بیا بریم دشت
همیشه پای فیلم و سینما در تعطیلات به میان بوده و احتمالا خیلی از فیلم هایی که دلمان می خواسته در طول سال و آخر هفته ها ببینیم؛ یا آن ها که دوستانمان پیشنهاد داده اند را حواله کرده ایم به تعطیلات عید. اگر لیستی از فیلم هایی که بعد از دیدنشان احساس خوبی دارید، تهیه کرده اید که چه بهتر؛ اگر که فهرستی برای این تعطیلات در پیش رو ندارید این چند فیلم را به پیشنهاد یلووال مدیا ببینید که حتما بر دانایی و خوشی لحظه های شما افزوده خواهد شد.
پرتو سبز
پرتو سبز فیلمی نیست که شما را بخنداند یا به هیجان وادارد و سرگرم کننده باشد اما بسیار فیلم قوی و کاملی است در این که به شما کمک کند به خودتان یا اطرافیانتان دوباره فکر کنید. این فیلم مثل دیگر فیلم های اریک رومر تم روانشناسانه دارد و در آن آدم هایی را می بینید که بلدند خودشان را به خوبی تعریف کنند و از خودشان حرف بزنند. پس با این تعریف فیلم در گروه فیلم های دیالوگ محور قرار می گیرد چنان که اگر خودشناسی و روانشناسی از علاقه مندی هایتان باشد بارها فیلم را استاپ می کنید و دیالوگ ها را دوباره می خوانید.
دلفین از معروف ترین آدمهای قصه های رومر است. او به نظر زن پیچیده ایی می آید که پیچیدگی اش نتیجه ی اوج سادگی اوست. او دو سال است که از نامزدش جدا شده اما هنوز او را فراموش نکرده. حالا در آستانه ی یک تعطیلات تابستانه است که برای گذراندن تعطیلات تنها مانده و نمی داند آن دوران را با چه کسی و کجا بگذراند.
در ظاهر گمان می رود چالش دلفین گذراندن یک تعطیلات در تنهایی و بی برنامگی است اما عمق داستان به ما می گوید که دلفین در یک بحران روحی قرار گرفته که نه می تواند حضور دیگران را تحمل کند نه تنهایی را تاب بیاورد. او به پیشنهاد دوستانش خودش را در شرایطی قرار می دهد که ارتباط و آشنایی با آدم ها را ایجاد کند اما موفق نمی شود چرا که او می گوید من به چیزهایی معتقدم که در زندگی اتفاق می افتد. او به غایت غمگین است، در تنهایی و پیش دوستانش گریه می کند اما غم او از جنسی نیست که بخواهد یا بتواند هر کسی را در تنهایی اش راه بدهد. ما در یک تعصطیلات تابستانه ی غمگین همراه دلفین می شویم که در سفرهایش به کشف و شهودهایی می رسد که منتهی می شود به بازشناسی خودش.
غیرممکن
فرض کنید نزدیک یکی از سواحل اقیانوس هند لب یک استخر زیر چتری بزرگ مشغول استراحت هستید و دهانتان هنوز از آبیموه ایی که چند دقیقه پیش تمام کردید، مزه ی انبه و توت می دهد. چشم هایتان را بسته اید و به صدای بچه هایتان که در استخر مشغول بازی هستند گوش می دهید، ناگهان بدون اینکه ابری در آسمان باشد بدنتان با قطرات نامنظم آب خیس می شود، زیر پایتان لرزش خفیفی احساس می کنید و پیش از آن که بتوانید فکر کنید زیر هجوم سهمگین آب ناپدید می شوید.
آنچه در بالا نوشته شد لحظاتی است که ماریا بلون شهروند اسپانیایی سال دوهزاروچهار در تعطیلات سال نو تجربه کرده است و خوان آنتونیو بایونا از آن چه بر او خانواده اش در آن سفر رفته، فیلمی ساخته به نام غیرممکن.
غیر ممکن فیلمی است که خواب از سرتان می پراند و حسابی سرگرمتان می کند. و کاملا توانایی این را دارد که چندین مرتبه اشکتان را در بیاورد. فیلم با لحظات شاد و خوش ورود خانواده به هتلی در تایلند آغاز می شود و بعد از وقوع سونامی و زنده ماندن ماریا و پسرش لوکاس به اوج خود می رسد. لوکاس فکر می کند پدر و برادرهایش را از دست داده و در ادامه آنچه برایش تلاش می کند نجات جان مادرش است. از بعد از وقوع سونامی تا انتهای فیلم می توان گفت ستون اصلی جذابیت فیلم بر روی شانه های لوکاس است، ما همراه او می ترسیم همراه او شجاعت را انتخاب می کنیم، با او به دیگران کمک می کنیم و همراه او دوباره امیدوار می شویم.

سبک فیلمبرداری و جلوه های ویژه ی فیلم آنقدری به واقعیت نزدیک است که بازماندگان سونامی، سکانس های هجوم آب را به اصل حادثه بسیار شبیه به هم دانسته اند.
از دلگرمی های فیلم وسط غم و اندوه و ترس کاراکترها این است که بیننده ناگهان با صورت رئوف جرالدین چاپلین روبرو می شود.
تعطیلات رومی
این جا پرنسسی هست که دلش می خواهد وسط خیابان بستنی لیس بزند، شب ها با پیژامه بخوابد، در باران راه برود، دلش می خواهد به جای رقصیدن با رجال سیاسی پیرِ جای جای دنیا با آدمهای معمولی برقصد و حرف بزند. او از برنامه ریزی ساعت به ساعت و زندگی خط کشی شده در کاخ پادشاهی خسته است. در یک شب و یک لحظه تصمیم می گیرد از قصر بیرون بزند و ساعتی در خیابان ها بچرخد. لباسی شبیه لباس زن های معمولی می پوشد و پنهانی سوار بر پشت یک سه چرخه ی مخصوص حمل بار نوشیدنی می شود و به وسط شهر می رسد. تا اینکه نیمه شب توسط مردی به نام جو در حالی که کنار خیابان به خواب رفته پیدا می شود. مرد چهره ی دخترک را نمی شناسد و او را به ناچار به خانه ی خودش می برد. اما فردا که عکس پرنسس را در صفحه اول روزنامه می بیند متوجه هویت او می شود.

تعطیلات رومی شبیه قصه هایی است که در کودکی برایمان تعریف می کردند، داستان دختر پادشاه و پسر فقیر از آن داستان هایی است که دیدنش همیشه موجبات سرگرمی و لذت را فراهم می کند و هر بار ما با این قصه های عاشقانه همذات پنداری می کنیم و دلمان برای عشق شان می تپد. در این فیلم چهره ی جذاب و معصوم آدری هپبورن را داریم و گریگوری پک خوش قیافه که به گیرایی و کشش فیلم کمک بسیاری می کنند. تعطیلات رومی از آن فیلم هایی است که دیدنش کسالت یک عصر تعطیل را از شما می گیرد و می توانید همپای فیلم مقدار زیادی ذرت بو داده و تخمه میل کنید چرا که قرار است بدون دقت کردن های اضافه، بی کم و کاست از داستانی که می بینید لذت ببرید.
یک روز بارانی در نیویورک
تیموتی شالامی با آن موهای بلند خرمایی و پوشش مردان قدیمی درنقش گتسبی ولز، پسر یک خانواده متمول نیویورکی است. او از ادا و اصول و رفتارهای پرمدعای خانواده اش فراری است. از همین رو طرح سفری یک روزه به نیویورک را می ریزد که از مهمانی افتتاحیه مادرش در امان باشد. از طرف دیگر اشلی دوست گتسبی خبرنگار آماتور کالجی است که در آن تحصیل می کند و در نیویورک قرار یک مصاحبه با کارگردانی را دارد که گفتگو با او را افتخاری برای خود می داند. بنابراین گتسبی و اشلی به هدف گذراندن تعطیلاتی کوتاه و دو نفره در نیویورک و تهیه ی مصاحبه راهی سفر می شوند. اما به طول انجامیدن مصاحبه ی اشلی با کارگردان، راه گتسبی و اشلی را از هم جدا می کند. مسیری که در ارتباط با آدم های جدید به بازنگری عمیق تری از خود منجر می شود.

یک روز بارانی در نیویورک برای جذب مخاطب امتیازهای مهمی دارد، مثلا همین که وودی آلن شگفت انگیز کارگردان است و می دانیم دوباره قرار است یک حقیقت تلخ را با لا به لای لطافت های کمدی نوع خودش تحویلمان دهد، قدم زدن و همراهی با کاراکترها در فضای شهری نیویورک که به قول گتسبی بسیار روح بخش است و شاید مهمترین امتیاز استفاده از بازیگران مشهور و محبوب است مانند جوود لاو، سلنا گومز، ال فانینگ.
اشتراک گذاری

