پس از دو فصل نهچندان بهیادماندنی، پیشدرآمد «بازی تاجوتخت» سرانجام هویت واقعی خود را پیدا کرده و با حماسیترین نبرد اژدهایان که تاکنون دیدهایم، با قدرت به صفحه تلویزیون بازگشته است. طرفداران حالا میتوانند با خیالی آسوده، نفسی آتشین از سر آسودگی بکشند! در ادامه این مقاله یلووال مدیا به بررسی قسمت های نخستین فصل سوم می پردازیم. با ما همراه باشید.
فصلی که بالاخره مسیر درست را پیدا کرد
هرچند بعید به نظر میرسید پیشدرآمد پرهزینه «بازی تاج و تخت» با آن گروه بازیگران سرشناس، اثری فراموششدنی باشد، اما این مجموعه در دو فصل نخست چندان به خودش لطف نکرد. فصل اول یا بهترین شخصیتهایش را خیلی زود از داستان حذف کرد، یا آنها را برای هماهنگ شدن با پرشهای زمانی گیجکننده، با بازیگران جدید جایگزین کرد. فصل دوم هم مدام زمینهچینی کرد، اما در نهایت به نتیجهای رضایتبخش نرسید. به همین دلیل، فصل سوم در حالی آغاز میشود که انرژی چندانی در بالهای اژدهایانش نیست.
اما حالا میتوان با خیال راحت نفسی از سر آسودگی کشید، چون این مجموعه بالاخره مسیر درست خود را پیدا کرده است. آغاز فصل سوم یک حماسه تمامعیار است؛ فصلی که بهخوبی میان نبردهای عظیم و صحنههای دونفره و پرتنش تعادل برقرار میکند؛ صحنههایی که در آنها برتری مدام دستبهدست میشود و ضعفهای مرگبار شخصیتها آشکار میگردد. چند شخصیت تازه، همراه با چاشنی مناسبی از طنز در لحظات لازم، هم باعث شدهاند این مجموعه دوباره همان حس و حال واقعی «بازی تاج و تخت» را پیدا کند.
نبرد گالت؛ افتتاحیهای که باید پایان فصل دوم میبود

خلاصه کردن داستان «خاندان اژدها» تقریبا غیرممکن است؛ بهویژه اینکه یکی از ضعفهای آن، دستکم تا پیش از این، پیچیدگی بیش از حد روایت بوده است. اما همینقدر کافی است بدانید که در سرزمین خیالی وستروس، ساخته ذهن جرج آر. آر. مارتین، خلا قدرتی به وجود آمده و فرمانروایان، اعضای خاندان سلطنتی و فرماندهان نظامی مختلف، همگی در تلاشاند این جای خالی را پر کنند. تقریبا همه آنها در حال مرتکب شدن اشتباهی مرگبار هستند و نخستین پیامد این اشتباهات در نبرد گالت رقم میخورد؛ نبردی دریایی و تماشایی که در واقع، باید پایانبخش فصل دوم میبود.
این نبرد دریایی، جشنی تمامعیار از ویرانیهای خلقشده با جلوههای ویژه کامپیوتری است؛ صحنهای که از نظر بصری خیرهکننده از آب درآمده، اما خوشبختانه به نمایش صرف محدود نمیشود و داستانهای کوچکتری که در دل آن جریان دارند، به این شکوه ظاهری، استحکام روایی میبخشند. آیا کورلیس ولاریون (استیو توسان)، ملقب به «مار دریایی»، فرماندهای که پیش از اقدام فکر میکند و همچنان زیر بار عذاب وجدان پدرانه قرار دارد، در برابر شاراکو لوهار (ابیگیل تورن)، جنگجویی جسور و بیباک که ترسی از هیچ خطر و تهدیدی ندارد، شکست خواهد خورد؟ پس از بارانی از تیرها، شعلههای آتش، نبردهای شمشیرزنی روی عرشه، درگیریهای نفسگیر زیر آب و البته دخالت اژدهایان، پاسخ این پرسش روشن میشود.
وقتی اژدهایان فقط ابزار نمایش نیستند

در این میان، هنوز نمیتوان با قاطعیت گفت که حضور اژدهایان به نفع «خاندان اژدها» تمام شده یا به ضررش. میتوان آنها را استعارهای از سلاحهای کشتار جمعی دانست؛ ابزارهایی ویرانگر که در اختیار فرمانروایانی قرار گرفتهاند که نهتنها بیپروا از آنها استفاده میکنند، بلکه خودشان هم کنترل چندانی بر آنها ندارند. با این حال، کنار هم قرار گرفتن شکوه و عظمت اژدهایان با صحنههایی که انسانها با زحمت و جانفرسایی یکدیگر را با شمشیر تکهتکه میکنند، گاهی هماهنگ به نظر نمیرسد.
سه زن، سه تصمیم سرنوشتساز در قلب جنگ قدرت

در هر صورت، بازی پرانرژی و جسورانه ابیگیل تورن یکی از سه زن کلیدی این قسمت را به شکلی درخشان به تصویر میکشد؛ زنانی که نادیده گرفتن نصیحت دیگران، در نهایت یا به نقطه قوتشان تبدیل خواهد شد یا زمینه سقوطشان را فراهم میکند. در سوی دیگر، رینیرا تارگرین (اما دارسی)، ملکهای که از قدرت کنار گذاشته شده، هرچند از فاصلهای دور، سرنوشت این نبرد دریایی را به قمار گذاشته است. همزمان، آلیسنت هایتاور (اولیویا کوک)، که زمانی دوست، زمانی دشمن و زمانی نیز نامادری رینیرا بوده، برای زنده ماندن ناچار است دست به دسیسهچینی بزند. دردسر بزرگتر او این است که مادر ایموند تارگرین (ایوان میچل) است؛ همان شاهزاده چشمبندی که با خط فکی تیز همچون تیغه شمشیر و کینهای پایانناپذیر، هنوز روحیه انتقامجوی همان برادر کوچک تحقیرشده را با خود حمل میکند.
اما دارسی و اولیویا کوک؛ ستونهای اصلی فصل سوم
اما دارسی و اولیویا کوک حالا کاملا آمادهاند تا بار اصلی مجموعه را به دوش بکشند. دارسی با بازیاش خشم زخمی کسی را به تصویر میکشد که همیشه نادیده گرفته شده، و کوک نیز با اجرایی ظریف و غیرقابل پیشبینی، مخاطب را مدام در حدس و گمان نگه میدارد. پیامدهای خونریزی دو قسمت ابتدایی، زمینهساز نبردی سیاسی و روانی با لایههای متعدد شده است؛ روایتی که از نظر دراماتیک، پختهتر و پیچیدهتر از هر زمان دیگری در این مجموعه به نظر میرسد. در این میان، برخی شخصیتها همچنان تشنه قدرت هستند و برخی دیگر حسرت میخورند که ای کاش هنگام آرزو کردن، بیشتر احتیاط کرده بودند.
مت اسمیت همچنان برگ برنده «خاندان اژدها» است

در میانه این آشوب، مت اسمیت با اقتدار تمام میدرخشد و با لذت تمام در نقش دیمون تارگرین، جنگجویی توقفناپذیر و همزمان دایی و همسر رینیرا، فرو میرود. دستکم صد نفر در این داستان هنوز یاد نگرفتهاند که حمله کردن به دیمون با شمشیر، معمولا با فرو رفتن تیغه او در سیب گلوی خودشان به پایان میرسد. با این حال، اسمیت زمانی حتی تأثیرگذارتر است که شمشیرها در غلاف هستند. حمله لفظی به دیمون هم به همان اندازه بیهوده است؛ لبخند کج و محوی که گوشه لبش نقش میبندد، انگار به مخاطب میگوید: «آرام باش و از این هرجومرج خونین لذت ببر.»
طنزی که میان خون و آتش نفس میکشد
«خاندان اژدها» در مقایسه با «بازی تاج و تخت» مجموعهای جدیتر و کمشیطنتتر است و برای جلب توجه مخاطب، وابستگی بسیار کمتری به صحنههای جنسی دارد. در عوض، سریال لحظات بامزه و غیرمنتظرهای خلق میکند؛ مثلا وقتی یکی از اژدهایان ظاهرا سوارکارش را روی قله کوه رها میکند، اما چند دقیقه بعد با دو گوسفند برمیگردد و یکی از آنها را با آتش خودش برای او کباب میکند. یا حضور تام بنت، بازیگر سابق سریال PhoneShop، در نقش آلف، اژدهاسواری که بدشانسیهایش تمامی ندارد و حضوری کاملا کمدی به داستان بخشیده است.
جیمز نورتون؛ شروری که هنوز همه برگهایش را رو نکرده است
فصل سوم هنوز یک برگ برنده دیگر هم در آستین دارد: جیمز نورتون که در یکی از نخستین صحنههایش در نقش شخصیت تازهوارد لرد اورموند هایتاور ظاهر میشود. آیا شوخیِ اشرافزاده مغروری که نامهای را از دست قاصدی با بویی زننده و آغشته به فضولات تحویل میگیرد، ایده تازهای است؟ نه. اما آیا نورتون موفق میشود همان شوخی تکراری را بامزه از کار دربیاورد؟ قطعا بله. سپس او دوباره از صحنه کنار میرود؛ گویی سریال آگاهانه این شخصیت را برای زمان مناسب حفظ کرده است، زیرا بهخوبی میداند که لبه تیز داستانش هیچوقت تا این اندازه برنده نبوده است.
منبع: وبسایت گاردین
اشتراک گذاری

