نگاهی به آدمکش های محبوب سینما به بهانه‌ی آخرین فیلم دیوید فینچر

نگاهی به آدمکش های محبوب سینما به بهانه‌ی آخرین فیلم دیوید فینچر
زمان مطالعه: 6 دقیقه
5
(1)

اگرتیرم زند دستش نگیرم

 

جهان سینما هرچند که تقلیدی از دنیای واقعی است اما از دنیای واقعی راهش جداست، ره خیال آن جا محو نیست. بافت درونی هر چیزی را می‌شود نشان داد، درون زیبایی می توان زشتی را هم شناخت و درون تاریکی و سیاهی می توان نور و لکه ای از سپیدی پیدا کرد. از همین است که دیوانه های جهان سینما را دوست داریم مثل رندل مورفی از فیلم دیوانه ای از قفس پرید یا ناامیدی خشمگینانه‌ی تراویس بکلِ راننده تاکسی را می‌فهمیم و یا با زندگی قاتل فیلم دیوید فینچر همذات‌پنداری می‌کنیم؛ درست وقتی که اگر در جهان واقعی همین خبرها تیتر اول روزنامه می‌شد از آن راننده تاکسی بیزار می شدیم، قاتلی که برای پول آدم می‌کشد را در بند پلیس آرزو می‌کردیم یا از آن دیوانه ای که گریخته می ترسیدیم. جهان سینما جهان آشتی است با تجربه‌ها، جهان تماشا کردن رنج ها و بغض های آدمهایی که شاید هرگز دوست نمی داشتیم. در این نوشتار یلووال مدیا با چند آدمکش دوست داشتنی جهان سینما آشنا می‌شویم.

 

شغال_ روز شغال فرد زینه‌مان

ادوارد فاکس در روز شغال

شغال که هرگز اسم واقعی‌اش فاش نمی‌شود با هزینه های هنگفت آدم می کشد تا برای دوران بازنشستگی در آسایش باشد تا این که از سمت یک گروه تروریستی با پیشنهاد 500000 دلار وسوسه می شود ترور رئیس جمهور وقت فرانسه را برعهده بگیرد؛ اما با رعایت تمام اقدامات احتیاطی از سمت سرویس اطلاعات حفاظتی فرانسه، نقشه‌ی ترور نافرجام می ماند.

شغال یک مرد انگلیسی قد بلند و بلوند در ابتدای سی سالگی است که در لندن زندگی می کند. بدنی عضلانی دارد و یک ویژگی کم نظیر، یکی از چشمان او خاکستری سرد است. او رنگ موهایش را مدام تغییر می دهد و به پیرهن های راه راه علاقه دارد. شغال تمام درآمد حاصل از کارش را در یک حساب بانک سوئیسی نگهداری می کند. مردی دقیق و پیچیده است که تمام جزئیات هر ترور را از قبل برنامه ریزی می کند. او چندین ترور موفق دارد، اما هیچ سوءسابقه‌ یا پرونده ای در هیچ نیروی پلیس اروپایی ندارد. شغال به زبان فرانسوی روان صحبت می کند و مهارت کافی برای نبردهای تن به تن دارد و می تواند با دست خالی آدم بکشد. او در تیراندازی با تفنگ مهارت بسیار دارد اما سلاح اصلی او ناشناس بودن است؛ به جز تعداد معدود از افرادی که به او کار پیشنهاد می دهند کسی او را نمی‌شناسد و ترجیح می دهد به تنهایی ماموریت ها را انجام دهد.

 

 

لئون _ لئون حرفه‌ای لوک بسون

لئون حرفه‌ای

لئون زن ها را نمی کشد زیرا او در جوانی عاشق دختری بوده که پدرش او را ‌کشته و لئون برای انتقام، پدر دختر را می‌کشد و به آمریکا می‌گریزد و در آنجا قاتل حرفه‌ای می‌شود. بنابراین او انگیزۀ دیگری جز پول دارد: او برای قلبش آدم می‌کشد.

لئون به یک آدمکش حرفه‌ای تبدیل می شود که برخلاف ظاهر خونسرد و راضی‌اش، در درون‌اش هیاهویی برپاست و می‌خواهد چیزی بیش از یک آدمکش باشد. تا این که فرصت برای تغییر و دگرگونی، به شکل دختربچه‌ای به نام ماتیلدا سر راهش ظاهر می‌شود. ماتیلدا یک روز به خانه برمی‌گردد و می‌بیند تمام افراد خانواده‌اش توسط نورمن استنسفیلد، مأمور فاسد واحد ضدقاچاق، به قتل رسیده‌اند. ماتیلدا پی می‌برد که همسایه‌اش لئون، یک آدمکش است پس از او می‌خواهد در برابر انجام دادن کارهای خانه‌ی‌ او، فوت‌وفن کار را به او هم یاد دهد.

لئون مردی آدمکش است که به تنهایی زندگی می کند. وجه قهرمانانه ی او تنها در مأموریت هایش آشکار می شود و وقتی مأموریتش را بعنوان یک حرفه ای به پایان می رساند، زندگی اش را بعنوان یک فرد مطرود و جدا افتاده آغاز می کند؛ کسی که به تنهایی و به آرامی در گوشه ای از شهر در آپارتمانی کوچک زندگی می کند.

او از زندگی اش راضی نیست اما انسانی زندگی می‌کند. اینکه گاهی به سینما می رود، اینکه خیلی به گلدانش علاقه دارد و هر روز با دقت از آن مراقبت می کند، اینکه در مأموریت هایش به زن ها و بچه ها رحم می کند، باعث می شوند تا وجه انسانی لئون را به وضوح شاهد باشیم و تعجب نکنیم از رابطه‌ی عاشقانه‌ای که بین این آدمکش و ماتیلدا شکل می‌گیرد.

وقتی به زندگی درونی او نگاه می‌کنیم او را فردی می‌یابیم که زندگی شخصی بسیار سالم و منظمی دارد. مدام ورزش می‌کند، هر روز شیر می‌خورد، با اینکه با خلافکاران مواد مخدر سر وکله می زند اهل مشروب و مواد و حتی سیگار نیست؛ و به پول‌ حاصل از کشتن خلافکاران دست نمی‌زند و آن پول‌ها را به حکم اعتماد دست پیرمردی داده که با او کار می‌کند و خودش در یک محلۀ فقیرنشین زندگی می‌کند.

لئون به معنای واقعی، روحی فراتر از غرایز حیوانی و پول‌پرستی دارد. او آدم‌های خلافکار و رذل را می‌کشد تا دنیا را پاک کند و آن را به جایی بهتر برای آدم‌ها تبدیل کند. و وقتی ماتیلدا شغلش را از او می‌پرسد می‌گوید من پاک کننده‌ام.

 

 

گوست داگ_ گوست داگ سلوک سامورایی جیم جارموش

گوست داگ

گوست داگ میان یک فوج کبوتر، در اتاقکی روی بام ساختمانی متروک زندگی می‌کند. او قاتلی حرفه‌ای است که می‌تواند در دل شب محو شود بی‌آنکه دیده شود، در شهر حرکت کند. او کتابهای راه روش سامورایی را می‌خواند و سبک زندگی اش نیز همانطور است. او جان خود را مدیون فردی به نام لویی است که در جوانی جانش را از دست یک عده نجات داده است. لویی عضو یک باند مافیایی است. گوست داگ طبق آموزه های سامورایی، لویی را استاد خود می‌داند و همیشه به او وفادار است. لویی هم در موقع نیاز به وسیله‌ی تنها راه ارتباطی که گوست داگ انتخاب کرده یعنی به وسیله‌ی کبوترها پیامی می‌فرستد و از او می‌خواهد که کسانی را به قتل برساند. او در این کار بسیار حرفه ای و با مهارت است.

ما در اطراف گوست داگ مجسمه های سامورایی را می‌بینیم. معبد و عبادتگاه کوچکی که او برای خودش در پشت بام درست کرده است و این ها منش سامورایی او را بیشتر برای ما عیان می‌کند. تمرین های شمشیر او در حالی که او همیشه از تفنگ استفاده می‌کند اوج وفاداری او به سلوک سامورایی را نشان می‌دهد. حتی او وقتی می‌خواهد تفنگ خود را غلاف کند آن را مثل شمشیر توی هوا می‌چرخاند. یک چشم گوست داگ بسته تر از دیگری است و نماهای کلوز آپ حالتی از خستگی و ترس در مخاطب ایجاد می‌کند و شخصیت او را مرموزتر نشان می‌دهد.

در طول فیلم ماه یک موتیف تکرار شونده است. از طرفی در هیچ جا به طور کامل نیست و نصفش سیاه و نصفش سفید است.

گوست داگ با اینکه ابزارهای نسبتاً پیشرفته‌ای برای شنیدن صدا یا باز کردن دزدگیر ماشین ها دارد ولی برای ارتباط و پیام رسانی همچنان از کبوترها استفاده می‌‌کند. این استفاده‌ی نمادین از کبوتر ها باعث می‌‌شود شخصیت گوست داگ سنتی جلوه کند. از طرفی کبوتر همیشه نماد صلح و آرامش بوده و این در منش کلی گوست داگ هم دیده می‌شود هر چند او یک قاتل حرفه‌ای است.

 

جف کاستلو_ سامورایی ژان‌پیر ملویل

الن دلون در سامورایی

جف کاستلو مردی تنها با دردی عمیق است و تنها همدم‌اش پرنده ایست در قفس، همچون خودش. همین تنهایی است که جف کاستلو را در ذهن بیننده ماندگار و دوست داشتنی می‌کند. کاستلو آدم‌کشی حرفه‌ای و وفادار به اصول اخلاقی حرفه‌ایش است. او پول می‌گیرد و آدم می‌کشد؛ قربانی‌هایش را نمی‌شناسد و نمی‌خواهد هم بشناسد.

ده دقیقه‌ی ابتدایی فیلم بدون هیچ دیالوگی می‌گذرد پس ما همراه مردی کم حرف هستیم که سکوتش او را مرموزتر می‌کند. یکی از به یاد ماندنی‌ترین موتیف‌های رفتاري تاریخ سینما، دست کشیدن کاستلو به روی لبه کلاهش است. کاری که او چندین بار در طول فیلم انجامش می‌دهد و تبدیل به موتیف رفتاری‌ای می‌شود که بر حس تماشاگر اثر می‌گذارد. تمامی حرکات او مثل سیگار کشیدن، کشیدن پول بر قفس پرنده، پوشیدن پالتو، گذاشتن کلاه بر سر و از همه مهم‌تر چهره‌ی بی‌احساس جف کاستلو به بیننده احساس دوستی می‌دهد. حسی که در تمامی فیلم‌های ملویل دیده می‌شود و دل مخاطب را قرص می‌کند. گویی تمام این مناسک بر اساس اصول پیش می‌رود و همه چیز در جای خودش است. چهره سرد، جدی و مصمم جف در کنار خوش‌تیپی و ظاهر آراسته او که خصلت ویژه سامورایی‌ها بوده و در عین حال بازی درونی و کنترل شده‌‌ی آلن دلون یکی از پیچیده‌ترین شخصیت‌های سینمای فرانسه را خلق کرده است؛ شخصیتی که می‌شود عاشقش شد و عاشق‌اش ماند.

سامورایی یکی از فیلم‌های جریان مدرنیسم در سینما است. در این‌گونه فیلم‌ها شخصیت‌ها درگیری درونی با خود دارند. دردی در وجود آن‌هاست که به خاطر آن پیش از مقابله با محیط پیرامون می‌بایست با خود بجنگند. این شخصیت‌ها معمولاً ساکت هستند و در لحظه‌های بحرانی تصمیماتی پیش‌بینی نشده می‌گیرند.

سامورایی ژان پیر ملویل قهرمان است و به قول خودش هیچوقت نمی‌بازد. یک قهرمان مدرن که ذاتاً بازنده نیست چون با تکیه بر قوانینش شکست ناپذیر شده است. قوانینی که حتی اگر با هم متضاد شوند راهکاری شرافت‌مندانه درونشان نهفته است. انسان بودن راز مردان ملویل است. رازی که این مردها را شکست ناپذیر می‌کند: درد انسان بودن و انسان ماندن است.

چقدر این پست مفید بود؟

برای امتیاز دادن به پست روی ستاره کلیک کنید!

میانگین امتیاز 5 / 5. تعداد آرا: 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

0 دیدگاه