روایت اول‌شخص در مقابل روایت عینی در سینما: کدام‌ یک داستان را بهتر تعریف می‌کند؟

روایت اول‌شخص در مقابل روایت عینی در سینما: کدام‌ یک داستان را بهتر تعریف می‌کند؟
زمان مطالعه: 5 دقیقه
0
(0)

 هر بار که در سالن سینما می‌نشینیم یا فیلمی را روی صفحه لپ‌تاپ پخش می‌کنیم، بدون آنکه متوجه باشیم، یک قرارداد نامرئی بین ما و فیلم‌ساز بسته می‌شود: قرار است داستان را از چه زاویه‌ای ببینیم؟ آیا قرار است وارد ذهن یک شخصیت شویم و افکارش را مو به مو بشنویم، یا از فاصله‌ای بی‌طرفانه شاهد اتفاقات باشیم و خودمان دربارهی آدم‌های روی پرده قضاوت کنیم؟

این انتخاب، که در زبان نظریه‌ی روایت به آن «زاویه‌ی دید» یا point of view می‌گویند، یکی از تعیین‌کننده‌ترین تصمیم‌هایی است که یک کارگردان یا فیلم‌نامه‌نویس می‌گیرد. دو رویکرد اصلی و پرکاربرد در این میان، روایت اول‌شخص و روایت عینی هستند؛ دو شیوه‌ی روایی که نه‌تنها حس و حال فیلم را عوض می‌کنند، بلکه رابطه‌ی تماشاگر با شخصیت‌ها و حتی میزان اعتمادی که به داستان داریم را شکل می‌دهند.

در این مطلب از یلووال مدیا قرار است این دو سبک روایی را بررسی کنیم، نمونه‌های ماندگار سینما را مرور کنیم و ببینیم هرکدام چه زمانی بیشترین تأثیر را روی مخاطب می‌گذارند.

روایت اول‌شخص در سینما دقیقا یعنی چه؟

خیلی‌ها روایت اول‌شخص را با نمای ذهنی یا همان POV Shot اشتباه می‌گیرند؛ نمایی که دوربین جای چشم یک شخصیت می‌نشیند و همراه با نگاه او می‌چرخد. اما این دو یکی نیستند. یک نمای ذهنی صرفا یک تکنیک تصویری است؛ در حالی‌که روایت اول‌شخص واقعی زمانی شکل می‌گیرد که صدای درونی یک شخصیت، ما را در طول فیلم همراهی کند و قصه را از دریچه‌ی ذهن و تجربه‌ی شخصی او روایت کند. به بیان ساده، تا وقتی افکار یا صدای راوی را نشنویم، آنچه می‌بینیم صرفا یک نمای بصری است، نه یک روایت اول‌شخص کامل.

سینما نمونه‌های درخشانی از این سبک روایی دارد. در فیلم «راننده تاکسی» اسکورسیزی، صدای درونی تراویس بیکل ما را قدم‌به‌قدم با ذهن آشفته و رو به فروپاشی‌اش همراه می‌کند؛ صدایی که هرچه فیلم جلوتر می‌رود، نگران برانگیزتر و در عین حال جذاب‌تر می‌شود. یا در «رفقای خوب»، صدای هنری هیل نه فقط داستان را برای‌مان تعریف می‌کند، بلکه ما را وارد دنیای مخفی مافیا و قواعد ناگفته‌اش می‌کند؛ گویی یک راهنمای داخلی داریم که رازهای پشت‌پرده را برایمان فاش می‌کند. نمونه‌ی دیگر، «باشگاه مشت‌زنی» است که راوی بی‌نام‌ و نشانش، درست همان چیزی است که در پایان فیلم، کل درک ما از داستان را زیر و رو می‌کند.

چرا روایت اول‌شخص این‌قدر جذاب است؟ و کجا به مشکل می‌خورد؟

نقطه‌ی قوت اصلی این سبک، صمیمیتی است که میان تماشاگر و شخصیت اصلی ایجاد می‌کند. وقتی افکار، ترس‌ها و آرزوهای یک شخصیت را مستقیم می‌شنویم، طبیعتا به او نزدیک‌تر می‌شویم، حتی اگر آدم چندان قابل‌اعتمادی نباشد. همین حس نزدیکی است که باعث می‌شود تماشاگر با شخصیت‌هایی که در واقعیت شاید هرگز باهاشان همدلی نمی‌کرد، ارتباط برقرار کند.

اما دقیقا همین ویژگی، ریشه‌ی یکی از جذاب‌ترین پدیده‌های روایت‌شناسی سینماست: راوی غیرقابل‌اعتماد. چون روایت اول‌شخص محدود به دانش، حافظه و حتی تعصبات یک نفر است، همیشه این احتمال وجود دارد که آنچه می‌شنویم کامل، دقیق یا حتی صادقانه نباشد. فیلم‌هایی مثل «مظنونین همیشگی» یا «باشگاه مشت‌زنی» دقیقا از همین ویژگی برای غافلگیر کردن تماشاگر در لحظات پایانی استفاده می‌کنند. راوی ممکن است چیزی را که برایش شرم‌آور است پنهان کند، یا به‌خاطر ضعف دید و درکش، بخشی از حقیقت را نبیند؛ و همین، لایه‌ای از تعلیق و پیچیدگی به داستان اضافه می‌کند.

فیلم باشگاه مشت‌زنی

اما این صمیمیت هزینه هم دارد. وقتی داستان محدود به دانش یک نفر می‌شود، فیلم‌ساز دستش برای نشان دادن رویدادهایی که آن شخصیت از آن‌ها خبر ندارد، بسته می‌شود. به همین دلیل، گاهی روایت اول‌شخص فیلم را به سمت ساختارهایی مصنوعی و از‌پیش‌طراحی‌شده می‌برد؛ ساختاری که باید توجیهی برای حضور دائمی صدای راوی پیدا کند تا از یکنواختی یا غیرطبیعی به نظر رسیدن آن جلوگیری شود. 

روایت عینی چیست و چرا حس متفاوتی می‌سازد؟

در نقطه‌ی مقابل، روایت عینی (Objective Narration) قرار دارد؛ سبکی که رویدادها را از بیرون و بدون دسترسی به افکار درونی هیچ شخصیتی روایت می‌کند. در این حالت، دوربین بیشتر شبیه یک ناظر بی‌طرف عمل می‌کند که فقط آنچه را می‌بینیم و می‌شنویم ثبت می‌کند، بدون آنکه تفسیری اضافه کند.

روایت عینی (Objective Narration)

فیلم «۱۲ مرد خشمگین» یکی از بهترین نمونه‌های این سبک است. در تمام مدت فیلم، ما فقط شاهد بحث و جدل اعضای هیئت منصفه هستیم؛ فیلم هیچ‌وقت مستقیما نمی‌گوید هرکدام از آن‌ها واقعا در ذهنشان چه می‌گذرد. ما باید از روی لحن صدا، زبان بدن و رفتارشان، انگیزه‌های واقعی‌شان را حدس بزنیم. همین فاصله و بی‌طرفی است که فیلم را به تجربه‌ای تأمل‌برانگیز و مشاهده‌گرانه تبدیل می‌کند؛ تجربه‌ای که بار تفسیر را مستقیما روی دوش تماشاگر می‌گذارد.

نقاط قوت و محدودیت‌های روایت عینی

روایت عینی معمولا حس واقع‌گرایی و صداقت مستندگونه‌ای به فیلم می‌دهد. چون تماشاگر مجبور است خودش دربارهی شخصیت‌ها قضاوت کند، رابطه‌اش با فیلم فعال‌تر و تحلیلی‌تر می‌شود؛ برخلاف روایت اول‌شخص که غالبا تماشاگر را در جایگاه همراهِ منفعلِ یک ذهن قرار می‌دهد.

از طرف دیگر، همین فاصله‌ی عاطفی می‌تواند به یک چالش تبدیل شود. وقتی به افکار درونی شخصیت‌ها دسترسی نداریم، ممکن است ارتباط احساسی سریع و مستقیمی که روایت اول‌شخص ایجاد می‌کند را تجربه نکنیم. برای همین، فیلم‌سازانی که سراغ روایت عینی می‌روند، معمولا باید از ابزارهای دیگری مثل بازی بازیگران، دیالوگ‌نویسی دقیق و تدوین هوشمندانه کمک بگیرند تا همان عمق احساسی را بدون تکیه بر صدای درونی شخصیت‌ها بسازند.

کدام سبک روایی برای کدام داستان مناسب‌تر است؟

انتخاب بین این دو سبک، مسئله‌ای فرمولی نیست؛ بلکه کاملا به ماهیت داستان و چیزی که فیلم‌ساز می‌خواهد به آن دامن بزند بستگی دارد.

وقتی محور اصلی داستان، تجربه‌ی درونی و روان‌شناختی یک شخصیت است مثلا وقتی می‌خواهیم انزوا، وسواس یا فروپاشی روانی یک آدم را از نزدیک لمس کنیم روایت اول‌شخص انتخاب طبیعی‌تری است. همان‌طور که در «راننده تاکسی» دیدیم، صدای درونی تراویس بیکل دقیقا همان چیزی است که انزوا و ازخودبیگانگی‌اش را ملموس می‌کند.

اما وقتی فیلم‌ساز می‌خواهد پیچیدگی یک موقعیت یا رابطه‌ی چند نفره را نشان بدهد، یا وقتی موضوع فیلم چیزی فراتر از تجربهی یک نفر است مثلا در دادگاه‌های اخلاقی، درام‌های اجتماعی یا داستان‌هایی که عمدا می‌خواهند تماشاگر را در نقش قاضی بنشانند  روایت عینی گزینه‌ی قوی‌تری است، چون به تماشاگر اجازه می‌دهد خودش درباره‌ی حقیقت و انگیزه‌ها فکر کند.

وقتی سینما این دو رویکرد را با هم ترکیب می‌کند

خیلی از فیلم‌های بزرگ سینما، مرز میان این دو سبک را محو می‌کنند. «پالپ فیکشن» با پرش میان چند خط داستانی و چند شخصیت، به نوعی روایت نیمه‌دانای‌کل می‌رسد که هم اجازه می‌دهد به ذهن چند شخصیت مختلف نزدیک شویم، هم فاصله‌ی کافی برای دیدن تصویر کلی‌تر را حفظ می‌کند. «مگنولیا» هم با شبکه‌ای از شخصیت‌های به‌ظاهر بی‌ربط، همین بازی بین نزدیکی و فاصله را انجام می‌دهد.

نمونه‌ی دیگر، همان «باشگاه مشت‌زنی» است؛ فیلمی که تا مدت‌ها ما را در دل ذهن راوی نگه می‌دارد و بعد، درست در اوج اعتماد ما، نشان می‌دهد که آن صدای آشنا چقدر می‌توانست گمراه‌کننده باشد. این‌جاست که روایت اول‌شخص، خودش را به یک ابزار روایی برای غافلگیری تبدیل می‌کند؛ چیزی که در روایت عینیِ محض، اصلا امکان‌پذیر نیست.

انتخاب نوع روایت

روایت اول‌شخص و روایت عینی، دو ابزار متفاوت برای دو هدف متفاوت‌اند. یکی ما را به درون ذهن یک آدم می‌کشاند و اجازه می‌دهد دنیا را از دریچه‌ی محدود و گاهی فریبنده‌ی او ببینیم؛ دیگری ما را در جایگاه یک ناظر می‌نشاند و مسئولیت تفسیر و قضاوت را روی دوش خودمان می‌گذارد. هیچ‌کدام ذاتا بهتر از دیگری نیست؛ آنچه اهمیت دارد این است که فیلم‌ساز بداند دقیقا چه تجربه‌ای می‌خواهد برای تماشاگرش بسازد، و کدام زاویه‌ی دید بهتر می‌تواند آن تجربه را زنده کند. دفعه‌ی بعد که فیلمی دیدید، شاید ارزشش را داشته باشد که چند لحظه از تماشا فاصله بگیرید و از خودتان بپرسید: این داستان را چه کسی برایم تعریف می‌کند، و چرا فیلم‌ساز همین زاویه را انتخاب کرده؟

 

برای تهیه این مطلب از این منابع استفاده شده است:
https://blog.celtx.com/first-person-point-of-view/

https://fiveable.me/film-and-media-theory/key-terms/first-person-narration

https://fiveable.me/introduction-to-film-theory/unit-5/point-view-narration-techniques/study-guide/RiMjnYMCfRsbZjmx

https://medium.com/babel/cinema-subjective-objective-points-of-view-4cb48803706f

چقدر این پست مفید بود؟

برای امتیاز دادن به پست روی ستاره کلیک کنید!

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

0 دیدگاه