مردی که «A.I: هوش مصنوعی» (A.I.: Artificial Intelligence) را ساخت، پس از ۲۵ سال با فیلمی بازگشته است که در اصل درباره نیاز انسان به ارتباطی همدلانه با دیگر انسانهای واقعی است. این تنها یکی از برداشتهای بهموقع و امروزیای است که میتوان از فیلم «روز افشاگری» (Disclosure Day) ساخته استیون اسپیلبرگ داشت؛ اثری که به تماشاگران یادآوری میکند فیلمهای پرفروش و عامهپسند میتوانند در عین سرگرمکنندگی خیرهکننده، از نظر اخلاقی و مضمونی نیز پیچیده و چندلایه باشند. در «روز افشاگری» آنقدر اتفاقات مختلف جریان دارد که فیلمنامه دیوید کپ گاهی در تلاش برای توضیح همه آنها دچار آشفتگی میشود، اما اسپیلبرگ، گروه بازیگران و تیم فوقالعادهاش همواره آمادهاند تا فیلم را سرپا نگه دارند و آن را با ریتمی پیش ببرند که یادآور آثار علمی-تخیلی موفق گذشته اسپیلبرگ است، بیآنکه تکراری به نظر برسد. در ادامه این مقاله یلووال مدیا به بررسی و نقد این فیلم می پردازیم. با ما همراه باشید.
داستان روز افشاگری
«روز افشاگری» با صحنهای آغاز میشود که در بسیاری از فیلمهای دیگر میتوانست پایان پرده اول باشد؛ شروعی که تقریباً بلافاصله تماشاگر را دچار سردرگمی میکند و او را وادار میسازد با دقت بیشتری وقایع را دنبال کند. این وضعیت شبیه آن است که ناگهان وارد قسمت دوم یک سریال تلویزیونی شوید. ما با دنیل کلنر (جاش اوکانر) آشنا میشویم؛ مردی که تحت تعقیب سازمانی مرموز شبیه «مردان سیاهپوش» به نام واردکس (Wardex) قرار دارد. ریاست این سازمان را نوآ اسکنلون (کالین فرث)، فردی فریبکار و چندشآور، بر عهده دارد. افراد نوآ دوستدختر دنیل، جین (ایو هیوسون)، را در اختیار دارند و میخواهند او را با چیزی که دنیل از آنها دزدیده معاوضه کنند.

آنچه کپ و اسپیلبرگ عمد از آن عبور میکنند، همان بخشی است که دههها ستون اصلی آثار اکشن علمی-تخیلی بوده است: «برخورد نزدیک» با موجودات فرازمینی. ما زمانی وارد داستان «روز افشاگری» میشویم که دنیل پیشتر کشف کرده است فاکس مالدر حق داشت؛ نهتنها اشکال حیات غیرانسانی واقعا وجود دارند، بلکه افراد قدرتمندی نیز در تلاشاند این حقیقت را از چشم جهانیان پنهان نگه دارند. دنیل با گروهی از جداشدگان واردکس به رهبری هوگو ویکفیلد (کولمن دومینگو) همکاری میکند تا اطلاعاتی را در اختیار مردم قرار دهند؛ از جمله تصاویر برخورد با موجودات بیگانه و بازجوییهای خشونتآمیز. آنها فقط منتظر نشانهای هستند تا مرحله نهایی نقشه خود را آغاز کنند: انتشار تمام تصاویر و ویدئوهای ثبتشده از مواجهه با موجودات فرازمینی؛ رویدادی که «روز افشاگری» نام گرفته است.
این نشانه در قالب مارگارت فرچایلد (امیلی بلانت) ظاهر میشود؛ هواشناس شهر کانزاسسیتی که ناگهان جهان را به شیوههایی ناممکن تجربه میکند. مسئله فقط این نیست که او میتواند بهطور روان با دوستپسرش جکسون (وایت راسل) به زبان روسی صحبت کند، بلکه با نگاه کردن به چشمان افراد، داستان زندگی آنها را نیز درک میکند. وقتی یک افسر پلیس او را متوقف میکند، مارگارت میتواند ببیند که آن مأمور همان صبح با همسرش مشاجره کرده است. هنگامی که سرانجام آن صبح در برنامه زنده تلویزیونی حاضر میشود، شروع به صحبت کردن به زبانی میکند که شبیه یک زبان بیگانه به نظر میرسد. تنها کسی که قادر به فهمیدن حرفهای اوست، دنیل است.
چهار شخصیت در مسیر حقیقت

«روز افشاگری» عمدتا بر چهار خط داستانی موازی استوار است که همگی بهسوی یک نقطه اوج مشترک حرکت میکنند: دنیل، مارگارت، هوگو و نوآ. در واقع، فیلم نوعی تعقیبوگریز طولانی است که در آن نوآ و گروهی از سربازان بینامونشانش تلاش میکنند پیش از آنکه دنیل و مارگارت به هم برسند و به هوگو ملحق شوند، آنها را متوقف کنند. برای حفظ پویایی این خطوط داستانی، اسپیلبرگ بار دیگر به سراغ همکار قدیمی خود، یانوش کامینسکی (برنده اسکار برای «فهرست شیندلر» و «نجات سرباز رایان») رفته است و او نیز بهطرزی استادانه از پس این چالش برآمده و با فیلمبرداری سیال و چابکش به موتور محرک این اثر پرشتاب تبدیل شده است. دوربین در «روز افشاگری» تقریبا همیشه در حال حرکت است؛ اغلب به دور شخصیتها میچرخد، قواعد معمول زاویهبندی و محورهای کنش را میشکند و تماشاگر را در وضعیتی ناپایدار نگه میدارد. فیلمبرداری اثر بهندرت خودنمایانه است، اما هرگاه چنین میشود، نفس را در سینه حبس میکند؛ از جمله در یک برداشت بلند و خیرهکننده که دنیل را هنگام نزدیک شدن به یک خانه روستایی دنبال میکند یا در سکانس اکشن درخشانی که برخورد یک خودرو با قطار را به تصویر میکشد. البته موسیقی فوقالعاده دیگری از جان ویلیامز نیز به افزایش تنش و عمق انسانی فیلم کمک شایانی میکند.
بازیگران روز افشاگری؛ درخشش امیلی بلانت و جاش اوکانر
از نظر بازیگری، گروه بازیگران مکمل عملکرد قدرتمندی دارند؛ بهویژه ایو هیوسون و وایت راسل در نقشهای کلیدی خود. با این حال، فیلم در نهایت متعلق به چهار شخصیت اصلی است که همگی از عهده نقشهایی بسیار پیچیدهتر از آنچه تریلرها القا میکنند، برآمدهاند. جاش اوکانر و امیلی بلانت قهرمانان داستان را با میزان مناسبی از تردید، سردرگمی و دستوپاچلفتی بودن ترسیم میکنند و آنها را به قهرمانانی نامتعارف تبدیل میسازند. این شخصیتها قرار نیست شبیه تام کروز در «جنگ دنیاها» یا حتی سم نیل در «پارک ژوراسیک» باشند؛ آنها افرادی هستند که بیش از آنکه خودشان این مسیر را انتخاب کرده باشند، برای این لحظه انتخاب شدهاند.

بهویژه بلانت بهخوبی زنی را به تصویر میکشد که زیر فشار نقش خود از هم گسیخته است؛ زنی که نهتنها قرار است سخنگوی مهمترین روز تاریخ ثبتشده بشر باشد، بلکه به نوعی مجرای عاطفی جهان نیز محسوب میشود. او هرگز نمیخواهد نقش یک ناجی را ایفا کند. بازی بلانت گاهی پرشور و اغراقآمیز به نظر میرسد، اما در عین حال سرشار از ظرافت است؛ بهخصوص در لحظاتی که بدون دیالوگ و تنها با نگاه کردن به چشمان شخصیتهای دیگر، باید نشان دهد که زندگی آنها را «میبیند». این اجرا تصویری واقعی از همدلی فعال ارائه میدهد؛ همان چیزی که هوگو اصرار دارد محور اصلی ماجراست: این باور که تکامل انسانی ما به دلیل دروغها و عدم صداقت عاطفی از مسیر طبیعی خود منحرف شده است. و واقعا هم دشوار است که بتوان با او مخالفت کرد.
کولمن دومینگو نیز بهخوبی نقش «صدای آرامشبخش» فیلم را ایفا میکند؛ شخصیتی که گاهی وظیفه دارد مفاهیم فیلم را بیش از حد توضیح دهد، اما با این حال، هدفمندی خستگیناپذیر شخصیتش را کاملا باورپذیر میسازد. شخصیتی که بهراحتی میتوان تصور کرد در هر نبردی از او پیروی خواهید کرد. در سوی دیگر، کالین فرث خستگی و فرسودگی عمیق نوآ را به شکلی مؤثر به نمایش میگذارد. حتی نحوه استفاده دومینگو و فرث از بدن خود برای ایفای نقشهایشان نیز از نظر مضمونی معنادار است: حقیقت باعث میشود قامتت را راست نگه داری، اما پنهان کردن آن چنان سنگینیای بر دوش میگذارد که تو را در صندلیات خمیده میکند.
حقیقت، ایمان و همدلی؛ مضامین اصلی فیلم
فیلمهای علمی-تخیلی اسپیلبرگ همواره چیزی فراتر از سرگرمی صرف بودهاند؛ از تأثیر طلاق والدینش بر «برخورد نزدیک از نوع سوم» و «ای.تی.» گرفته تا خوانش «جنگ دنیاها» بهعنوان تمثیلی از حوادث ۱۱ سپتامبر، و هشدارهای اخلاقی موجود در «پارک ژوراسیک» و «گزارش اقلیت». بهویژه «گزارش اقلیت» به نظر میرسد تأثیر مهمی بر این فیلم داشته باشد؛ بهخصوص در مضامینی چون سرنوشت و کنترل. در «روز افشاگری»، اسپیلبرگ بیش از آنکه به خود حقیقت علاقهمند باشد، به پیامدهای موجوار آن توجه دارد. اگر حقیقت را میدانستیم چه اتفاقی میافتاد؟ آیا این آگاهی ما را متحد میکرد یا شکافها را عمیقتر میساخت؟ و اگر موجودات «برتر» دیگری را کشف میکردیم، چه بر سر ایمان و مذهب میآمد؟
این مضمون در افشای این نکته نیز دیده میشود که جین زمانی در آستانه ورود به زندگی رهبانی بوده است. هرچند برخی صحنههای او با رئیس سابق صومعهاش، با بازی الیزابت مارول، در پرداخت این مضامین کمی مستقیم و بیپرده به نظر میرسند، اما آنها نیز نمونه دیگری از پرسشهایی هستند که اسپیلبرگ مطرح میکند. بخش بزرگی از کارنامه او بر پایه تلفیق اعتمادبهنفس فیلمسازانه با کنجکاوی انسانی شکل گرفته است و هر دو عنصر در این فیلم بهروشنی حضور دارند.
پایانبندی روز افشاگری؛ وقتی اسپیلبرگ از امید میگوید
صحنههای پایانی «روز افشاگری» از احساسیترین و تکاندهندهترین لحظات در تمام کارنامه استیون اسپیلبرگ هستند؛ آن هم به شیوهای که هرگز قادر به پیشبینی آن نخواهید بود. این صحنهها کاملا به احساسگرایی خاص اسپیلبرگ تکیه میکنند و باید خدا را شکرگزار بود که چنین میکنند. در دورانی که بدبینی و نگاههای طعنهآمیز همهجا را فرا گرفته است، داشتن فیلمسازی در این سطح که هنوز عمیقا به قدرت دگرگونکننده و مسحورکننده سینما ایمان دارد، نعمتی ارزشمند به شمار میرود.
اسپیلبرگ فیلمش را با یک کلمه به پایان میرساند؛ کلمهای که احتمالا بسیاری آن را نوعی پایان تعلیقآمیز و بازیگوشانه تلقی خواهند کرد. اما من آن را نه یک شوخی، بلکه نوعی التماس و امید شنیدم؛ امیدی به آیندهای که در آن بتوان گفت: «میخواهم باور کنم.»
منبع: وبسایت rogerebert
اشتراک گذاری

