آیا فیلم درام فانتزی لطیف محصول 2026، دربارهی یک نظافتچی تنها در یک مرکز دولتی را دیدهاید که رابطهای عمیق و احساسی با یک موجود آبزی باهوش که در مخزن حبس شده و مشتاق فرار است، برقرار میکند؟ اگر نه، امیدوارم بعد از خواندن این مقاله یلووال مدیا به تماشای «موجودات بسیار باهوش» بنشینید!
فیلم موجودات بسیار باهوش از اساس رمان پرفروش سال ۲۰۲۲ نوشتهی شِلبی ون پِلت اقتباس شده برخلاف فیلم «شکل آب»، رابطهی اصلی یک رابطه افلاطونی است، و خدا را شکر که اینطور است، چون آن موجود آبزی، یک اختاپوس پیر دانا به نام مارسلوس است که راوی داستان نیز هست (با صدای آلفرد مولینا). در ادامه به معرفی و بررسی این فیلم جذاب می پردازیم. با ما همراه باشید.
داستان موجودات بسیار باهوش
اولیویا نیومن (کارگردان «جایی که خرچنگها آواز میخوانند»)، که کارگردانی این فیلم را بر عهده داشته و فیلمنامه را (به همراه جان ویتینگتون) نوشته، به دنبال چیزی آرامتر و بهطور سنتی گرمتر است. او به این هدف میرسد. «موجودات بسیار باهوش» یک سرگرمی خانوادگیِ قرص و محکم است: فیلمی از شبکهی «هالمارک» را تصور کنید که دربارهی آدمهایی است که در یک شهر کوچک و زیبا، در حال التیام زخمهای روحی خود هستند.

شخصیت اول فیلم تووا ( با بازی سالی فیلد)، بیوهای است که هنوز سوگوار از دست دادن همسر و پسر نوجوانش است؛ کسی که حدود ۳۰ سال پیش در دریاچه غرق شد و همه در شهر فرض را بر این گذاشتهاند که خودکشی بوده است. او مهربان و باوقار است و بهشدت به چیزی نیاز دارد که او را از روزمرگیای که سالها در آن گرفتار بوده، بیرون بکشد.
آن «چیز»، در قالب یک موسیقیدان بیکار به نام کامرون وارد میشود که به شهر آمده تا پدری را پیدا کند که هرگز او را ندیده است. او در ون کهنهای زندگی میکند که متعلق به مادرش بوده؛ مادری معتاد که بر اثر اُوِردوز درگذشته است. نقش او را لوئیس پولمن بازی میکند، پسر بیل پولمن؛ که ظاهر و صدایش آنقدر شبیه پدرش است که تماشای او ممکن است باعث شود فکر کنید با ماشین زمان به دههی ۱۹۹۰ سفر کردهاید. او عالی است: بازیاش کمحاشیه و طبیعی است. او خودش گیتار میزند و میخواند و آنقدر مهارت دارد که شما را متقاعد کند زمانی عضو گروه موسیقی خوبی بوده است.
شما میتوانید حدس بزنید که همهچیز و همهکس در نهایت به کجا ختم میشود، و حدستان هم درست خواهد بود. این فیلم دربارهی زنی میانسال است که همسر و پسرش را از دست داده و حالا با کاندیداهای ایدهآلی برای پر کردن آن خلأها روبهرو میشود؛ یک مرد مجرد مهربان و بامزه در سنوسال زن که در شهر زندگی میکند و از قدیم او را میشناسد؛ و یک مرد سی و چند سالهی تلخکام که مادرش را از دست داده و هرگز پدرش را ندیده است (کسی که شایعه شده از بزرگان محلی است و حلقهی نزدیکانش چنان نفوذناپذیر است که کسی به آن راه ندارد).
گروه بی نظیر بازیگران

سهگانهی دوستان قدیمی تووا با بازیگرانی چنان کارکشته و ذاتا جذاب (کتی بیکر، جوآن چن و بث گرانت) پر شده که اگر فیلد، که همچنان ستارهای با قدرت پنهان است، نقش اصلی را نداشت، بهراحتی میشد تصور کرد که یکی از آنها جای او را بگیرد. کالم مینی نقش مغازهدار خوشقلب و عاشق موسیقی را بازی میکند که شیفتهی تووا است، اما تا وقتی کسی به او یادآوری نکند، خودش متوجه این موضوع نمیشود. سوفیا بلک دیلیا نقش اِیوری را بازی میکند، صاحب مغازهی موجسواری که باهوش اما کمی زباندراز و پرشور است؛ با زیبایی و جسارتش کامرون را مجذوب میکند، اما رازی عذابآور دارد که باعث میشود کامرون مدتی از او دور شود تا خرد بزرگان را بیاموزد و دوباره بهصورت «کامرون 2» به سمت او بازگردد. بهترین دیالوگ فیلم متعلق به خود اوست: «او باعث میشود بخواهم سر وقت باشم.»
تیم تولید خارق العاده

این پروژه سرشار از استعداد است، از جمله اشلی کانر، فیلمبردار فیلم که تصاویرش آن نقطهی طلایی بین واقعیت و جادو را پیدا کرده است. اما فیلم به مخاطبش اعتماد نمیکند که با زیرلایههای مالیخولیایی داستان کنار بیاید، چه برسد به اینکه بخواهد با لحظات دردناک تأملبرانگیز و پیرنگهای فرعیای که ناتمام میمانند، درگیر شود. زیرمتنها با دیالوگهای توضیحی مستقیم، برجسته میشوند (مثلا وقتی مارسلوس میگوید در حالی که او صرفا میخواهد از مخزنش فرار کند، «گمان میکنم آن چیزی که تووا برای فرار از آن نیاز دارد، در جایی عمیقتر نهفته است»). گاهی اوقات نیومن از دیکن هینچلیف، آهنگساز عالی آثاری مثل پیکی بلایندرز، دعوت میکند تا لحظات ناخوشایند را با موسیقیای که به ما اطمینان میدهد «تو غمگین نیستی؛ اینها هم بخشی از نمایش باشکوه زندگی است»، شیرینتر کند.
تناسب واقع گرایی و خوش بینی
این گواهی بر توانایی بازیگران است که میتوانند با واقعگرایی پرملات خود، دوزهای غیرضروری شیرینی مصنوعی فیلم را خنثی کنند. بهویژه فیلد، در تمام مدت فیلم و بهخصوص در آسیبپذیرترین سکانسهای تووا، چنان قدرتمند ظاهر میشود که شما میتوانید بسیاری از آن لحظات جادویی کمیاب را تجربه کنید. لحظاتی که دوربین روی واکنش شخصیت دیگری کات میزند و آنها چنان مبهوت و عمیقا تحت تأثیر قرار گرفتهاند که میدانید بازیگر کار زیادی انجام نمیدهد، چون نیازی به آن ندارد. بازیگر مقابل او چنان درخشان است که او فقط باید تماشای کار او را در پیش بگیرد. قطعات پازل روایی فیلم، خیلی زودتر از زمانی که باید در داستان به هم برسند، در ذهن شما در حال چفت شدن هستند. اما بازیگران همیشه از راه میرسند و قطعات را از هم جدا میکنند، اگرچه فقط برای لحظهای، انگار که مصمم هستند بفهمند در فضای خالی میانشان چه چیزی پنهان است.
سخن آخر
نمیدانم چرا این داستان حتما باید از زبان یک اختاپوس روایت میشد، یا اصلا این رویکرد چه کمکی به آن کرده است. اما جلوههای ویژهی رایانهای (CGI) آنقدر شگفتانگیز است و راوی مولینا آنقدر انسانی است که بهندرت در اصالت این موجود بدعنق شک میکنید. حتی وقتی او از مخزنش فرار میکند و روی کف بتنی آزمایشگاهی میخزد که چنان نورپردازی تندی دارد که باید توهم را از بین ببرد. یا وقتی با طعنه رویدادهایی را توصیف میکند که محال است شاهد آنها بوده باشد یا تووا آنها را با او در میان گذاشته باشد. فیلم از شما انتظار دارد که با تمام این مسائل کنار بیایید. گاهی نمیشود. اما وقتی فیلم از مخزن حبس کلیشههای دستدومش فرار میکند، خوشحال میشوید که دنبال رد آب بروید تا ببینید به کجا ختم میشود.
منبع: وبسایت rogerebert
اشتراک گذاری

