نگاهی به چهار فیلم جذاب سینمایی که داستانش درباره ی سینماست

نگاهی به چهار فیلم جذاب سینمایی که داستانش درباره ی سینماست
زمان مطالعه: 6 دقیقه
0
(0)

سینما درباره سینما

اسما سعدی

 

سینما به تمام موضوعاتی که در دنیای واقعی می تواند اتفاق بیفتد پرداخته و آن ها را به تصویرهای سیاه سفید و رنگی کشیده. هر کدام از ما به نسبت تجربه هایی که از سر گذراندیم، خواسته و ناخواسته فیلم هایی را با آدم هایش در حافظه مان نگه می داریم که هر بار یادمان بیایید در تجربه هایمان تنها نیستیم؛ یا هر جا دستمان از چشیدن و زندگی کردن آن لحظات کوتاه بود بتوانیم آن لحظه ها را در ذهنمان زندگی کنیم. در بین این مضامین و موضوع ها کسانی هم بوده اند که از دریچه ی سینما به سینما پرداخته اند و خواسته اند یادآوری کنند سینما برای عاشقانش کجاست و در چه جایگاهی قرار دارد.

در این نوشتار یلووال مدیا به معرفی چهار فیلم معروف می پردازیم که به ما یادآوری می کنند اگر سینما نبود رنج هستی چقدر می توانست تحمل ناپذیرتر باشد.

 

سانست بلوار

شما صدای یک مرد مرده را می شنوید که جسدش روی آب معلق است. او راوی فیلم است و با لحنی طنزآلود چگونه مردنش را شرح می دهد؛ نام او جو گیلیس است و خودش را اینطور تعریف می کند: کسی که آرزو داشت یک استخر داشته باشد آخر هم استخرش را به دست آورد ولی برایش کمی گران تمام شد.

سانست بلوار یکی از مهمترین فیلم های بیلی وایلدر است؛ در این فیلم وارد زندگی یک فیلمنامه نویس شکست خورده می شوید که در فرار از دست طلبکاران، خودش را روبروی یک عمارت می بیند که مانند یک فیل عظیم سفید است؛ از آن خانه هایی که ستاره های دهه بیست سینما می ساختند. قصه در همین خانه ی مجلل که مانند تار عنکبوت دور پای جو گلیس پیچیده، شروع می شود. نورما دزموند مالک عمارت است و با تنها پیشکاری که دارد زندگی می کند. او سالها پیش ستاره ی سینمای صامت بوده اما حالا مدتهاست نورافکن سینما از روی صورت او برداشته و خانه نشین شده است. ثمره ی این عزلت گزینی زنی است که مرز بین خیال و واقعیت را از دست داده و در تلاش است با نوشتن یک فیلمنامه دوباره به دنیای سینما برگردد و چشم ها را روی خود خیره کند.

فیلم با نگاهی عمیقتر از سطح داستان پر از نشانه است؛ جو گیلیس شیفته ی سینماست و سینما به هیئت دو زن به زندگیش وارد میشود زن اول؛ بتی شفر یک فیلمنامه خوان است که تلاش می کند در کنجی از هنر سینما جایی برای خود باز کند؛ بتی نماینده و یادآور خود واقعی جو است شخصیتی باهوش، آماده به پاسخ و تلاشگر. سمت دیگر نورما دزموند است زنی که در گذشته ستاره ی سینما بوده و در توهماتش همچنان ستاره است، نورما نشانه ایی است از آرزوها و خیالات جو.

اگر کنجکاوید بدانید چرا این فیلم در دهه ی نود میلادی از نگاه انجمن ملی فیلم آمریکا دوازدهمین فیلم برتر تاریخ سینما شناخته شده، دیدن فیلم را یلووال مدیا به شما پیشنهاد می کنیم.

 

سینما پارادایزو

نام “سینما پارادایزو” ممکن است به ذهن این جهت را بدهد که معروف ترین فیلم تورناتوره داستانی است منحصرا درباره سینما اما بهترین جواب با توجه به مضمون و نام فیلم شاید این باشد که: درباره ی عشقی است که سینما می آفریند. مهمترین مضمون سینما پارادایزو عشق است؛ عشق آدم به آدم؛ عشقی که در نهایت با تکه فیلمهای سینمای کلاسیک به ارث رسید. و مهمترین عنصر سینما پارادایزو؛ سینماست،که موجب حرکت می شود؛ سینما جادویی است که یاری می کند هیچکس در غم و سوگ نماند و هیچ چیز سکون نپذیرد.

سینما پارادایزو
سینما پارادایزو

یک کارگردان به نام سالواتوره کاسیو پیغام مرگ دوست دوران کودکی اش را در یک پیام تلفنی دریافت می کند و این آغاز روایت فیلم است که به صورت بازگشت به گذشته است. سالواتوره که در کودکی توتو صدایش می کنند پدرش از جبهه جنگ بازنگشته است و دلخوشی اش دیدن فیلم در سینمای دهکده شان است و این علاقه مندی اش سبب دوستی اش با آلفردو، آپاراتچی سینما می شود. او که حالا پس از سالهای زیادی برای مراسم خاکسپاری آلفردو به دهکده برگشته است گذشته را به یاد می آورد و در این واکاوی خودش را ترمیم می کند.

سینما پارادایزو یک شعر بلند تصویری است که محدودیت سنی ندارد، هر کسی که به قصه ها، آدمها و سادگی  علاقه دارد می تواند از آن لذت ببرد. درست مثل شعر فروغ فرخزاد” به علی گفت مادرش روزی …”. در هر سن و سالی می شود دوباره و دوباره تماشایش کرد و هر بار مخاطب بخشی از فیلم شد و هر بار معنایی نویی از  فیلم دریافت کرد.

 

رز ارغوانی قاهره

تا به حال شده کاراکتر یک فیلم عاشق شما شده و از دنیای پرده ی سینما بیرون بیاید و توی خیابان با شما قدم بزند و به شما ابراز عشق کند؟

این رویای شیرین برای سیسیلیا در فیلم ” رز ارغوانی قاهره” اتفاق افتاده و او چند روزی را در این رویای شیرین زندگی می کند. سیسیلیا پیش خدمت یک رستوران کوچک است، شوهرش بداخلاق و بی مسئولیتش  بار تمام زندگی بر روی شانه های سیسیلیا گذاشته. او در زندگی اش دوستی جز سینما ندارد، از کاری که دوست ندارد به سینما پناه می برد، از بی توجهی های همسرش به سینما پناه می برد، از کارش که اخراج می شود به سینما پناه می برد. تا اینکه تام باکستر یکی از کاراکترهای فیلمی که مکررا تماشایش می کند عاشق او می شود و از پرده بیرون می آید و از او می خواهد که با هم ازدواج کنند.

رز ارغوانی قاهره
رز ارغوانی قاهره

ساخت این ایده ی جسورانه که در نهایت ظرافت طعنه می زند به تلخی دنیای واقعی در ید قدرت هیچ کارگردانی نمی توانست باشد جز وودی آلن. احتمالا فقط خود اوست که می تواند به خوبی گزندگی یک مفهوم تلخ را در ما تداعی کند و توامان لبخند و شیرینی رویاپردازی را هم چاشنی کارش کند. نوآوری و شیطنت ذهنی وودی آلن است که مرزها را نادیده می گیرد و هر جا بخواهد شخصیت خیالی را وارد دنیای واقعی می کند و آنجا که آدم های قصه اش در دنیای واقعی دچار گرسنگی و بی پولی می شوند آن ها را دوباره به دنیای خیالی می برد تا سیرشان کند و توی خیابان های شهر برقصاندشان.

ژانر فیلم کمدی است اما بعد از پایان فیلم تلخ تر و تلختر می شوید و می پرسید: عشق واقعی فقط در دنیای خیالی فیلم ها و آدم هایش ممکن است؟

 

 

دوباره بنواز سم

هامفری بوگارت از کازابلانکا برمیگردد و زیر گوش آلن که حسابی طرفدارش است توصیه هایی مبنی بر جذب زنان می کند. آلن که همسرش به خاطر جذاب نبودن ترکش کرده افسرده شده و خیال می کند از سمت هیچ زن دیگری نمی تواند دوست داشته و پذیرفته شود.

همین که وودی آلن نقش آلن را بازی می کند یعنی ساعتی که پیش رو دارید ساعت خوشی خواهد بود. و ایده ی آوردن بدلی از هامفری بوگارت در فیلم هرچند که شبیه اش نیست اما خوب و بامزه از آب در آمده.

فیلم با صحنه ی پایانی کازابلانکا آغاز می شود و ما آلن را می بینیم که احتمالا برای صدمین بار در سالن سینما نشسته و فیلم را طوری می بیند که انگار اولین بار است. اما داستان بعد از روشن شدن چراغهای سینما تمام نمی شود هامفری بوگارت با آن بارانی و کلاه معروفش با او همه جا می رود و او را نصیحت می کند که از رابطه ی دوباره با زن ها ناامید نشود. آلن در هیچ جا به اندازه ی سالن سینما خوشحال و راضی نیست وقتی دوستانش او را به ساحل می برند او با عجز فریاد می زند از ” من از ساحل متنفرم، از خورشید متنفرم”.

او به محض این که در ارتباط با زنان غریبه قرار می گیرد به یک احمق تبدیل می شود و کارهای ساده را هم با دستپاچگی خراب می کند اما در ارتباط با لیندا مردی است که خیلی از زنها می توانند دوست داشته باشند چرا که کنار او تماما خودش است بدون هیچ نقش و رنگ اضافه. و درست در ارتباط با لیندا داستان دچار پیچیدگی و چالش می شود.

دوباره بنواز سم قرار نیست به شما درس زندگی بدهد یا شما را نصیحت کند. فیلمی کمدی رمانتیک است که با دست پا چلفتی های آلن ممکن است شما را بخنداند و یا اینکه شما را تشویق کند دیالوگ های بامزه اش را در حافظه تان نگه دارید تا در یک مهمانی دوستانه استفاده و خوشمزگی کنید.

 

چقدر این پست مفید بود؟

برای امتیاز دادن به پست روی ستاره کلیک کنید!

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

0 دیدگاه