پدران و دختران

همهمان یک فیلم نهچندان «خوب» داریم که بارها و بارها تماشایش کردیم. حتی شاید از اینکه کسی متوجه شود آن را میبینیم خجالتزده هم شویم. خارجی ها به این عادت میگویند، “guilty pleasure ” یا لذت گناهآلود! لذت گناهآلود من فیلم “دلشکسته” آقای رویین تن است. حتما سکانس هایی از آن را در فضای مجازی دیدید. این فیلم جدا همه فن حریف است! اگر یک عاشقانه خوب میخواهید، او برایتان فراهم میکند. اگر یک جنجال درست حسابی میخواهید، برایتان محیاست. اگر یک درام میخواهید که با آن حسابی اشک بریزید، در دیدنش درنگ نکنید! و در آخر اگر میخواهید یک رابطه پدر دختری منطقی و کاملا واقعی ببینید، باید صمیمانه از من تشکر کنید. ارتباط نفس و پدرش در ابتدای فیلم در اوج خود است. دو فرد با عقاید مشترک که خواسته های یکدیگر را درست برآورده میکند. اما هرچه پیش میرود شرایطی پیش میآید که پذیرش حرف های پدر برای نفس سخت تر میشود. پدری که تا چندوقت پیش دخترش را “نفس بالنده من” صدا میزد، حالا تبدیل شده بود به آدمی که حاضر بود برای نگاه داشتن عقایدش و تحمیل آن به دختر، از همه چیزحتی آبرویش بگذرد. و درمقابل، دختری که با چشم پدرش به همه چیز نگاه میکرد حالا دلبسته فردی شده که میداند پدرش توان پذیرش چنین مردی را ندارد. خلاصه بگویم، رابطه پدر و دختر نقش اساسی در این فیلم بازی میکند و روابطی چون این در دنیای فیلم بسیارمهم است و به آن توجه بسیاری شده است. در این مقاله از یلووال مدیا سراغ پدر و دخترهای فیلم های مهم میرویم.
لوگان و لورا در فیلم “لوگان“

این دو از نظر بیولوژیکی پدر و دختر نیستند. اما لورا یا همان X-23 یکجور شبیهسازی درست و موفق از خود ولورین (معروف به لوگان) است. بعدها مشخص میشود که لورا به دست پسر استرایکر از دیانای لوگان به وجود آمده است. وقتی میگوییم شبیهسازی موفق یعنی دختری که میتواند به کمک دو خنجری که از دستش بیرون زده (یعنی تنها یک خنجر کمتر از خود لوگان) مردانی چند برابر هیکل خودشرا سلاخی کند! او درست مثل پدرش قدرتمند است و شاید همین است که پذیرشش برای لوگان کار چندان راحت و مقبولی نیست. درست است که در ابتدای کار لوگان آنقدر به او مشتاق نیست اما ارتباط عمیق بین این دو در سر تا سر این فیلم مشهود است. رابطه این پدردختر یک رابطه کاملا صعودیست و اوجش زمانیست که لوگان حاضر میشود برای نجات جان لورا جانفشانی کند. در آن سکانس میتوان جنبه نجاتبخش و محافظ را به وضوح دید. “دختر، دوستهات رو بردار و برو.تو دیگه نباید بجنگی..” و چند بار اسم لورا را تکرار میکند، کم کم انگشتهایش برای گرفتن دست لورا سست میشوند و با لبخندی که هیو جکمن خوب بلد است، همه چیز تمام میشود.
ریچارد و دخترانش در فیلم “شاه ریچارد“

ریچارد ویلیامز یک ماشین خستگی ناپذیر است که شبانهروز فداکاری و انرژی خودش را به خانواده تزریق میکند. دخترانی که عضو دائمی آکادمی تنیس پدرشان هستند. بین همه دخترانش ونوس و سرنا هستند که هدف اصلیشان تنیس است. ریچارد در این فیلم یک جنگجوی واقعیست. اصلا دیگر عادت کردیم ویل اسمیت را در لباس یک آدم امیدوار خستگیناپذیر ببینیم (مثل فیلم در جستجوی خوشبختی یا خیلی های دیگر). در نگاه اول نمیشود گفت ریچارد پدر مهربانیست که به دل دخترانش راه بیاید. او یک حامیست که درنهایت نگاهش به دخترانش محبت آمیز است. اما در قدم اول، خصوصا در ابتدای فیلم او یک مربی تنیس سختگیر است! خانواده ویلیامز تقریبا از قشر متوسط رو به پایین جامعهاند. همین فشار بر ریچارد او را مردی خستهتر میکند. اما فکر نمیکنم سکانسی در فیلم باشد که نمایانگر توجه ریچارد به دخترانش نباشد. نقطه عطف داستان جاییست که توجه ریچارد به دخترانش در مقابل دنیای حرفهای آنها در میآید. میتوان گفت ترس از شکستی که در خود ریچارد وجود داشت، در دنیای حرفهای تنیس جایگاهی نداشت و ریسک کردن قدم مهمی برای بزرگتر شدن بچه ها بود. در نهایت، تقابل دنیای پر مهر و محبت خانوادگی با بیرحمی یک ورزش حرفهای یک شاهکارواقعی ساخته است. راستی، این فیلم بر اساس داستان واقعی ساخته شده است و پیشنهاد خیلی خوبی برای تعطیلات نوروزیست.
کوپر و مورف در “میانستارهای”

با چه چیزی طرف هستیم؟ یک پدر که رویای قهرمان شدنش را به تمامی احتمالات دیگر ترجیح میدهد. البته این دیدگاه بسیار بیرحمانه است ولی اگر فیلم را از آخر به اول ببینید با من همنظر خواهید بود. چیزی از ابتدای فیلم نمیگذرد که جدایی بین کوپر و مورف اتفاق میافتد. جدایی که به شکل عجیبی این دو را به هم نزدیک میکند. کوپر در پی یافتن جایی برای زیستن، زمین را ترک میکند و مورف برای احیای حیات در زمین میکوشد. و چه چیزی این دو را برای بهبود اوضاع تحریک میکند؟ «جدایی»! عصبانیت و خشم مورف نسبت به رفتن کوپر تبدیل به انگیزه ای میشود که بتواند او را برگرداند و با حل یک معادله همه را من جمله پدرش نجات دهد. این جدایی میتواند بخشش، درک، عشق و فداکاری را به درستی به تصویر بکشد. قول میدهم هر دیدار کوپر و مورف، اشکتان را در میآورد. مخصوصا دیدار نهاییشان. تاثیرات نسبیت، کوپر را میانسال و مورف را به پیرزنی تبدیل کرده که در بستر مرگ است. مورف، که در کودکی بارها به پدرش اصرار کرده که او را ترک نکند، حالا فداکاری پدرش را پذیرفته و رفتنش را درک کرده است. مورف پیرزنی در بستر مرگ است از او میخواهد که ترکش کند. برود و زندگی خودش را بسازد. او بارها تکرار میکند که هیچ پدری نباید مرگ دخترش را ببیند. مورف و کوپر اثباتکننده همین بودند که پیوند بین والدین و فرزندان هرچقدرهم که سست شود، از بین نخواهد رفت.
ریگان و سام در فیلم “مرد پرنده“

یک رابطه پیچیده ولی کاملا محوری و تعیین کننده. ریگان، یک هنرپیشه است که به تازگی در نقش یک ابر قهرمان ظاهر شده است. دخترش، سام معتادیست که روند ترک و بهبودی خود را میگذراند پس از شرایطش پیداست که شکننده تر و پرخاشگر است. رابطه این پدر و دختر وارد مرحله سختی شده چراکه ریگان نگاهش به حرفهاش تغییر کرده و مسئولیت های خانوادگیش اولین چیزیست که درمعرض فروپاشیست. در طول فیلم قرار است لحظات پرتنشی از دعوا و لحظات شیرینی از آشتی میان آنها باشیم. سم در پی تایید پدرش است و در عین حال با اعتیاد مبارزه میکند. اینکه آن تایید و توجه را از او نمیگیرد فاصله عاطفی بین آنها را چندین برجسته ترمیکند. پایان فیلم رابطه آنها را برای تفسیر باز می گذارد، زیرا این مبهم است که آخرین عمل ریگان از سر آزادی است یا ناامیدی. بیشتر از این از جذابیت ها و جزئیات داستان نمیگویم. چراکه توصیه میکنم حتما این فیلم را با کمترین اطلاعات ببینید!
اشتراک گذاری

