فدریکو فلینی قبل از ساخت فیلم هشت و نیم، هشت فیلم ساخته بود ولی بعد از هشت و نیم سه سال فیلمی نساخت. به تعبیر خود فلینی هشت و نیم اعتراف نامه بود و سینما آن گناهی بود که گوئیدو (شخصیت اصلی فیلم) به آن اعتراف می کرد. ساخت فیلم هشت و نیم نشان از صداقت فلینی است در بازگویی بحران هاست . بحران هایی که می شد به راحتی بر آن ها سرپوش گذاشت ولی فلینی در فیلم هشت و نیم، بحران های خود و چه بسا بحران هایی که مربوط به دوره ایی خاص است را بازگو کرد.در این نوشتار یلووال مدیا نگاهی داریم به جزئیات کارگردانی فدریکو فلینی در فیلم هشت و نیم.

رسیدن فلینی به هشت و نیم
فلینی پیش ساخت فیلم هشت و نیم را اینطور بازگو می کند:
از هنگام ساخت شبهای کابیریا، میخواستم تصویر چندوجهی یک مرد را شکل بدهم، داستانی که در دو سطح واقعیت رویا و واقعیت تخیل جای بگیرد، و زمان-گذشته، حال، آینده مدام باهم تداخل داشته باشند. داستانی کاملا معاصر، اما نه داستان را پیدا کردم، نه شخصیت را، اول میخواستم او را وکیل در نظر بگیرم، اما حقیقت این است که وکلا را خیلی کم میشناسم. و حتی وقتی داستان، شکل هشت و نیم را پیدا کرد، هنوز در مورد شخصیت اصلی فیلم تردید داشتم. واقعا فکر میکردم نیازی به هویت خاص او (به تصویر صفحه مراجعه شود) نیست، چون شغلش هرچه بود، دلم میخواست داستان یک مرد را بگویم، داستان درون آشفته، چیزی به شدت عینی. و درست به دلیل همین عینی بودن دست آخر به شکل تناقضآمیزی، تصمیم گرفتم بر حجب و حیا و شرمم غلبه کنم و کاری را بکنم که به نظرم بهترین راه حل بود که درباره یک کارگردان فیلم حرف بزنم، درباره کسی که می شد خودم باشم.

گوئیدو و فلینی
گوئیدو در هشت و نیم بیشتر از هرکس به فلینی شباهت دارد و فیلم هشت و نیم مثل آینه است در مقابل فیلم ساز تا حدیث نفس و بحران هایش را به نمایش بگذارد. تولستوی در کتاب هنر چیست میگوید: هنر همان کنش بشری است که عبارت است از انتقال آگاهانه آن به دیگران، بر اساس نشانه های بیرونی و احساساتی که فرد تجربه کرده و به واسطه احساس و البته تجارب دیگران است که این امر بر آنها اثر میگذارد.
در مورد فلینی بخش اعظمی از آنچه او به دیگران منتقل کرده ، از طریق رویا تجربه شده اند. فلینی به عنوان مرید کارل یونگ روانپزشک، به شدت با این نظر موافق بود که از طریق رویا می توان بنیان ناخودآگاه را استخراج کرد. او این رویاها را ثبت می کرد و به طور خودآگاه به آنها فکر میکرد و به عنوان نیروی پیش برنده ابتدایی آثارش مورد استفاده قرار میداد؛ هشت ونیم جلوه روشن چنین روندی است.

روایتی از سال ۱۹۶۳
در مارچ سال ۱۹۶۳ یک دختر دانشجوی بازیگری به فلینی گفت: برخی منتقدان انتقاد کردهاند که هشت و نیم زیادی اتوبیوگرافیک است.
فلینی جواب داد: برای من سخت است مرزهای دقیقی برای هشت و نیم قائل شوم، منظورم این است که مشخص کنم که کجا عناصر شخصیتی آغاز میشوند و تمام میشوند و کجا طراحی شخصیتی آغاز میشود. این مرزیست که دوست ندارم مشخص باشد، و دوست ندارم این مرز را قائل شوم، و حتی نیازی هم به آن نمیبینم. وقتی مرا به اتوبیوگرافیک بودن متهم میکنند، نمیدانم چه بگویم. فقط میدانم قصدم این بود که از زندگی فیلمسازی حرف بزنم که از نظر روانی تحت فشار است، در حالت پریشانیست. از چهکس دیگری میتوانستم حرف بزنم؟ به نظرم آشکار است که در مواجهه با چنین مضمونی-منظورم صادقانهترین و عنانگسیختهترین نوع پریشانیست- هرچه فیلم اتوبیوگرافیکتر شود، عینیتر میشود. در نتیجه نمیتوانم درست معنای این اتهام را بفهم، با توجه به این حقیقت که فیلم یک اعتراف صادقانه- صادقانهترین اعتراف-بود، مردی که در مواجهه با تصنع و فریب خودش را در موقعیتی روبهروی دیگران قرار میدهد که داستانی را تعریف کند که بتواند ارتباط برقرار کند.
از دوربین فدریکو فلینی
یکی از تکنیک های مورد علاقه ی فلینی در تصویربرداری، تمرکز بر روی یک گروه متحرک در پس زمینه و ردیابی با آنها گذشته از چهره های پیش زمینه ای است که به داخل و خارج از قاب می لغزند. او همچنین دوست دارد صحنه ای را با یک مستر شات ایجاد کند ، که وقتی شخصیتی برای استقبال از ما در یک قاب قرار می گیرد ، نمای نزدیک می شود. تکنیک دیگر او در فیلمبرداری این است که شخصیت ها را هنگام راه رفتن دنبال کنید و از آنها در نمای سه چهارم عکس بگیرید ، زیرا آنها به سمت دوربین برمی گردند و او دوست دارد سکانس های رقص را با یک شریک زندگی قبل از پیوستن شریک دیگر به رقص ، به سمت دوربین شروع کند.

شعری به تصویر فلینی
فدریکو فلینی در هشت و نیم هم به زبان شعر فیلم ساخته، شعری که با آن به ضمیر خود در نزاعی با هویت گمشده اش می پردازد. و در این مبارزه گاه مایوس است گاه امیدوار. گوئیدوی قصه ی فلینی کارگردان سردرگمی است که ایده هایش برای فیلم سازی راه به جایی نمی برد و احتمالا ایده هایش برای زندگی هم ته کشیده است. او که جهان را به مثابه ی شهری بی پنجره و در آستانه ی یک هیچ بزرگ می بیند، آن را با همه ی عظمتش دالانی تنگ و تاریک و خود را وادار به زندگی میابد و چاره ای جز تحمل آن ندارد. او برای تسلی یک راه می شناسد و آن پناه بردن است به وهم و خیال. او در خیالاتش آدم دیگری است؛ عصیان می کند، سر به شورش برمی دارد، با شلاق به جان زنان حرمسرا می افتد، با روحانیون کلیسا بحث و مجادله می کند، به همسرش دروغ می گوید؛ اما به دو چیز عشق می ورزد؛ یکی کودکی اش و دیگری کلودیا، دختری ساده رو و مهربان که همچون فرشته هاست.
اشتراک گذاری

