چارلی، یک معلم ادبیات انگلیسی منزوی و بیمار، در آپارتمان خود پنهان شده و هر روز به مرگ نزدیکتر می شود. او ناامیدانه در تلاش است که دوباره با دختر نوجوانش که یک دهه قبل او ترک کرده بود ارتباط برقرار کند. این دو خط خط جریان اصلی فیلم جدید دارن آرنوفسکی، نهنگ (The whale) را بیان می کنند. اما اصل ماجرا عمیق تر و جذاب تر است.
به بهانه ی اکران و نقدهای مثبت پر سر و صدای این فیلم، در این مقاله ی یلووال مدیا به سراغ تحلیل فیلم نامه و ایده پردازی نهنگ رفته ایم. با ما همراه باشید.

احساسات پنهان شده در جثه ای عظیم
نهنگ فیلمی است که باعث ناراحتی شما می شود. موضوع فیلم ناراحت کننده است. نه تنها درباره مردی است که با چاقی بیمارگونه دست و پنجه نرم می کند، بلکه درباره فردی است که بر اثر بیماری احتقانی قلب در حال مرگ است، فردی که از خانواده خود دور است و کل فیلم در یک فضای بسته و نیمه تاریک می گذرد. اما با وجود تمام این ناراحتیها، نهنگ تلاش می کند شما را به احساسات شخصیت اصلی داستان متصل کند.
این فیلم داستان چارلی (برندان فریزر)، یک استاد انگلیسی چاق و گوشه گیر است که به صورت آنلاین تدریس می کند و به ندرت کاناپه خود را ترک می کند. دوستش لیز (هنگ چاو) که پرستار است از او مراقبت میکند، و در بین شیفتهای کاری اش با دلسوزی وضعیت چارلی را چک میکند. در حالی که چارلی با بیماری خود دست و پنجه نرم می کند، دختر شانزده ساله اش الی (سدی سینک) در زندگی او ظاهر می شود و چارلی به هر کاری دست می زند تا قبل از اینکه خیلی دیر شود، رابطه خود را با دخترش احیا کند.

ترکیبی از فیلم و نمایش
این فیلم بر اساس نمایشنامه ساموئل دی هانتر، که فیلمنامه فیلم را نیز نوشته، ساخته شده است. و به راحتی می توان فهمید که نهنگ بر اساس یک نمایشنامه ساخته شده است زیرا همه چیز در یک فضای بسته اتفاق می افتد که خانه چارلی است. به نظر می رسد که دارن آرنوفسکی می خواهد ما نیز مانند چارلی احساس کنیم که در دام افتاده ایم. زمان هایی که او در حال تلاش برای بلند شدن، حرکت کردن و انجام کارهای روزمره است، دوربین روی چارلی زوم می کند. پالت رنگ های استفاده شده در خانه کسل کننده و خسته کننده است. در پایان، ما نیز از آپارتمان چارلی خسته می شویم، آرزوی تغییر داریم و امیدواریم که او هم از دوستان و خانواده اش کمک بگیرد و از این فضا بیرون بیاید. این انتخابهای آرنوفسکی عمدی به نظر میرسند، و در درک مبارزات و مصیبتهای چارلی نیز مؤثر هستند.

معضلی به نام چاقی
محور اصلی فیلم وزن بسیار بالای چارلی است. ما به این باور می رسیم که وزن او هم خودش و هم اطرافیانش را ناراحت می کند. اگرچه در طول فیلم، ما در مورد اینکه چه چیزی باعث شد چارلی اینقدر افزایش وزن پیدا کند، بیشتر می فهیم، اما در مورد نحوه رفتار دیگران با او به دلیل چاق بودنش، توضیحات بسیار کمی وجود دارد. وزن او به عنوان یک مانع برای ارتباط با دیگران در نظر گرفته می شود. بیشتر درام فیلم حول محور تلاش او برای حرکت یا غذا خوردنش است. حتی سکانس اول با احساس خفگی ناشی از هیجان بالای او شروع می شود. با او به عنوان چیزی مشمئز کننده رفتار می شود. نسبت تصویری که آرنوفسکی استفاده کرده است 4:3 است که اندام چارلی را کاملا در کادر قرار میدهد. این روش آرنوفسکی برای اطمینان پیدا کردن از این است که ما چارلی را می بینیم و با او طوری رفتار نمی کنیم که گویی او نامرئی است. ما این را می فهمیم، اما همیشه این موضوع حس می شود. انگار قرار است از وزن چارلی متنفر باشیم و با وجود گرمی و مهربانی او، تنها چیزی که قرار است ببینیم ابعاد بزرگ اوست. اما به نظر می رسد که فیلم هیچ قصدی برای کشف بعد انسانی افرادی که با چاقی دست و پنجه نرم می کنند و اینکه چگونه شایسته رفتار صحیح هستند را نداشته است.

یک بازی حیرت انگیز
بیشتر صحبت هایی که در مورد فیلم شده است حول بازی فریزر در نقش چارلی است. البته که ارزش این همه هیاهو را دارد. فریزر از همان روش جذابیت مردان در دهه های پیشین پیروی می کند که او را به یک ستاره محبوب سینما در دهه 1990 تبدیل کرد. او به شخصیت چارلی آسیب پذیری زیادی می دهد که باعث می شود بخواهید او همدلی کنید. فریزر فرد مناسبی است که به شخصیت روح ببخشد و ما را مشتاق کند که او را دوباره با دخترش ببینیم. او همچنین به راحتی جنبه های طنز کاراکتر چارلی، شوخی هایی که می کند و روشی که لیز را اذیت می کند را به تصویر بکشد. کمی یادآور شخصیت فریزر در مومیایی است.
در حاشیه روایت اصلی
یکی از بزرگترین چالشها هنگام تبدیل یک نمایشنامه به یک فیلم این است که بازیگران اغلب تمایل دارند طوری رفتار کنند که در یک نمایشنامه هستند. به عنوان مثال بعضی مواقع بازی سدی سینک اغراق شده و آزاردهنده بود. در عین حال بازی هونگ چاو لذت بخش بود و سکانس های جذابی خلق می کرد. مخصوصاً وقتی از سرنوشت برادرش صحبت می کرد، واقعاً دل را به در می آورد.
از طرف دیگر داستان شخصیت تای سیمپکین توماس مبلغی که معتقد بود باید چارلی را نجات دهد خسته کننده بود، حتی زمانی که افشای نهایی در مورد این شخصیت انجام شد. اگرچه نقش او در پیش رفتن خط داستانی بین چارلی و الی مهم بود، اما باز هم گاهی اوقات منطقی نبود.
سخن پایانی
تماشای نهنگ دشوار است، نه به خاطر جثه چارلی، بلکه به این دلیل که با او به عنوان یک آدم عجیب و غریب رفتار می شود. موجودی که سایر آدم ها از آن منزجر می شود، هیولایی با قلبی طلایی. لحظات جذابی از لطافت و زیبایی در این فیلم وجود دارد که برای به رخ کشیدن بازی های بسیار قوی برندان فریزر و هونگ چاو کافی است. همه از این فیلم لذت نخواهند برد، اما اگر تصمیم گرفتید آن را تماشا کنید، لطفا روح آن را پیدا کنید.
منبع: وبسایت www.news24.com
اشتراک گذاری

