نقد و بررسی فیلم ستاره‌های سگی؛ آخرالزمان از نگاه ریدلی اسکات

نقد و بررسی فیلم ستاره‌های سگی؛ آخرالزمان از نگاه ریدلی اسکات
زمان مطالعه: 5 دقیقه
0
(0)

در «ستاره‌های سگی» (The Dog Stars)، دنیا آن‌طور که می‌شناسیم به پایان رسیده و همه حالشان… خب، نه اینکه دقیقا خوب باشد، اما می‌دانید، بد هم نیست؟ زنده‌اند، دوام آورده‌اند و هر روز را به امید رسیدن به روز بعد پشت سر می‌گذارند. اوضاع قطعا می‌توانست بهتر باشد؛ چیزی که پس از یک همه‌گیری آنفلوآنزا که بیشتر جمعیت انسانی کره زمین را از بین برده، گفتنش بدیهی است. اما از طرف دیگر، چهار شخصیت اصلی داستان می‌توانستند مرده باشند، پس همین هم غنیمت است. همین حس بی‌تفاوت و اندکی غم‌زده «فقط زنده ماندن و ادامه دادن» بر داستان بقای پساآخرالزمانی ریدلی اسکات سایه انداخته؛ حال‌وهوایی که حفظ جذابیت دراماتیک آن دشوار است، چه برسد به اینکه بتوان از دلش حس یک ماجراجویی جسورانه بیرون کشید. فیلم که به شکلی نسبتا مناسب در پایان یک تابستان طولانی و پرسروصدای سینمایی اکران شده، بلاک‌باستری است که به‌طرز غافلگیرکننده‌ای کم‌انرژی و کم‌حادثه از آب درآمده است. شاید می‌شد رویکرد آرام و شخصیت‌محورش را تحسین کرد، اگر واقعا شخصیت‌هایی در اختیار مخاطب می‌گذاشت که بتوان به آن‌ها دل بست. در ادامه این مقاله یلووال مدیا به بررسی و نقد دقیق تر این فیلم می پردازیم.

از روح اندوهگین رمان تا سکوت اقتباس

تصویری از فیلم ستاره‌های سگی

رمان محبوب پیتر هلر که در سال ۲۰۱۲ منتشر شد و منبع اقتباس فیلم است، تا حد زیادی چنین شخصیت‌هایی داشت. رمان، فشرده و پرحادثه بود و ایجاز و شاعرانگی به سبک جک لندن را، همراه با نوعی طنز تلخ و گزنده، وارد ماجرای عمدتا تنهایی هیگ می‌کرد؛ مکانیکی ماهر که کمتر از یک دهه پس از شیوع آن طاعون مرگبار، در یک باند فرود متروکه در مناطق روستایی کلرادو روزگار می‌گذراند. (سال وقوع داستان در فیلم، با نهایت بدبینی، ۲۰۳۵ اعلام می‌شود. از همین حالا شروع به ذخیره آذوقه کنید.) در کتاب، روایت‌های اول‌شخص هیگ از ماجراهای روزمره‌اش و از جهان طبیعی رو به زوال پیرامونش، روحی صادقانه و اندوهگین داشت. اما این صدا به اقتباس مارک ال. اسمیت، فیلمنامه‌نویسی که با نوشتن «بازگشته» (The Revenant) و «آسمان نیمه‌شب» (The Midnight Sky) به‌نوعی متخصص درام‌های بقا شده، منتقل نشده است. فیلم به‌کلی از روایت صوتی صرف‌نظر کرده و در عوض روی جذابیت مردانه و نگاه اندکی غمگین جیکوب الوردی حساب باز کرده تا جاهای خالی را پر کند.

جیکوب الوردی و شخصیتی که چیزی کم دارد

این شرط‌بندی بدی نیست؛ فقط چندان جواب نمی‌دهد. استعداد الوردی به‌عنوان بازیگر در این است که از دل شخصیت‌های ناخوشایند، لایه‌های عمیق‌تری از انسانیت را بیرون بکشد؛ از وارث عوضی و ثروتمند «سالتبرن» گرفته تا هیولای واقعی «فرانکنشتاین». اما وقتی شخصیتی صرفا کسل‌کننده در اختیارش قرار می‌گیرد، همان‌طور که اینجا اتفاق افتاده، نتیجه چندان موفق نیست. هیگ در این فیلم آدم خوبی است؛ به‌شکلی تحسین‌برانگیز عمل‌گرا و کاربلد است و با لباس‌های کار فرسوده کارهارت هم فوق‌العاده به نظر می‌رسد. اما حتی با وجود عناصر همدلی‌برانگیزی مثل یک سگ ژرمن شپرد وفادار در کنارش و فلش‌بک‌های صامت و مکرر به همسر درگذشته‌اش، باز هم شخصیت او تا حد زیادی خالی و بی‌رنگ باقی می‌ماند. پرده اول فیلم به‌طرز عجیبی بی‌رمق است و بخش زیادی از آن به صحنه‌هایی اختصاص دارد که هیگ به‌تنهایی با هواپیمای سسنای فرسوده‌اش پرواز می‌کند. این بخش به‌شدت به اصطکاک و تنشی نیاز دارد که جاش برولین در نقش بنگلی ایجاد می‌کند؛ بازمانده دیگری که حالا ناخواسته به شریک افلاطونی زندگی هیگ تبدیل شده است.

زندگی در مرز باریک بقا و تنهایی

تصویری از فیلم ستاره‌های سگی

هیگ و بنگلی روال مشخصی برای زندگی دارند که آن‌ها را زنده نگه می‌دارد، هرچند چندان خوشحال نیستند که هنوز زنده‌اند. هیگ مرتب به دنور پرواز می‌کند؛ شهری که حالا به خرابه‌ای بمباران‌شده و متروک تبدیل شده، تا از فروشگاه‌ها، کافه‌ها و بیمارستان‌های رهاشده مختلف آذوقه و تجهیزات جمع کند. در محل زندگی‌شان نیز به نوبت نگهبانی می‌دهند و مراقب گروه‌های پراکنده مهاجمانی هستند که هر از گاهی سر و کله‌شان پیدا می‌شود؛ افرادی که بنگلی اصرار دارد باید به محض دیده شدن به آن‌ها شلیک کرد. وقتی هیگ دیگر تحمل این زندگی را ندارد و برای هر نوع راه فراری بی‌تاب شده، سرانجام هواپیمایش در نزدیکی مزرعه ساده و بی‌آلایش جک، دامدار زمخت و سالخورده‌ای با بازی گای پیرس، و دختر تنهایش سیما، با بازی مارگارت کوالی، سقوط می‌کند. زندگی آن‌ها نیز به همان اندازه بی‌لذت و صرفا بر زنده ماندن و دوام آوردن متمرکز است؛ بالاخره مرغ همسایه همیشه غاز است، حتی آن سوی کوه‌های راکی. رابطه عاشقانه کم‌رمقی شکل می‌گیرد و ضرباهنگ دراماتیک فیلم نیز تقریباً همان‌طور باقی می‌ماند.

وقتی آخرالزمان به وسترن تبدیل می‌شود

«ستاره‌های سگی» در جذاب‌ترین لحظاتش ساختار و مخاطرات یک وسترن کلاسیک مرزی را تقلید می‌کند؛ چیزی که به‌شکلی کاملا آشکار در دو پرجنب‌وجوش‌ترین صحنه اکشن فیلم بازتاب پیدا می‌کند: یکی هجوم گله‌ای از بوفالوها که برای لحظاتی تماشایی است اما عملا خطری ایجاد نمی‌کند، و دیگری رویارویی با قبیله‌ای مهاجم از مردان وحشی، با گریم‌های سنگین، که سوار بر اسب ظاهر می‌شوند و فیلم بدون کنجکاوی یا تأمل خاصی آن‌ها را صرفا به‌عنوان نیروی دشمن معرفی می‌کند. نادیده گرفتن الگوی قدیمی «کابوی‌ها و سرخ‌پوست‌ها» در این سکانس دشوار است؛ همان‌طور که سفیدپوست بودن تمام شخصیت‌های اصلی فیلم نیز به چشم می‌آید. در این دنیای بی‌رحم که هرکس برای بقای خودش می‌جنگد، راهبردهای خشونت‌آمیز چه کسانی برای زنده ماندن «قهرمانانه» تلقی می‌شوند و چرا؟

تغییر لحنی که جهان فیلم را به هم می‌ریزد

تصویری از فیلم ستاره‌های سگی

فیلمنامه موجز و اپیزودیک اسمیت نه خطر پرداختن به چنین تأملاتی را می‌پذیرد و نه اساسا خطر چندان دیگری را؛ البته به‌جز یک تغییر بسیار بزرگ نسبت به رمان که در بخش‌های پایانی داستان رخ می‌دهد. ناگهان لحن فیلم را از یک درام صمیمانه و خشن درباره زندگی در طبیعت وحشی به یک کمدی-وحشت هولناک و تقریبا کمپ تغییر می‌دهد، فقط برای اینکه لحظاتی بعد آن‌قدر ناگهانی مسیرش را عوض کند که از خودتان می‌پرسید آیا شما یا خود فیلم برای لحظه‌ای وارد یک خواب تب‌آلود شده‌اید. این تغییر دست‌کم در میان ریتم عمدتا راحت و کند فیلم، توجهتان را به‌شدت جلب می‌کند. در عین حال، تقریبا هر میزان باورپذیری را که این جهان روستایی و آینده‌نگر تا آن لحظه ساخته بود، نابود می‌کند. در این مورد، علاقه مشهور و گسترده اسکات به ژانرهای مختلف به قیمت آسیب دیدن انسجام کلی اثر تمام شده است. حتی این احساس به وجود می‌آید که شاید خود او نیز به اندازه ما از این شخصیت‌های جان‌سخت، افسرده و تا حدی بی‌روح خسته شده باشد.

ریدلی اسکات؛ مهارت همچنان هست، اشتیاق نه

هر چهار ستاره فیلم به‌خوبی از پس لحن رواقی و اندوهگینی که نقش‌هایشان می‌طلبد برمی‌آیند، بی‌آنکه دیالوگ‌ها فرصت چندانی برای یافتن لحن‌ها و ابعاد فرعی یا متضاد شخصیت‌هایشان در اختیارشان بگذارند. در نهایت، «ستاره‌های سگی» عمدتا با تکیه بر توانایی و کاریزمای جمعی بازیگرانش و همچنین مهارت حرفه‌ای و تقریبا خودکار اسکات پیش می‌رود. هرچند این کارگردان خستگی‌ناپذیر و پرکار فقط در بخش‌هایی از فیلم واقعا درگیر این مواد داستانی به نظر می‌رسد، بهترین قسمت‌های اثر همچنان از تسلط قدرتمند او بر مقیاس و عظمت بصری بهره می‌برند. اسکات هنوز هم در انتخاب مناظر طبیعی چیزی از بهترین‌ها کم ندارد: شمال ایتالیا در اینجا با قدرت جای ایالت کلرادو را گرفته، هرچند تصویربرداری اریک مسرشمیت که دائما در طیف‌های خاکستری و زغالی غوطه‌ور است، این تصور را ایجاد می‌کند که در این دنیای ویران‌شهری و بی‌رحم چیزی به نام «ساعت طلایی» وجود ندارد. قرار نیست این آینده زیباتر از چیزی که هست نشان داده شود و این تصمیم قابل‌درک است؛ اما همین رویکرد با حال‌وهوای سرسختانه عبوس و «دارویت را بخور» فیلم هم‌راستا می‌شود. آیا واقعا نمی‌شود در این دنیا چیزی به‌جای صرفا زنده ماندن، شکوفا شود؟

منبع: وبسایت variety

چقدر این پست مفید بود؟

برای امتیاز دادن به پست روی ستاره کلیک کنید!

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

0 دیدگاه