تا صبحدم به یاد تو شب را قدم زدم
شاید تجربهی این را داشته باشید که وقتی میخواهید با عزیزی سر موضوعی حرف بزنید پیشنهاد داده باشید با هم قدم بزنید؛ یک وقتهایی در قدم زدن و نگاه کردن و پیوند با جهان، در هنگامهی گفتگو طوری در جان آدم اثر میکند که در یک گوشه نشستن نه. کارگردانهایی هم هستند که راز قدم زدن و سیر کردن محیط را هنگام گپ زدن شناختهاند و از این زیبایی فیلم ساختهاند؛ اگر این زیبایی به عشق و صمیمیت هم آمیخته باشد زیبایی ابدی خواهد ساخت. کیشلوفسکی یک وقتی گفته بود:« برای من خوشبینی وقتی است که دو عاشق دست در دست هم در غروب قدم میزنند یا در طلوع». در این نوشتار یلووال مدیا عاشقانی را در سینما مرور کردیم که قصهشان را در قدم زدنی طولانی نظاره میکنیم.
ناتالی و ماریو_ شب های سفید _ 1959

شب، مرد تنهای جوانی در یکی از شهرهای ایتالیا از اتوبوس پیاده میشود، او خودش را در یک کت بلند پوشانده، از جمعیت جدا می شود. قدمهایش او را از میان هزارتویی از خیابانهای تاریک و باریک، از کانالهای پیچ در پیچ کوچک که توسط پلهای قوسی پوشیده شدهاند، هدایت میکنند. روی یک پل، او یک دختر جوان را می بیند؛ از کنار دختر می گذرد، وانمود می کند که او را ندیده. می شنود که دختر گریه میکند. مرد یک لحظه می ایستد؛ مرد بدون اینکه بداند میان یک جهان و جهان دیگر ایستاده است. پل؛ بین جهانی که ما تمایل داریم آن را “واقعیت” بنامیم و جهانی که از آن به عنوان “رویا” یاد میکنیم.
ناتالیا همان دختر گریان روی پل است. برای دیدار با مردی به نام ماریس، در یک قرار از پیش تعیین شده، در چهار شب برای پیوستن به او منتظر میماند. در شب اول ماریو با ناتالی آشنا می شود و این آشنایی سبب میشود عاشق ناتالیا شود و درباره او خیالپردازی کند. ماریو ناامیدانه سعی می کند ناتالیا را متقاعد کند که ماریس را فراموش کند و زندگی جدیدی را با او آغاز کند. ماریو سه شب متوالی با ناتالی، در شهری که بافت غنی دارد و در حال پوسیدگی است، با هم قدم میزنند. منظرههایی خشن، خیس، چسبنده، نرم، با کف و دیوارهای سیاه. اغلب چهرهها در سایه هستند و واضحترین صورتها مربوط به ناتالی و ماریو است. ناقوس های کلیسا و سکوت مه را می شنویم. پنجرههای ساختمانها روشن و خیابانها تقریبا خالی هستند. آن چیزی که دیده نمیشود گرما، آسایش و ارتباط انسانی است.
جسی و سلین _ قبل از طلوع _ 1995

هیچ چیز زیباتر از سفر کردن و عاشق بودن نیست. و ریچارد لینکلیتر این مفهوم را در سهگانه خود، به ویژه در طلوع آفتاب، به تصویر میکشد.
سلین و جسی به عنوان غریبه در قطاری با هم آشنا میشوند و تصمیم میگیرند با هم از قطار پیاده شوند و تا صبح فردا وین زیبا را در یک پیاده روی تماشا کنند. این فیلم دیالوگ محور، جریان اصلی روند دوستی سلین و جسی را در یک پیادهروی طولانی دنبال میکند. بنابراین از اولین مکالمههای به یاد ماندنی که آن دو شروع میکنند، شما را در همراهی با خودشان به قدم زدن در شهر وین دعوت میکنند.
نقطه قوت اصلی این فیلم گفتگوهای روان بین جسی و سلین است. در کمتر از یک روز، آنها از غریبههایی که در قطار روبهروی هم نشسته بودند، به عاشقان یک روزه تبدیل میشوند که عمیقترین افکار و احساسات خود را با یکدیگر در میان میگذارند.
فیلمبرداریها فوقالعاده طولانی هستند و بازیگرها چنان با دیالوگها و قابها همبستگی دارند که ممکن است زمان و مکان خود را فراموش کنید. قدم زدن، صحبت کردن در مورد دیگری یاد گرفتن خود است. جسی و سلین بعد از یک شب پرشور مجبور به جدایی شدند و قول دادند که شش ماه بعد با هم ملاقات کنند.
جیمز و الی _ کپی برابر اصل _ 2010

کپی برابر اصل، تقریباً ماجرای یک روز الی و جیمز است. داستان در منطقه توسکانی آرتزو اتفاق میافتد؛ جایی که الی (ژولیت بینوش) یک دلال عتیقهفروشی فرانسوی است. و جیمز میلر نویسنده بریتانیایی با بازی ویلیام شیمل، در حال خواندن آخرین کتاب خود با عنوان کپی برابر اصل، است. کتاب او یک اثر متهورانه از تاریخ هنر است که ادعا میکند یک بازتولید به همان اندازه ارزشمند میتواند باشد که یک اصل است؛ و تمایز بین این دو بر اساس فرضیات نادرست و سادهلوحانه درباره اصالت و حقیقت است.
این یک شاهکار به صرف ساده بودن است که مهارت را با تمام ویژگیهای ناملموس یک شخصیت سینمایی با شکوه ترکیب میکند. بینوش با دستها، سینهها، چشمهای چرخان، منافذ و خندههایش بازی میکند. ویلیام شیمل اولین تجربه بازیگری خود را در این فیلم داشت؛ با وجود اینکه او خواننده اپراست، در نقشش بسیار باورپذیر هرگز است. شخصیت جیمز گیج کننده است. او به طرز ظالمانهای مغرور، متکبر، خودپسند و گستاخ است.
کپی برابر اصل، پرترهای از یک ازدواج است که با تبحر تمام توسط ژولیت بینوش اجرا شده است، اما دائماً گیجکننده، ساختگی و اغلب به سادگی عجیب و غریب است.
الی که علاقهمند با گفتگو با این نویسنده است، با پیشنهاد گردش محلی، خیابانهای پر پیچ و خم و میدانهای فوارهمرکز را با او پرسه میزند و گفتگویی طولانی شکل میگیرد که به نظر میرسد این پیادهروی بسط مستقیمی از وضعیت ذهنی شخصیت الی است.
مکالمات دو شخصیت پرتنش است و وقتی صاحب یک کافه محلی آنها را با یک زوج متاهل اشتباه میگیرد، به نظر می رسد این ایده هر دوی آنها را سرگرم می کند، و بدون اشاره به آنچه در حال رخ دادن است، این زوج نوعی نقش آفرینی اکتشافی را آغاز می کنند که در آن بینوش متوجه می شود که می تواند با آزادی غیرعادی با شوهرش درباره بحران صحبت کند.
ویتوریا و پیرو _ کسوف _ 1962

آنتونیونی دوباره با رویکرد “واقعاً هیچ اتفاقی نمیافتد” فیلم میسازد و تلاش میکند توخالی و بی معنی بودن ذاتی زندگی شخصیت هایش را نشان دهد.
ویتوریا مترجم است و به تازگی از نامزدش جدا شده. او با مردی به نام پیرو آشنا میشود که دلال سهام است. ویتوریا هرچند در رابطه دم دمی مزاج است اما نسبت به پیرو کششی دارد که موجب میشود در چند وعده با هم ملاقات میکنند که یکی از به یاد ماندنیترین، بحثبرانگیزترین قدم زدنهای تاریخ سینما ساخته میشود.
در همان ملاقاتی که به یک قدم زدن طولانی طی میشود، شخصی ماشین پیرو را میدزدد و در حین فرار تصادف میکند و ویتوریا از شنیدن این که پیرو بیشتر به آسیبدیدگی ماشینش اهمیت میدهد متعجب میشود تا مردی که مرده است. آنتونیونی همچنین زمان زیادی را صرف دنبال کردن «تجارت روزانه» پیرو در بازار سهام میکند، اما تقریباً هیچکدام برای کار ویتوریا نیست. در عوض، ویتوریا را میبینیم که کارهای رویایی انجام میدهد، مانند خیره شدن ابر در فرودگاه، تماشای مردم از پنجرهها، یا بازی با سگ همسایههایش.
بنابراین این دو نفر سعی می کنند ارتباط برقرار کنند اما بسیار متفاوت هستند و در نهایت ارتباط کار نمی کند. در پایان حتی یک صحنه جدایی دراماتیک وجود ندارد – آنها نقشه ای می کشند تا یک شب “در محل معمول” ملاقات کنند، اما سپس – همانطور که در یک سکانس هفت دقیقه ای بدون کلام می بینیم – هیچ کدام ظاهر نمی شوند، و این پایان کار است.
اشتراک گذاری

