عمیقا با جریان های سیاسی و اوضاع احوال اجتماعی اروپا آشنا شد و او که تاکنون از هواداران فاشیسم بود به کمونیسم روی آورد. بر مبنای این آگاهی از وضعیت اروپا در سال 1942 اولین فیلمش به نام وسوسه را بر اساس رمان پستچی دو بار در نمی زند به نویسندگی جیمز کین ساخت؛ اما نمایش آن در ایتالیا ممنوع شد. او هرگز حاضر نشد مثل روسلینی با دستگاه فاشیستی موسولینی کنار بیاید و فیلمهایی از جنس خلبان بازمی گردد بسازد. توقیف فیلم وسوسه و سکوت چند ساله ی ویسکونتی تا پایان جنگ جهانی دوم، روی دیگری از شخصیت ویسکونتی را نشان داد. وسوسه بعد از جنگ جهانی دوم در بین فیلم های جدید آن هم نه به صورت نسخه ای کامل که با نسخه ای مثله شده و ناقص روی پرده سینماها رفت. وسوسه به لحاظ سبکشناختی رئالیستی ترین فیلم ویسکونتی است.

شبهای روشن
سناریوی شبهای روشن بسیار ساده و روان که روایتگر داستان کوتاهی از داستایوسکی است. از ابتدای فیلم تاکید بر حضور و تنهایی مرد دارد. با جلو رفتن فیلم حضور مرد در ذهن بیننده پررنگ تر می شود اما در ادامه حضور مرد در فیلم کمرنگ می شود تا این که ناگهان ویسکونتی درست در لحظات پایانی فیلم و در جایی که هیچکس انتظار ندارد قهرمان فیلمش را تنها و بی یار همچون ابتدای فیلم رها می کند.

شاید بتوان گفت فیلم شعری است در رثای تنهایی. شب های روشن با توجه به نورپردازی پرکنتراست شبهایی درخشان و زیباست هرچند که روز آن شب ها چندان روشن نیستند. وینسکونتی در این فیلم تلاش می کند با انتخاب لوکیشنی با معماری یکنواخت شهری و با استفاده از پل ها و نقش سرما و برفی که می بارد فضایی خلق کند که معرف زندگی و شخصیت اول فیلمش باشد. ویسکونتی در جایی می گوید: سینمایی که مطلوب من است یک سینمای انسانی است، ساده ترین حرکات انسان رفتار او و احساس او کافی است که شعر را خلق کند. سنگینی وجود انسان و حضور او تنها چیزی است که می تواند بر جان بخشیدن تصاویر حکومت کند.
زمین می لرزد
لوکینو ویسکونتی کارگردانی نبود که مسائل داغ روز برایش اهمیت داشته باشد و این یکی از خصیصه هایی است که او را از دیگر کارگردان های نئورئالیسم متمایز می کند.

زمین می لرزد هرچند در زمانه ی جنگ ساخته شده اما از جنگ سخن نمی گوید، می رود سروقت خانوادهی ماهیگیری فقیر سیسیلی و چنان واقعگرایی را به بیننده نشان می دهد که خیلی ها آن را فیلمی مستند با رگه هایی از داستان می دانند. بعدها عناصری از نهضت نئورئالیسم که در فیلم یافت شد همه به تمامی و با شکوه بودند. مثلا این که دوربین به جای استودیو در جاهای واقعی حضور دارد و به جای هنرپیشه از نابازیگران استفاده می شود، فقر و مسائل اجتماعی و فقدان عدالت جانمایه فیلم را نشان می دهد. زمین می لرزد با واقعگرایی اصیلش تماشاگر را تحت تاثیر قرار می دهد.
اشتراک گذاری

