در فرانسه پس از جنگ جهانی اول، نسلی از فیلمسازان مشتاق شدند تا مرزهای سینما را بهعنوان یک هنر گسترش دهند. این اشتیاق تا حدی از این باور نشأت میگرفت که تا سال ۱۹۱۸، آمریکا تولیدات سرزندهتر و جذابتری خلق میکرد و صنعت سینمای فرانسه در خطر از دست دادن مخاطبان خود بود. بحرانی در صنعت سینمای فرانسه شکل گرفت که به فیلمسازان فرصتی داد تا فیلمهای جاهطلبانهای با تمرکز بر زیباییشناسی بصری و کاوشهای روانشناختی تولید کنند.
سینمای امپرسیونیستی موفقیتهای متفاوتی در گیشه داشت و بسیاری از چهرههای کلیدی این جنبش، تولیدات خود را با آثار تجاریتر متعادل میکردند. ژرمِن دلوک فیلمهای اجتماعی-سیاسی را در کنار درامهای محبوب میساخت، در حالی که ژان اپشتین حرفه موفق خود بهعنوان طراح لباس را در کنار کارگردانی ادامه میداد. با وجود این، امپرسیونیستها توانستند این جنبش را برای بیش از یک دهه زنده نگه دارند و هویت ملی فرانسه را در ارتباط با سینما و هنر پیشرو (آوانگارد) بازسازی کنند.
اگرچه هنوز هم در مورد اینکه آیا امپرسیونیسم فرانسوی واقعا یک جنبش مستقل بوده است یا خیر، بین منتقدان اختلاف نظر وجود دارد، اما عموما پذیرفته شده است که در طول دهه 1920، هدف خلاقانه مشترکی بین فیلمسازان فرانسوی وجود داشته است. فیلمهای امپرسیونیستی با تاکید بر بازنمایی عاطفی به جای واقعیت عینی، به طور جمعی نظریه فیلم را به طور کلی توسعه دادند. در ادامه این مقاله یلووال مدیا، به بررسی این جنبش و فیلم های مهم آن دوران می پردازیم. با ما همراه باشید.
آغاز سینمای امپرسیونیستی فرانسه
امپرسیونیسم فرانسوی احتمالا جنبشی است که برای اولین بار نقد فیلم را به شیوهای آکادمیک الهام بخشید. این جنبش تکنیکهایی مانند تدوین غیرخطی، نورپردازی نوآورانه، تلاش برای به تصویر کشیدن سکانسهای رویایی و فانتزیها، و روشهای خلاقانه دیگر برای روایت داستان از دیدگاه قهرمان را کاوش کرد. اگرچه این تکنیکها امروز برای تماشاگران سینما کاملا آشنا هستند، این آگاهی عمومی مدیون چارچوبهای نوآورانهای است که با جنبشهایی مانند امپرسیونیسم فرانسوی ایجاد شدند. در واقع، آبل گانس حتی در فیلم خود به نام ناپلئون در سال ۱۹۲۷ مفهوم استفاده از پرده عریض را برای بهبود تجربه سینمایی معرفی کرد.
این جنبش تا حدی از تسلط فزاینده سینمای آمریکایی الهام گرفته بود که پس از جنگ جهانی اول در فرانسه اکران میشد. این فیلمهای آمریکایی معمولا جذابیت عامپسند داشتند و بنابراین، روایتهای متعارفی برای آن دوره ارائه میدادند. به همین دلیل، فیلمسازانی مانند لوئی دلوک، آبل گانس و مارسل لربیه تصمیم گرفتند این قراردادها را با استفاده از تکنیکهایی که بهوضوح فرانسوی بودند به چالش بکشند، هرچند هیچگاه بهصورت رسمی گروهی برای تغییر وضعیت موجود تشکیل ندادند. در نگاه به گذشته، این جنبش بهطور گسترده بهخاطر اولویت دادن به تصاویر زیبا از نظر بصری شناخته میشود، مشابه سبک نقاشان امپرسیونیست مانند رنوار، دگا و مونه.
مرد دریا (1920)، ساخته مارسل لربیه

فیلم «مرد دریا»، بر اساس داستانی کوتاه از اونوره دو بالزاک، بر شخصیت نولف، یک ماهیگیر، تمرکز دارد که بهتازگی صاحب پسری شده است. او به شدت آرزو دارد که پسرش راه او را ادامه دهد و ماهیگیر شود، اما با بزرگ شدن پسر، او باعث ناامیدی پدرش میشود.
مارسل لربیه پیشتر با فیلم کارناوال حقیقتها به موفقیت دست یافته بود و در مرد دریا از این فرصت استفاده کرد تا به بررسی چگونگی شکلگیری رفتار انسانی از طریق نیروهای خیر و شر بپردازد. خط ساحلی نقش کلیدی در ایجاد فضای کلی فیلم ایفا میکند، تکنیکی که لربیه پیشتر در فیلم توران نیز از آن استفاده کرده بود. کارگردان ادعا کرد که این فیلم اولین اثری است که در آن مخاطب با فلاشبک (بازگشت به گذشته) مواجه میشود. همچنین، مرد دریا بهخاطر استفاده نوآورانه لربیه از میاننویسها مورد تحسین قرار گرفته است. او بهجای استفاده از میاننویسهای سنتی که بهصورت جداگانه نمایش داده میشدند، آنها را بهصورت خلاقانه درون قاب فیلم قرار داد. در سینمای صامت، میاننویسها (متنهایی که بین صحنهها نمایش داده میشدند) برای توضیح داستان یا دیالوگها استفاده میشدند. ادغام این متنها در قاب فیلم بهجای نمایش جداگانه، یک رویکرد خلاقانه بود که به تقویت حس بصری فیلم کمک کرد.
الدورادو (1921)، ساخته مارسل لربیه

سیبیلا، زنی کولی و رقصنده که در شهر سویل اسپانیا زندگی میکند، با بحرانی بزرگ روبهروست: هزینههای سنگین درمان پزشکی پسرش، او را تحت فشار مالی شدیدی قرار داده است. در تلاشی ناامیدانه برای تأمین این هزینهها، سیبیلا به سراغ پدر بیولوژیکی پسرش میرود، مردی که از ثروتی هنگفت برخوردار است. اما این مرد با از کمک به او و فرزندش سر باز میزند. سیبیلا تصمیم میگیرد به هر قیمتی امنیت و سلامت پسرش را تضمین کند و برای رسیدن به این هدف از هیچ تلاشی فروگذار نمیکند.
فیلم الدورادو در زمان اکرانش در اوایل قرن بیستم به دلیل استفاده از تکنیکهای نوآورانهای که بهعنوان ویژگیهای اصیل و متمایز سینمای فرانسه شناخته میشدند، مورد ستایش گسترده قرار گرفت. مارسل لربیه در این اثر مجموعهای از ایدههای خلاقانهای را که پیشتر در فیلمهایش به کار برده بود، گردآوری کرد و آنها را به شکلی بازآفرینی نمود تا نهتنها مخاطبان هنردوست، بلکه تماشاگران عام را نیز جذب کند. لربیه بهویژه تأکید داشت که تکنیکهای او در ایجاد تحریف بصری از رویکرد فیلم معروف اکسپرسیونیستی آلمانی، مطب دکتر کالیگاری (1920)، کاملا متمایز است. در الدورادو، لربیه از ترفندهای دوربینی مانند تغییر فوکوس، زوایای غیرمعمول دوربین، یا جلوههای بصری خاص استفاده کرد تا حالات ذهنی شخصیتها، مانند سردرگمی یا عدم تمرکز سیبیلا، را به تصویر بکشد. در مقابل، مطب دکتر کالیگاری از دکورهای غیرواقعی، زوایای تیز، و طراحی صحنههای عجیب و غریب برای خلق یک واقعیت ذهنی و وهمآلود بهره میبرد.
چرخ (۱۹۲۳)، ساخته آبل گانس

داستان فیلم چرخ درباره یک کارگر راهآهن و پسرش است که هر دو عاشق نورما، زنی جوان و زیبا، میشوند. نورما در کودکی از یک سانحه قطار که نزدیک بود جانش را بگیرد نجات یافته و توسط خانواده این کارگر به فرزندی پذیرفته شده است. فیلم چرخ بهخاطر تکنیکهای نوآورانه نورپردازی و تدوین سریعش مورد تحسین قرار گرفته است. نسخه اولیه فیلم ظاهرا نه ساعت طول داشت و بسیاری از تکنیکهایی که بعدا در فیلم ناپلئون، اثری که گانس بیشتر بهخاطر آن شناخته میشود، به کار رفتند، در این فیلم استفاده شده بودند. ژان کوکتو، فیلمساز افسانهای فرانسوی، با ستایش فراوان از چرخ می گفت: «سینما پیش از چرخ و پس از آن وجود دارد، همانطور که نقاشی پیش و پس از پیکاسو وجود دارد.»
قلب وفادار (۱۹۲۳)، ساخته ژان اپشتین

ماری، زنی است که در یک بن بست شغلی گرفتار است و با مردی که مشکل شدید اعتیاد به الکل دارد زندگی میکند. او رویای فرار با ژان، یک کارگر محلی بندر، را در سر میپروراند. فیلم قلب وفادار داستان مبارزههای او و شرایط سختی که به سوی آنها رانده میشود را روایت میکند. ژان اپشتین در زمان اکران این فیلم، نظریهپرداز شناختهشدهای در حوزه سینما بود و چندین کتاب درباره این رسانه نوشته بود. او فیلمنامه این فیلم را در یک شب نوشت و امیدوار بود که این ملودرام بتواند مخاطبان گستردهای را جذب کند. اپشتین بهطور ویژه تحت تأثیر فیلم چرخ ساخته آبل گانس قرار گرفته بود، و قلب وفادار پیشرفتهای او در استفاده از تکنیکهای گانس، از جمله تحریف لنز، تدوین ریتمیک و مونتاژ را به نمایش میگذارد. با این حال، قلب وفادار را میتوان اثری رئالیستی دانست که در مقایسه با ملودرامهای مرسوم آن دوره، سادهتر و بیپیرایه بود.
مرد مرده ی زنده (۱۹۲۵)، به کارگردانی مارسل لربیه
فیلم مرد مرده زنده اقتباسی از رمان ایل فو متیا پاسکال نوشته لوئیجی پیراندلو است. داستان حول محور ماتیاس میچرخد که با رومالیندا ازدواج کرده، اما مادرزن بدخلقش زندگی خانوادگی او را زیر و رو میکند. پس از یک تراژدی خانوادگی، ماتیاس زادگاهش را ترک میکند و در یک کازینو به ثروت میرسد. اما وقتی به خانه بازمیگردد، متوجه میشود که روزنامه محلی او را مرده اعلام کرده است. حالا که از زندگی گذشتهاش آزاد شده، فرصتی غیرمعمول برای شروع دوباره زندگی به دست میآورد.
مرد مرده ی زنده نقطه آغاز کار لازار میرزون، طراح صحنهای که در دهه ۱۹۳۰ بهخاطر کارگردانی هنریاش در صنعت سینمای فرانسه شهرت فراوانی کسب کرد، بود. متاسفانه، این فیلم در ابتدا در دو بخش نمایش داده شد، در حالی که او معتقد بود این تقسیمبندی تأثیر منفی بر استقبال مخاطبان گذاشت. لربیه از تکنیکهای امپرسیونیستی مانند بازی با نور، زوایای غیرمعمول دوربین، و تحریفهای بصری برای نمایش دنیای درونی ماتیاس استفاده کرد.
نانا (۱۹۲۶)، به کارگردانی ژان رنوار

داستان فیلم نانا درباره یک بازیگر جوان و زیباست که نمیتواند رضایت تماشاگران تئاتر واریته را جلب کند. او تصمیم میگیرد به جای صحنه تئاتر، از جذابیت جنسی و افسون مرموزش برای فریب دادن مردان ثروتمند استفاده کند. اما آیا ماجراهای نانا او را به تمام خواستههایش میرساند، یا زندگی همه افراد درگیر را به تباهی میکشاند؟
فیلم نانا اقتباسی از رمانی به همین نام نوشته امیل زولا است. این اثر دومین فیلم بلند ژان رنوار بهعنوان کارگردان است و همسرش، کاترین هسلینگ، نقش شخصیت اصلی را بازی میکند. فیلم از نظر مالی سودآور نبود و این موضوع باعث شد رنوار برای سالها نتواند اثری با شکوه و عظمت نانا تولید کند. با این حال، نانا بهخاطر مجموعهای از صحنههای خیرهکننده و طراحیهای بصریاش به یاد مانده و بهعنوان اثری ارزشمند در کارنامه این فیلمساز افسانهای شناخته میشود.
ناپلئون (۱۹۲۷)، ساخته آبل گانس

فیلم ناپلئون یک اثر حماسی تمامعیار است که بر زندگی ناپلئون بناپارت، ژنرال مشهور فرانسوی، تمرکز دارد. این فیلم بهویژه بر دوران جوانی و روزهای اولیه موفقیتهای نظامی او میپردازد. این فیلم در زمان خود به دلیل استفاده از مجموعهای از تکنیکهای نوآورانه، به شکلی بیسابقه جاهطلبانه بود. برای مثال، حرکت روان دوربین در ناپلئون قابل توجه است. در حالی که در همان سال، فیلمسازان اکسپرسیونیست آلمانی بهخاطر تکنیکهای دوربین رها، مانند بستن دوربین به فیلمبرداری که سوار دوچرخه است، مورد تحسین قرار میگرفتند، ناپلئون حرکات پیچیدهتر دوربین را در مقیاسی حماسی به کار برد. این فیلم همچنین بهخاطر پیشرفتهایی در نظریه فیلمسازی، مانند استفاده از نماهای نقطهنظر، سوپرایمپوزیسیون خلاقانه، و پروجکشن چندصفحهای مورد ستایش قرار گرفته است. استفاده از نماهای نقطهنظر به مخاطب اجازه میداد تا دنیا را از نگاه ناپلئون ببیند، تکنیکی که به تقویت ارتباط احساسی بین تماشاگر و شخصیت اصلی کمک کرد.
شاید برجستهترین تکنیک فیلم، تصمیم آبل گانس برای نمایش فینال ناپلئون با نسبت تصویر ۴:۱ باشد که با کنار هم قرار دادن سه حلقه فیلم 1:33/۱ به دست آمد. این فیلم چنان پیشگام و تأثیرگذار در تاریخ سینما بود که بیش از ۳۰ سال بعد، بر جنبش موج نوی فرانسه تأثیر گذاشت.
پایان جنبش امپرسیونیستی و مشکلات مالی
جنبش امپرسیونیستی در سینمای فرانسه، که در دهه ۱۹۲۰ با آثاری مانند ناپلئون، زن غیرانسانی، و قلب وفادار شکوفا شده بود، به دلیل فشارهای مالی و نیاز به تولید فیلمهای تجاری در اواخر دهه ۱۹۲۰ رو به افول رفت. جذب شرکت سینگرافیکس لربیه توسط سینرومان و ورشکستگی شرکت اپشتین نشاندهنده چالشهای اقتصادی بود که فیلمسازان هنری در برابر سینمای تجاری هالیوود و نیازهای بازار با آن مواجه بودند. این مشکلات مالی نشان داد که تولید فیلمهای جاهطلبانه و هنری، مانند آثار امپرسیونیستی که بر زیباییشناسی و نوآوری تمرکز داشتند، بدون حمایت مالی پایدار دشوار بود.
منبع: وبسایت movementsinfilm
اشتراک گذاری

