گاهی ترسناکترین لحظه یک فیلم، لحظه انفجار نیست؛ چند ثانیه پیش از آن است. به طور مثال در فیلم مهلکه جیمز در میان کوچههای تنگ بغداد آرام آرام به یک خودروی مشکوک نزدیک میشود، نگاهش میان پنجرهها میچرخد و تماشاگر نمیداند مرگ از کدام زاویه قرار است از راه برسد. در این ثانیهها، سینما چیزی را به تصویر میکشد که هنوز رخ نداده است: انتظار. صندلیها زیر پای تماشاگر ناامن میشوند، نفسش در سینه حبس میشود و چشم از قاب برنمیدارد. تنش، پیش از آنکه حادثهای رخ دهد، در تن مخاطب شکل میگیرد.
خلق چنین تجربهای از آزمونهای دشوار فیلمسازی است. کاترین بیگلو در مهلکه (The Hurt Locker) به روشنی نشان میدهد که برای ساختن اضطراب، نیازی به بمبهای بزرگ هالیوودی، موسیقیهای پرحجم رعبآور یا کاتهای سریع و سرسامآور نیست.
گاهی سکوت یک خیابان، خشخش مبهم باد در بلندگوها، لرزش سردرگم دوربین و دستی که با وسواس و میلیمتری به سوی یک سیم ناشناس دراز میشود، از هر سکانس اکشن پرسرعتی نفسگیرتر است.
در این مطلب از یلووال مدیا به این میپردازیم که بیگلو چگونه تعلیق را از دل مادهی خامِ موقعیت، بیرون میکشد؛ و از جایگاه دوربین، مهندسی قطرهچکانی اطلاعات، بافت صدا و کش آمدن زمان داستان را روایت میکند.
جغرافیای بیقراری؛ دوربین کجا میایستد؟
در جهان مهلکه ، خنثیکنندگان بمب در محیطی کار میکنند که هر ذرهاش پتانسیل تبدیل شدن به فاجعه را دارد. یک لوله آب فرسوده، آجرهای ریختهشدهی دیوار، یا کودکی که گوشه خیابان بیش از حد به گروه خیره شده؛ هیچکدام بیخطر نیستند، هیچکدام هم لزوماً تله مرگ نیستند. دوربین بری اَکروید باید همین وضعیت لغزان را ترجمه کند.

بیگلو به جای استفاده از سهپایههای صلب و قابهای هندسیِ ازپیشتعیینشده، به سراغ زیباییشناسی مستندگونه رفته است. دوربینهای دستی سیال، برداشتهای طولانی و آزادی عمل بازیگران، فضایی پیشبینیناپذیر میسازد. دوربین ناظر بیطرف نیست؛ دوندگیِ نگاه سربازی را دارد که میداند در این شهر، زاویه دید امن وجود ندارد.
اما لرزش و بیقراری دوربین، ترفندی همهکاره نیست. اگر همهچیز در تلاطم دائم باشد، چشم مخاطب کرخت میشود و حس خطر رنگ میبازد. هنر بیگلو در این است که میداند چه زمانی دوربین را به پوست دستهای جیمز (رمی جرمی رنر) بچسباند تا لرزش انگشتها تمام توجه را ببلعد، و چه زمانی عقب بکشد تا نمای بازِ یک خیابان وسیع و خالی، تنهایی مطلقِ سرباز را در برابر وسعتِ تهدید به رخ بکشد. جایگاه دوربین بازتاب وضعیت روانی آدمهاست؛ ترسی که در تن انتشار یافته، نه در دیالوگها.
هندسهی پنهانِ اطلاعات؛ چه بگوییم، و چه چیزی را پنهان کنیم؟
تعلیق در نقطهی اتصال میان دانستن و ندانستن متولد میشود. اگر تماشاگر هیچچیز از خطر نداند، با موقعیت بیگانه میماند؛ اگر همهی فاجعه از ابتدا رو شود، غافلگیری جایش را به انتظاری ملالآور میدهد.
در فیلم مهلکه ، تماشاگر اصول اولیه را میداند: این یک بمب است و ممکن است در کسری از ثانیه منفجر شود. این آگاهیِ پایه، هر کنش سادهای را به قمار بدل میکند. اما زمان دقیق انفجار، پوشش پنهانِ تروریستها و سرانجامِ تصمیم سرباز در هالهای از ابهام باقی میماند. فیلم به ما به اندازه کافی اطلاعات میدهد تا خطر را با تمام وجود حس کنیم، اما نه آنقدر که کنترلی بر اوضاع داشته باشیم و از اضطراب رها شویم.
این رویکرد نشان میدهد که تعلیق الزاماً با پنهانکاری ساخته نمیشود. گاهی آگاهی از یک خطرِ حتمی، اما با زمانی نامعلوم، موتور محرک اضطراب است. وقتی میدانیم بمبی در کار است ولی نمیدانیم کدام سیم، هر ثانیه کش میآید. گاهی هم دوربین زودتر از تماشاگر، مکثِ نگرانکننده یک شخصیت را شکار میکند و مخاطب تازه از طریق چشمهای او میفهمد که پای خطر در میان است.
بافتِ صوتی؛ احاطه شدن در تاریکی
پیش از آنکه چشمان ما خطر را در قاب تشخیص دهند، گوشهایمان آن را شکار میکنند. صدای موتور خودرویی که دورادور در کوچههای خاکی میچرخد، زوزه کشدار باد در فضای باز شهری غریبه، یا ناگهان قطع شدن تمام صداهای پسزمینه و نشستن سکونی سنگین بر صحنه؛ اینها ابزارهای پنهان بیگلو و طراح صدا هستند.

در سینمای بیگلو، صدا تزیین پسزمینه نیست؛ تجربهای تنانه است. صدای تنفس سنگین جیمز در زیر کلاهخود و لباس سنگینِ خنثیسازی، تماشاگر را به حبس شدن در آن قفسِ حفاظتی وادار میکند. موسیقیِ رایجِ هیجانآفرین گاهی دستوپاگیر است؛ چون به مخاطب دیکته میکند که کِی باید بترسد. اما صدای محیط اینگونه نیست؛ قوانین خودش را دارد، قابل پیشبینی نیست و از هر گوشه تاریکی سرریز میشود. وقتی صدایی شنیده میشود اما منبع آن در قاب دیده نمیشود، ذهن تماشاگر شروع به ساختن سناریوهای فاجعه میکند. مکث روی ندانستنِ منشاء صدا، ترسی اصیلتر میآید تا نشان دادنِ سریعِ عامل تهدید.
مهندسی ریتم؛ طول دادن به لحظهی مرگ
تنش، فرزندِ زمان است. اگر جیمز به بمب برسد و کار در یک بریدنِ سریع تمام شود، مجالی برای رسوخ اضطراب باقی نمیماند. ریتم در سینمای تعلیق یعنی کش دادنِ فاصله میان احتمالِ فاجعه و وقوعِ آن.
بیگلو این فاصله را با مکثهای طولانی روی جزئیات میسازد: عرقِ نشسته بر پیشانی، حرکت میلیمتری انبردست روی سیمِ زرد یا آبی، و ثانیههایی که زمانِ دراماتیک را از زمانِ واقعی جدا میکنند. در این لحظات، ریتمِ پرتنش الزاما تند نیست. گاهی ایستا ماندن طولانی روی چهرهای که منتظر نتیجهی یک سیمچینی است، از دهها کاتِ عصبی و سریع مؤثرتررانتر است. تدوینگر و کارگردان در اینجا زمان را کش میدهند تا مخاطب فرصت کند فرمِ مرگ را در لایههای زیرین پوستش لمس کند. اگر نما زود تمام شود، فرصت ترس میسوزد؛ اگر بیش از حد طول بکشد، به ملال میرسد. جادوی کار در یافتن همین نقطهی شکننده و دقیق است.
کلام نهایی
آنچه از تجربهی کاترین بیگلو در مهلکه باقی میماند، این درک عمیق است که تعلیق، فرمولِ انحصاریِ افکتهای پرهزینه نیست. تنش حاصلِ ساختنِ شرایطی است که در آن، ذهن تماشاگر دیگر نمیتواند با اطمینان بگوید ثانیهی بعد چه رخ خواهد داد. وقتی دوربین، صدا، اطلاعات قطرهچکانی و ریتمِ کشدار در هم گره میخورند، لمسِ آرامِ یک سیم خاکی، وزنِ سنگینِ کل جهان را به دوش میکشد؛ و این دقیقا همان نقطهای است که سینما از تکنیک عبور کرده و به تجربهای کاملاً انسانی بدل میشود.
برای تهیه این مطلب از این منبع استفاده شده است:
https://www.electricsheepmagazine.co.uk/2009/08/24/the-hurt-locker-interview-with-kathryn-bigelow/
https://www.dga.org/craft/dgaq/issues/1704-fall-2017/dga-interview-kathryn-bigelow
https://www.latimes.com/archives/la-xpm-2010-mar-08-la-et-oscars-sound-editing8-2010mar08-story.html
اشتراک گذاری

