هدایت بازیگر به شیوه‌ی کوبریک؛ تا کجا باید یک صحنه را تکرار کرد؟

هدایت بازیگر به شیوه‌ی کوبریک؛ تا کجا باید یک صحنه را تکرار کرد؟
زمان مطالعه: 5 دقیقه
0
(0)

گاهی تفاوت میان یک اجرای معمولی و بازی‌ای ماندگار، در مکثی کوتاه یا تغییری جزئی در نگاه بازیگر پنهان است. پیدا کردن این جزئیات ممکن است به چند برداشت نیاز داشته باشد؛ اما تکرار تا کجا به کشف کیفیت‌های تازه در بازی کمک می‌کند و از چه نقطه‌ای به مانعی برای خلاقیت بازیگر تبدیل می‌شود؟

استنلی کوبریک، یکی از مشهورترین کارگردانان سینما در استفاده از برداشت‌های متعدد، نمونه مناسبی برای بررسی این پرسش است. روش او نشان می‌دهد که تکرار می‌تواند به کشف ظرافت‌های بازی منجر شود، اما تجربه بازیگرانش نیز یادآور این نکته است که وسواس برای رسیدن به اجرای مطلوب، همیشه بدون هزینه نیست. در این مطلب از یلووال مدیا بررسی می‌کنیم در نگاه استنلی وسواس بوده یا دقت به جزئیات؟

استنلی کوبریک؛ جست‌وجوی برداشت بهتر

کوبریک به دقت در جزئیات و کنترل عناصر فیلم شهرت داشت. او در هدایت بازیگر نیز به نخستین اجرای قابل قبول بسنده نمی‌کرد و گاه صحنه‌ها را بارها تکرار می‌کرد تا به نتیجه موردنظرش برسد.

منطق این روش را می‌توان در تفاوت میان اجرای درست و اجرای تأثیرگذار جست‌وجو کرد. بازیگر ممکن است دیالوگ را دقیق ادا کند و حرکتش با میزانسن هماهنگ باشد، اما هنوز ظرفیت‌های عاطفی صحنه آشکار نشده باشند. تکرار فرصتی فراهم می‌کند تا بازیگر و کارگردان انتخاب‌های متفاوتی را بیازمایند: مکثی طولانی‌تر، لحنی مهارشده‌تر یا واکنشی که معنای رابطه میان دو شخصیت را تغییر می‌دهد.

بااین‌حال، تعداد برداشت‌ها به‌تنهایی معیار کیفیت کارگردانی نیست. اهمیت تکرار به چیزی بستگی دارد که در هر اجرای تازه کشف می‌شود؛ و این همان نقطه‌ای است که روش کوبریک به تجربه‌ای بحث‌برانگیز تبدیل می‌شود.

درخشش؛ بهای اجرای مکرر ترس

در فیلم «درخشش» (۱۹۸۰)، شلی دووال در نقش وندی تورنس باید زنی را به تصویر می‌کشید که به‌تدریج در محاصره ترس و خشونت قرار می‌گیرد. اجرای این نقش، به‌ویژه در صحنه‌هایی که وندی برای نجات خود و فرزندش تلاش می‌کند، به آمادگی جسمی و عاطفی زیادی نیاز داشت.

تصویری از فیلم درخشش ساخته استنلی کوبریک
تصویری از فیلم درخشش، ساخته استنلی کوبریک

صحنه مشهور روی پله‌ها، جایی که وندی با چوب بیسبال در برابر جک تورنس عقب‌نشینی می‌کند، اغلب با روایت‌هایی درباره تعداد بسیار زیاد برداشت‌ها همراه است. رقم مشهور ۱۲۷ برداشت بارها نقل شده، اما درباره تعداد دقیق برداشت‌های این صحنه اختلاف وجود دارد.

آنچه اهمیت بیشتری دارد، تجربه دووال از فیلم‌برداری است. او بعدها درباره دشواری کار و فشار ناشی از اجرای مکرر صحنه‌های عاطفی صحبت کرد. در چنین شرایطی، بازیگر باید بارها به موقعیتی بازگردد که مستلزم نمایش ترس و درماندگی است؛ بی‌آنکه خستگی ناشی از تکرار، کیفیت اجرای او را تحت تأثیر قرار دهد.

بااین‌حال، نمی‌توان دشواری تجربه دووال را به معنای بی‌ارزش بودن روش کوبریک دانست یا تمام کیفیت بازی او را نتیجه فشار کارگردان تلقی کرد. مسئله پیچیده‌تر است: تکرار ممکن است بازیگر را به کیفیتی برساند که در اجرای نخست در دسترس نبوده، اما تضمینی وجود ندارد که هر برداشت تازه به نتیجه بهتری منجر شود.

چشمان کاملا بسته؛ وقتی تکرار به آزمونی برای بازیگر تبدیل می‌شود

در فیلم «چشمان کاملا بسته» (۱۹۹۹)، کوبریک همین رویکرد را با تام کروز و نیکول کیدمن ادامه داد. فیلم‌برداری طولانی این اثر و گزارش‌های مربوط به تکرار صحنه‌ها، بار دیگر توجه‌ها را به شیوه کارگردانی او جلب کرد.

در گزارشی از مجله Vanity Fair آمده است که کوبریک در یکی از صحنه‌ها از تام کروز خواست حدود ۹۵ بار از دری عبور کند. چنین نمونه‌ای نشان می‌دهد که حتی حرکتی ساده نیز در نگاه کارگردان می‌تواند موضوع بررسی‌های مکرر باشد.

تصویری از فیلم «چشمان کاملا بسته» از استنلی کوبریک
تصویری از فیلم «چشمان کاملا بسته» ساخته استنلی کوبریک

اما تکرار یک حرکت ساده با تکرار یک واکنش عاطفی تفاوت دارد. در حالت نخست، بازیگر می‌تواند بر دقت حرکت و هماهنگی با میزانسن تمرکز کند. در حالت دوم، تکرار آگاهانه یک احساس ممکن است به اجرایی تصنعی بینجامد؛ زیرا واکنش‌های انسانی همیشه به فرمان مستقیم و اراده بازیگر شکل نمی‌گیرند.

از سوی دیگر، وقتی بازیگر نمی‌داند کارگردان دقیقا به دنبال چه تغییری است، تکرار می‌تواند به تجربه‌ای فرساینده تبدیل شود. او به‌جای تمرکز بر موقعیت شخصیت، مدام اجرای خود را ارزیابی می‌کند و می‌کوشد حدس بزند چه چیزی رضایت کارگردان را جلب خواهد کرد.

در چنین وضعیتی، مسئله دیگر صرفا تعداد برداشت‌ها نیست؛ کیفیت ارتباط میان کارگردان و بازیگر نیز اهمیت پیدا می‌کند.

تکرار چه زمانی به کشف ظرافت‌های بازی کمک می‌کند؟

بازیگر در نخستین برداشت با مجموعه‌ای از وظایف روبه‌رو است: به خاطر سپردن دیالوگ‌ها، رعایت میزانسن، هماهنگی با دوربین و حفظ ارتباط با بازیگر مقابل. با تکرار صحنه، بخشی از این وظایف به کنترل او درمی‌آیند و فرصت بیشتری برای توجه به جزئیات شخصیت فراهم می‌شود.

برای مثال، شخصیتی را تصور کنیم که پس از شنیدن خبری تلخ می‌گوید: «اشکالی ندارد.» این جمله می‌تواند نشانه پذیرش، خشم پنهان یا تلاشی برای حفظ ظاهر باشد. تفاوت میان این برداشت‌ها لزوماً در تغییرات بزرگ چهره یا لحن نیست؛ گاهی یک مکث کوتاه، معنای دیالوگ را دگرگون می‌کند.

تکرار زمانی ارزشمند است که امکان آزمودن چنین انتخاب‌هایی را فراهم کند. کارگردان می‌تواند از بازیگر بخواهد به‌جای نمایش مستقیم اندوه، تلاش کند احساسش را از دیگران پنهان نگه دارد. در این صورت، دستور کار بازیگر از نشان دادن یک احساس به انجام کنشی دراماتیک تغییر می‌کند و امکان رسیدن به اجرایی پیچیده‌تر فراهم می‌شود.

اما اگر برداشت‌های متوالی تفاوتی در انتخاب بازیگر ایجاد نکنند، ادامه تکرار لزوما دستاوردی نخواهد داشت.

مرز کمال‌گرایی و فرسودگی

تکرار بیش از اندازه می‌تواند تمرکز و اعتماد بازیگر به انتخاب‌هایش را مختل کند. در صحنه‌های عاطفی، این مسئله اهمیت بیشتری دارد؛ زیرا بازیگر ممکن است در یک برداشت به واکنشی زنده و باورپذیر برسد، اما هنگام تلاش برای بازتولید همان واکنش، بیش از حد بر اجرای خود نظارت کند.

خستگی جسمی نیز بر تمرکز، زمان‌بندی دیالوگ‌ها و کیفیت ارتباط با بازیگر مقابل تأثیر می‌گذارد. بنابراین، برداشت‌های بیشتر الزاما به معنای بازی بهتر نیستند.

البته آستانه تحمل و شیوه کار بازیگران یکسان نیست. برخی از تکرار استقبال می‌کنند و با هر بار اجرا به انتخاب تازه‌ای می‌رسند؛ برخی دیگر برای حفظ پیوستگی عاطفی، به آمادگی و تعداد محدودتری از برداشت‌ها نیاز دارند. وظیفه کارگردان، تشخیص این تفاوت‌ها و ارزیابی دستاورد هر اجرای تازه است.

هدایت مؤثر بازیگر همچنین به دستورهای دقیق وابسته است. اگر مشکل صحنه در زمان‌بندی یا رابطه میان دو شخصیت باشد، درخواست مبهمی مانند «بهتر بازی کن» راهگشا نیست. کارگردان باید بتواند مسئله را تشخیص دهد و پیشنهاد مشخصی برای آزمودن یک انتخاب تازه ارائه کند.

بهترین برداشت، همیشه آخرین برداشت نیست

این تصور که آخرین برداشت الزاما بهترین اجراست، با ماهیت متغیر بازیگری سازگار نیست. گاهی نخستین اجرا به دلیل تازگی واکنش بازیگر کیفیتی دارد که در تکرارهای بعدی از بین می‌رود. گاهی نیز برداشت‌های بعدی به ظرافتی می‌رسند که در اجرای نخست وجود نداشته است.

استنلی کوبریک در پشت صحنه فیلم «چشمان کاملا بسته»

انتخاب نهایی به عوامل دیگری نیز بستگی دارد: هماهنگی بازی با نماهای دیگر، تداوم حرکات، ریتم تدوین و جایگاه صحنه در ساختار فیلم. اجرایی که به‌تنهایی قدرتمند به نظر می‌رسد، ممکن است در کنار نماهای دیگر کارایی کمتری داشته باشد.

از این منظر، روش کوبریک را نمی‌توان صرفا با تعداد برداشت‌ها سنجید. اهمیت کار او در جست‌وجوی دقیق برای یافتن اجرایی متناسب با جهان فیلم بود؛ هرچند این جست‌وجو در تجربه برخی بازیگران، دشواری‌ها و هزینه‌های قابل توجهی نیز داشت.

در نهایت، پرسش اصلی این نیست که کارگردان تا چند بار می‌تواند از بازیگر بخواهد صحنه را تکرار کند؛ پرسش این است که هر برداشت تازه چه چیزی به صحنه اضافه می‌کند. اگر تکرار به کشف انتخابی تازه، تغییر معنای یک لحظه یا دستیابی به واکنشی باورپذیرتر منجر شود، بخشی از فرایند خلاقانه فیلم‌سازی است. اما اگر صرفا برای رسیدن به تصویری مبهم از کمال ادامه پیدا کند، ممکن است به‌جای غنی‌تر کردن بازی، اعتماد و انرژی بازیگر را تحلیل ببرد.

شاید مهارت کارگردان، بیش از آنکه در اصرار بر برداشت‌های بیشتر باشد، در تشخیص لحظه‌ای است که دیگر نیازی به تکرار نیست؛ لحظه‌ای که بازیگر به شخصیت رسیده و دوربین باید همان کیفیت را ثبت کند.

 

برای نوشتن این مطلب از این منابع استفاده شده است:

Vanity Fair – Eyes Wide Shut at 15: Inside the Epic, Secretive Film Shoot

The Kubrick Site – Interview with Stanley Kubrick on The Shining

ComingSoon – Shelley Duvall on The Shining

چقدر این پست مفید بود؟

برای امتیاز دادن به پست روی ستاره کلیک کنید!

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

0 دیدگاه