مرا ببوس برای آخرین بار
مرد گریخته از احساسی که به زن دارد در تاریکی شب به مأمنگاه خود برمیگردد، چراغ نفتی را روشن میکند و در اولین نوری که به کلیسا میافتد انگوراد را میبیند که به انتظار او در تاریکی نشسته است. در آن لحظه که انگوراد برای دیدن گرافید به کلیسا آمده و در طول صحبت کوتاهشان، تصویرها در مداری از تاریکی و روشنی شکل گرفتهاند؛ شکلی از سپیدیِ امیدِ وصل و تیرگی ناکامی. جان فورد اولین و آخرین بوسهی زن و مرد را در یک لانگ شات نشان میدهد که یکی از به یادماندنیترین بوسههای خداحافظی در سینمای آمریکاست. صحنه هایی که آن فیلم ها را برای ما خاطرهانگبزتر میکنند.
در این نوشتار یلووال مدیا نگاهی داریم به چند بوسهی غم انگیز خداحافظی در سینمای جهان.
رابرت و فرانچسکا- پلهای مدیسون کانتی

زنی به نام فرنچسکا با بازی بینظیر مریل استریپ، هنوز به خانواده و همسرش وابستگی دارد که با رابرت کینکید عکاس آشنا میشود و در همین شروع نافرجام به راحتی میتوان یک پایان غمانگیز را حدس زد. فرانچسکا در شروع همراهی با رابرت یک سفر طولانی به درون خود آغاز میکند و با زنی روبه رو می شود که هر صدایی در او مسکوت شده و تنها مانده است. او عشق، دیده شدن و دوست داشته شدن را در کنار رابرت تجربه می کند و درست شبی که در حال بستن چمدان است تا خانه و خانواده اش را ترک کند؛ احساسهای متضاد بین میل به رفتن و نرفتن و احساس وظیفه او را در بر میگیرد و در نهایت میفهمد که توان ترک کردن فرزندانش را ندارد. لحظهی خداحافظی آنها یکی از تمام نشدنیترین و غمانگیزترین سکانس های عاشقانهی سینما است. فرانچسکا از فرط گریه نای ایستادن ندارد و روی صندلی نشسته، رابرت پیش پایش زانو زده و به جز نور یک شمع روشنایی دیگری در اتاق نیست. فرانچسکا پر اشک و حرص، دلخراشترین بوسه با یک خداحافظی دردناک رقم میخورد.
چو مو وان و سو لی ژن – 2046

2046 قسمت سوم سه گانهی عالیجناب وونگ کار وای است، آقای چو که پس از از دست دادن خانم سو آدمی از دست رفته به نظر می رسد، در ادامهی داستان بیشتر به یك روحِ سرگردان شبیه است که در زمان و ضمیرناآگاه خود سفر می کند و سو لی ژن را جستجو می کند، او کسی كه دوست داشته را از دست داده و در حقیقت نمیتواند با آدم های پیرامون خود ارتباط عمیقی برقرار كند و همین امر او را توجیه می کند که با زنان زیادی رابطه بگیرد. او در جریانِ سیال ِذهنِ خود به یک واگوئی روانی و خود اِفشاگری تن می دهد، اما با وجود تنهایی و رازی که با خود حمل می کند در پِیِ ویرانگری و انتقام از خود نیست. او گرفتار دایره ی گذر زمان، تکرار و تجربههای بیهودهست. در یکی از همین تجربهها با زنی هم نام عشق قدیمی اش آشنا میشود، خانم سو گذشتهی غمانگیزی داشته و هرچند که دل به عشق آقای چو باخته اما نمیتواند گذشتهاش را رها کند و با آقای چو همراه شود. در آخرین دیدارشان در یک کوچهی تاریک خانم سو میخواهد برای آخرین بار آقای چو را در آغوش بگیرد، کوچه تاریک است و یک نور خط کشی شده روی دیواری که خانم سو تکیه داده افتاده. آقای چو بسیار طولانی و خانم سو بسیار غمانگیز یکدیگر را میبوسند و آقای چو پس از این بوسه به یقین میرسد که هیچ زنی را مانند خانم سو اول دوست نخواهد داشت.
مولی جنسن و سم ویت_ روح
مولی جنسن و سم ویت در فیلم روح در حال قدم زدن در کوچه های شهر هستند که فردی با اسلحه به آنها حمله می کند و سم در این درگیری کشته میشود. مرگ ناگهانی او که توطئهای پنهان در خود دارد سبب میشود روح سم تلاش کند با مولی ارتباط برقرار کند. برای همین روح سم با زنی به نام ادا ارتباط برقرار می کند تا بتواند واقعیت را به مولی بگوید. این فیلم با دو جایزهی اسکار روایتگر یک عاشقانهی تلخ است و عناصری از ژانر کمدی، وحشت و رازآلود را نیز به آن اضافه میکند.
لحظه ای که سم در بدن ادا حلول می کند که فقط یک بار دیگر تن مولی را لمس کند از عاشقانه ترین بوسه های خداحافظی است که موسیقی پس تصویر به نام موسیقی رها شده با صدای برادران ریچس، تلخی و غم این سکانس را دو چندان می کند. . و این نکته ثابتکننده تاثیر انتخاب موسیقی قوی برای ماندگاری بیشتر یک صحنه و یک فیلم است.
جسی و سلین- پیش از طلوع

در ژوئن 1994، جسی در قطاری از بوداپست با سلین آشنا میشود و با هم گفتگو میکنند. جسی به سلین پیشنهاد می دهد با او پیاده شود و چون پولی برای اجارهی یک اتاق برای یک شب ندارد از او میخواهد یک روز با او همراه شود تا با هم در وین پرسه بزنند. آنها به جذابیت خود برای یکدیگر و احساسی که شب در آنها ایجاد کرده است اعتراف میکنند، اگرچه میدانند که احتمالاً دیگر یکدیگر را نخواهند دید. آنها تصمیم میگیرند از زمانی که ماندهاند بهترین استفاده را ببرند. در آن زمان، جسی توضیح میدهد که اگر این انتخاب به او داده شود، به جای اینکه دیگر او را نبیند، با او ازدواج میکند. آن آشنایی روز بعد در ایستگاه قطار به پایان میرسد، درست زمانی که قطار سلین در شرف حرکت است، زوج تصمیم میگیرند هیچ اطلاعات تماسی را با هم رد و بدل نکنند و در عوض شش ماه دیگر در همان مکان ملاقات کنند.
آنها عاشق شدهاند اما با طلوع خورشید باید راه خود را از هم جدا کنند. این تاریخ بلند یک روزه به تمامی امکان ساختن یک بوسه خداحافظی تاثیر برانگیز در ایستگاه قطار دارد. بوسه ای پرشتاب و بی قرار که رفتن و امید به آیندهای نامعلوم آخرین سوت قطار پایانش میدهد.
الی و نوا- دفترچه خاطرات

الی خانوادهی ثروتمندی دارد که برای تعطیلات تابستانی به شهری کوچک رفتهاند، در آن شهر با نوآ که یک نجار است و برای چند سنت مجبور است کارهای سنگینی انجام دهد، آشنا میشود. الی و نوا چنان عاشق همدیگر میشوند که نوا کلبهای مخروبه در جنگل به الی نشان میدهد و به او میگوید این کلبه را برای زندگیمان میسازم اما مادر الی به این عشق بها نمیدهد و با در فشار گذاشتن پدر خانواده سعی در از بین بردن رابطه الی و نوآ دارد. پس از بازگشت الی به شهر، نوآ شروع به فرستادن نامه به او میکند، 365 نامه مینویسد که همگی بی پاسخ می ماند. سالها بعد در جنگ جهانی دوم الی که در جنگ پرستار سربازان زخمی است با پسر جوان ثروتمندی آشنا میشود و قصد می کنند ازدواج کنند، اما چند روز مانده به ازدواج آن، الی عکسی از نوا در روزنامه میبیند، الی به دیدن نوا میرود و آن لحظه پرشور با کشف اینکه نوا برای الی نامه مینوشته زیر بارانی سیلآسا در یک تونالیتهی آبی و خاکستری، به آغوش هم میروند و دلتنگی را به بوسه تبدیل می کنند.
اشتراک گذاری

