کارگردان آمریکایی، رابرت اگرز، استعدادی در کارگردانی دارد که فراتر از داستانسرایی است و به خلق دنیاهایی میرسد که شما را در خود غرق میکند. زمانی که فیلم «فانوس دریایی (2019)» را تماشا میکنید، تقریبا میتوانید پاشیدن آب دریا را روی پوست خود احساس کنید. اولین فیلم او در سال 2015،«جادوگر»، چنان در آیینهای فولکلور قرن هفدهم غرق شده بود که به معنای واقعی کلمه میتوانستید بوی دود چوب، خرافات و وحشت را حس کنید. این فیلمها خود را در ناخودآگاه شما حک میکنند. آخرین فیلم او نوسفراتو، که بازسازی فیلم صامت اکسپرسیونیستی آلمانی «نوسفراتو: سمفونی وحشت» در سال 1922 است، اثری فولکلور و غنی است. چیزی در مورد حس مرگبار و تاریکی مهآلود این بازگویی افسانه خونآشام ها وجود دارد که روی مخاطب اثر میگذارد. دیدن این فیلم،بیشتر از اینکه یک تجربهی تماشا باشد، نوعی تسخیر است. در ادامه این مقاله از یلووال مدیا به بررسی کارگردانی این فیلم پرداخته ایم. با ما همراه باشید.
بازیهای شگفت انگیز

ساخت دنیاهای جدید توسط اگرز، فراتر از پسزمینههای وسواسگونهی داستانهایش است. اگرچه تجربهی اولیهی او به عنوان طراح تولید در هر فریم مشهود است. او به بررسی ریتمها و ویژگیهای زبانی خاص دورههای تاریخی میپردازد. فیلمنامه مملو از ناسزاهای پرطمطراق و عبارات پیچیده است که به اندازهی انتخاب لباسها برای توسعهی شخصیتها حیاتی هستند. دنیاهای خلقشده توسط اگرز پرجنبوجوش و کامل هستند و به بازیهایی همسطح نیاز دارند.
در نقشآفرینی تحسین برانگیز لیلی-رز دپ در نقش الن هاتر، عروس جوانی که با مشکلات دستوپنجه نرم میکند، فیلم به قلب تاریک و عذابکشیده او دست مییابد. در یک پیشدرآمد درخشان و پر احساس، همراه با موسیقی که شبیه به صدای زنگ یک جعبه جواهرات نفرینشده است، شاهدیم که الن جوان ناخواسته یک نفرین باستانی را فرامیخواند. کُنت اورلوک (با بازی بیل اسکارسگارد، که زیر لایهای از پروتزها پنهان شده ) بعد از قرنها در قلعهاش در کوههای کارپات توسط ندای روانی الن بیدار میشود. برای مدتی، او به خوابهای الن نفوذ میکند و سایهی شوم خود را بر بدن بیدفاع و خوابآلود او میاندازد. ازدواج الن با معشوقش، توماس هاتر (با بازی نیکلاس هولت)، به او فرصتی موقت برای رهایی از کابوسهای تبآلود و تشنجهایی که به او دست میداد، میدهد. زندگی مشترک آنها در یک شهر کوچک در آلمان در سال ۱۸۳۸، اگرچه فقیرانه اما سرشار از شادی است.
اما ماه عسل آنها بهزودی پایان مییابد و توماس توسط کارفرمایش، آقای ناک (با بازی بینظیر سایمون مکبرنی در قالب فردی بهطرز افراطی دیوانه)، به سفری به ترانسیلوانیا فرستاده میشود تا اسناد یک عمارت ویرانشده را به یک مشتری «بسیار قدیمی و عجیب» ارائه دهد. در همین حال، الن نزد دوست رنگپریده و مقدساش، آنا هاردینگ (با بازی اما کورین) و شوهر خشک و رسمیاش، فریدریش (با بازی آرون تیلور-جانسون که با نقشی کممایه دستوپنجه نرم میکند و تنها باید دیالوگها را با لحنی پر از شک و تردید تکرار کند) میرود. با بازگشت کابوسهای شبانه و تشنجهای الن، او با پیشبینیهایی از یک وحشت قریبالوقوع عذاب میکشد. میزبانانش، درمانده از این وضعیت، بیماری او را با زنجیر کردنش به تخت درمان میکنند.
تعادلی جذاب

این یک دستاورد خارقالعاده است. اگرز به خوبی بین تمایلات منحرف و وحشیانه، و از سوی دیگر ایجاد تدریجی و کنترل شده ترسی غیرقابل بیان، تعادل برقرار میکند. او اجازه میدهد لحظاتی از کمدی سیاه نمایان شود، اما بلافاصله آنها را با صحنه هایی از وحشت محض دنبال میکند. نمایی از خیابانهایی پر از موش و ناک برهنه، دیوانه و آغشته به احشای حیوانات. موسیقی متن اثر رابین کارولان، ناله یأس آوری است که شبیه به صدای بخش زهیِ یک ارکستر است که به آرامی درون یک چاه معدن سقوط میکند.
فیلمبرداری خارقالعاده

اما فیلمبرداری فیلم، متمایزترین عنصر آن است. انتقال صحنهها فوقالعاده است. دوربین بر روی محرابی پر از صلیبها میایستد. سنگری بیفایده در برابر حضور پلید اورلوک. سپس اگرز دوربین را به سمت به صلیبی دیگر میبرد، تقاطع جادههای خالی. برخی نماها پر از رنگهای زنده هستند. قرمز تیره به وفور دیده میشود. اما بیشتر فیلمبرداری جارین بلاشکه بیرنگ است، مانند پوستهی بیخون یکی از قربانیان اورلوک. در این همه، زیبایی وحشتناک و کیفیتی فریبنده وجود دارد که کابوس گوتیک تبآلود اگرز را به چیزی تبدیل میکند که بهراحتی نمیتوان از ذهن بیرون کرد.
از ایده تا ساخت
حدود ۱۰ سال پیش، اگرز نوشتن فیلمنامهی اقتباسی خود از «نوسفراتو» را آغاز کرد. با توجه به اینکه این فیلم بر اساس تأثیرگذارترین رمان ترسناک ساخته شده بود، او احساس مسئولیت میکرد که خونآشام را تا حد ممکن ترسناک جلوه دهد. این نمیتوانست یک خونآشام درخشان و جذاب باشد. بنابراین باید به سرچشمه بازمیگشت، به خونآشامهای فولکلور اولیه، به گزارشهای نوشتهشده دربارهی افرادی که معتقد بودند خونآشامها وجود دارند و از آنها وحشت داشتند. بیشتر این گزارشهای اولیه از مناطق بالکان و اسلاو میآیند. بسیاری از آنها از رومانی هستند، جایی که دراکولای استوکر در آن ساکن است.
خونآشام فولکلور یک اشرافزاده نیست. خونآشام فولکلور یک فریبندهی خوشپوش و مودب نیست. خونآشام فولکلور یک جسد است. یک جسد زندهنما. این خونآشامهای اولیه از نظر بصری بیشتر شبیه به زامبیهای سینمایی هستند، اغلب پر از خون، صورتهایشان گاهی زیر پوست در حال پوسیدنشان پر از خون است، آلوده به کرمها، در حالتی از پوسیدگی و زوال ترسناک. از بسیاری جهات، آنها تفاوت چندانی با بازگشتگان نورس از حماسههای ایسلندی، یعنی «دراگور»، ندارند. جالبتر این که بسیاری از این خونآشامهای فولکلور اولیه حتی خون نمینوشیدند؛ بلکه ممکن بود قربانیان خود را خفه کنند یا طاعون و بیماری را گسترش دهند.
بازگشت خون آشامها

ما باید با چنین داستانهایی چه کنیم؟ چه نوع ضربهی روحی، درد و خشونتی آنقدر بزرگ است که حتی مرگ نمیتواند آن را متوقف کند؟ این ایدهی دلشکستهکنندهای است. خونآشام فولکلور بیماری، مرگ و شهوت را به شیوهای ابتدایی، خشن و بیرحم تجسم میبخشد. اغلب گفته میشود که «نوسفراتو»ی مورنائو ایدهی نابودی خونآشامها توسط نور خورشید را ابداع کرده است. اما در واقع، خونآشامهای فولکلور اغلب مجبورند قبل از اولین بانگ خروس به قبر بازگردند. این نور خورشید نیست که آنها را میکشد. آنها به نور حساسیت ندارند و در آتش نمیسوزند. بلکه این خلوص سپیدهدم است که نمیتوانند در آن وجود داشته باشند. آنها به قبر، به سایهها و به تاریکی مقید هستند. از نظر کارگردان، خونآشام باید در سایه وجود داشته باشد تا قدرت داشته باشد. اما این توانایی خونآشام برای عبور از مرگ است که آنها را برای همیشه در تخیلات ما زنده نگه میدارد. قبر نمیتواند آنها را در خود نگه دارد. خونآشام همیشه دوباره برخواهد خاست.
سخن آخر
همهی ما به داستانهای کهنالگویی جذب میشویم. افسانهها، قصههای عامیانه، حکایتها و اسطورهها. ما بارها و بارها آنها را بازگو میکنیم زیرا همیشه در زندگیمان معنایی دارند. ما همیشه میتوانیم بازتابی از خودمان را در هانسل و گرتل، ادیپ و شاه لیر ببینیم. این داستانها میتوانند در مراحل مختلف زندگیمان معانی متفاوتی داشته باشند و توسط افراد مختلف در یک تماشاگر به شیوههای گوناگونی تفسیر شوند.
دراکولای برام استوکر نیز در میان این داستانها جای دارد. این رمان یکی از تأثیرگذارترین رمانهای اواخر قرن گذشته است و در کنار داستانهای شرلوک هولمز و عیسی مسیح، یکی از پراقتباسترین آثار در تاریخ سینما به شمار میرود.
این کتاب که اولین ظهور یک خونآشام فریبنده را به نمایش میگذاشت، موفقیتی تجاری بود و از آن زمان تاکنون، خونآشامها بهطرز نگرانکنندهای جذاب باقی ماندهاند. اما پیش از آن، خونآشام در ادبیات انگلیسی، نمادی از درونگرایی، اندوه و تراژدی بود. این عناصر نیز راه خود را به سینما باز کردند. از تفسیر منزوی کلاوس کینسکی از خونآشام شرک در فیلم «نوسفراتو» اثر ورنر هرتزوگ، تا ضدقهرمان رمانتیک گری اولدمن در «دراکولا» اثر فرانسیس فورد کوپولا، و در نهایت ادوارد کالن در «گرگومیش»، ایدهی خونآشام به عنوان یک غریبهی قابل درک، بار سینمایی قابل توجهی داشته است.
منبع: وبسایت گاردین
اشتراک گذاری

