اگر شما فیلمسازی بودید که حداقل چهار تا از بهترین فیلمهای اواخر قرن بیستم را ساخته بودید، پول خوبی هم داشتید تا در جاهای درست سرمایه گذاری کنید و به نقطهای از زندگیتان رسیده بودید که بیشتر به حرف زدن برای مخاطبان اهمیت می دادید تا سرگرم کردن آن ها، چه نوع فیلمی را میسازید؟ آیا IP مورد علاقه خود را مجددا راه اندازی می کنید؟ از کتابی که به ظاهر قابل فیلم سازی نیست اقتباس می کنید؟ یک نسخه بهبودیافته مثلا کازابلانکا یا دربارانداز درست کنید تا ثابت کنید میتوان آن را بهتر ساخت؟ و ایگوی شما چه نقشی در همه اینها ایفا میکند؟ یا به طور غیرصادقانه وانمود میکنید که اصلاً منیت ندارید؟ چه میشد اگر فیلمی که در نهایت میسازید، شانسی برای تبدیل شدن به یک موفقیت تجاری بزرگ نداشت؟ چقدر به این موضوع اهمیت می دادید؟ اصلا برایتان اهمیتی داشت؟
خالق پدرخوانده، فرانسیس کاپولای بزرگ، امسال دوباره به پرده سینما بازگشته و از آخرین ساخته خود به نام «مگاپویس» در جشنواره کن 2024 رونمایی کرده است. اما بر خلاف انتظار همه طرفدارانش، اینبار کاپولا یک شاهکار خلق نکرده است. اگر شما نیز کنجکاو هستید اخبار دست اول مربوط به این فیلم را بخوانید، در این مقاله یلووال مدیا با ما همراه باشید.
فیلم یا حال و هوا؟

تقریبا تمامی اهالی سینما می دانند که فرانسیس فورد کاپولا مقدار زیادی از سرمایه خود را خرج کرده تا رویای دیرینه خود را با مگاپولیس زنده کند. داستان یک مادرشهر آمریکایی که توسط زلزله ایدئولوژیک و منیت ها و آرمان های متضاد به لرزه درآمده است. این ایدهای است که مطمئنا میتوان آنها را جمع کرد. اما مگالوپولیس، که وارد رقابتهای کن شده است، اساسا قابل نقد است. گاهی آنقدر عجیب و غریب، و بسیار ناخوشایند، و در عین حال در برخی سکانس ها آنقدر باشکوه است که هرکسی به آن نگاه میکند و میگوید: من آن را نمی فهمم». فیلم کاپولا خیلی چیزها در آن واحد است: ناله ای از ناامیدی، فریادی برای نجات اصول جمهوری متزلزل ما، صدای شیپوری از اطمینان خاطر که ما انسان ها می توانیم دوباره بیاموزیم و با تلاشهای فکری خیرهکنندهتر و شاهکارهای خلاقانه زندگی کنیم. همه این ها موارد خیلی زیادی هستند که بتوان در یک فیلم نسبتا کوتاه جمع کرد. اما مشابه فیلم The Limey اثر استیون سودربرگ، مگاپولیس نیز یک حال و هوا است تا یک فیلم.
داستان مگاپولیس چیست؟

مگالوپولیس یک نسخه از آینده نیویورک است، با دو چهره که برای روح شهر یا به طور گسترده تر، اصل جمهوری می جنگند. جیانکارلو اسپوزیتو فرانکلین سیسرو، شهردار شهر است که عادت دارد کارها را به روش قدیمی انجام دهد. اگرچه به نظر می رسد که هدف او منافع شهر است، اما با فساد بیگانه نیست و از آن به عنوان میانبری برای رسیدن به آنچه می خواهد استفاده می کند.
طرف دیگر آدام درایور سزار کاتالین است، یک معمار، مخترع، و معتقد به ساختن یک دنیای جدید روشن. او اصولگرا، خلاق، و بسیار کمال گرا است. او ساختمان های قدیمی را منفجر می کند تا بتواند آنها را با ساخته های خود جایگزین کند. دولت فدرال به او اجازه داده است تا تمام بخشهای شهر را برای پروژه ساختمانی آرمانشهریاش تخریب کند. در همین حال، شهردار شهر سیسرو از نگرش این مرد متکبر خشمگین است و پاسخهای واقعی را به آنچه که نیازهای واقعی بشریت میداند میطلبد: دستمزد زندگی، سرویس بهداشتی، جادهها، مدارس، بیمارستانها، نه این مگاپولیس مزخرف.
ماجرا آغاز می شود

دنیای سیسرو زمانی متزلزل می شود که دخترش جولیا (ناتالی امانوئل) عاشق کاتیلینا می شود و درگیری مونتاگ-کاپولتی را بین دیدگاه های قدیمی و جدید در آینده نوع بشر ایجاد می کند. و همیلتون کراسوس سوم (وویت)، بانکدار شیطان صفت با مجری اخبار تلویزیونی حیله گر واو پلاتینیوم (اوبری پلازا) رابطه برقرار می کند. کلودیو پولچر (شیعه لبوف) نوه ترسناک کراسوس نیز به دنبال جاه طلبی های فاسد خود است.
خیانت های متعددی در مگالوپولیس وجود دارد، یک یا دو قتل، و مقدار زیادی سخنرانی های فیلسوفانه (سزار در یک سکانس فکر می کند: «زمان چیست، به جز منحنی از گذشته و آینده در اطراف ما؟»). دغدغه اصلی کاپولا، اگر مجبور شوید بسیاری از شاخک های فکری فیلم را درهم ببندید، این است که انسان ها این پتانسیل را دارند که جوامع صلح آمیز، زیبا و کارآمد بسازند اما عموما در برآورده کردن ایده آل های خود ناتوان هستند. در یادداشتهای مطبوعاتی فیلم، کاپولا بیان میکند که ولتر، روسو، دیکنز، راسکین، امرسون، اوریپیدس، مولیر، پیراندلو، آبل گانس، فلینی، برگمان، هیچکاک و کوروساوا همگی روی او تاثیر داشته اند.
مگاپولیس از کجا آمد؟
ایده مگاپولیس از اوایل دهه 1980 در ذهن کاپولا مطرح شد. او از توطئه Catilinarian در سال 63 قبل از میلاد الهام گرفت، که در آن یک اشراف رومی، Lucius Sergius Cataline، سعی کرد جمهوری روم را به زیر بکشد، در نتیجه طبقه حاکم را بیرون راند و به طبقات پایین کمک کرد تا شورش کنند. بنابراین، همه مردان در مگالوپولیس چتریهای کوتاه را دارند، همانطور که در مجسمههای قدیمی رومی و همچنین در عکسهای قدیمی دهه 1950 از بچههای کوچک دیده میشود.
و اگر هر یک از فیلم های کوتاه و مستقلی را که کاپولا در اوایل دهه 2000 ساخته بود دیده باشید، به ویژه فیلم تخیلی او در سال 2011 (داستان جنایی-معمایی او با ال فانینگ) ممکن است مگالوپولیس آنقدرها هم عجیب به نظر نرسد. کاپولا در اواخر دوران حرفهای خود، خود را آزاد کرد تا بیشتر با تصاویر فانتزی بازی کند، و او آزادانه در اینجا سرگرم میشود، در یک شوی مد با لباسهای چیندار و ریز. تقریبا همه شخصیتهای زن (و گاهی اوقات مردان) جواهرات پر زرق و برق میپوشند، که برخی از آنها به وضوح گرانقیمت و قدیمی هستند، یا سفارشی ساخته شدهاند.
سخن آخر
در یکی از شگفتانگیزترین سکانسهای فیلم، طرح دوقلوها را روی شکم زنی غرق میبینیم که در هنگام مرگ باردار است. آنها مانند حبوبات کوچک درون رحم به آرامی به سمت یکدیگر می پیچند. شکل آنها و منحنی های بدن زن در اطراف آنها به حالت انتزاعی تغییر می کند و به تدریج شکل سنگ های زیر آب را به خود می گیرد و با زمین زیر آب یکی می شود. این یک تصویر زیبا و شاعرانه است.
همه ی اینها چه معنایی میدهد؟ واضح است که کاپولا از این که برخی از آرمانهای آمریکایی (اساسا آرمانهای انسانی) دچار تحریف و تحریف شدهاند، و شاید حتی به کلی کنار گذاشته شدهاند، احساس ناراحتی میکند. اهمیت دادن به آینده کشور تقریبا دیگر مد نیست. شما عبارت «همه چیز را بسوزانید» را زیاد می شنوید. راه نیهیلیست همیشه ساده ترین است. با مگالوپولیس، کاپولا مسیر خود را به سمت تعریف جدیدی از میهن پرستی باز می کند، دیدگاهی ضد حزبی که هیچ ربطی به اهتزاز پرچم های بی هدف و رنگارنگ.
منبع: وبسایت تایم
اشتراک گذاری

