قدرت تخیل بعضی از ما برای تصویر ساختن از بعضی رمانها گاهی کوتاه یا خیلی خیلی کوتاه است؛ مثلا خودم وقتی داشتم صد سال تنهایی یا مرشد و مارگاریتا را میخواندم در یک جاهایی از داستان تصویرهایم ناقص بود، در پردهای خاکستری میپیچید و هیچ وضوحی نداشت. این جور وقتهاست که دیدن یک اقتباس سینمایی سوای لذت یادآوری رمان، کیف سر و شکل دادن به تصویرهای ناقص و بی رنگ و رو را هم به همراه دارد. در این مطلب یلووال مدیا اقتباس موزیکال بینوایان را یادآوری میکنیم که توانست بسیاری از طرفداران ویکتور هوگو را راضی و خشنود سازد.
ادبیات، سینما، موسیقی

بدون شک ویکتور هوگو رمان نویس فرانسوی، اگر میدانست بیش از 60 نسخه فیلم از رمان بینوایان ساخته خواهد شده متحیر میشد. این بار تام هوپر، فیلمساز بریتانیایی، اقتباسی از این رمان بزرگ ویکتور هوگو را برعهده گرفته است. این درام عاشقانه توسط ویلیام نیکلسون نوشته شده و از موزیکال محبوبی به همین نام بر اساس رمان فرانسوی ویکتور هوگو در سال 1862 اقتباس شده است. موسیقی و آهنگ ها توسط کلود میشل شونبرگ، آلن بوبلیل و ژان مارک ناتل نوشته شده است.
طرحی نو از شاهکار کلاسیک
کارگردان هوپر، در اقدامی بیسابقه، آهنگهای فیلم را بهجای ضبط در استودیو و بعداً دوبله، بهطور زنده سر صحنه ضبط کرد. این، شاید بیش از هر چیز دیگری، بینوایان را به ارتفاعات نفس گیر خود می برد. بازیگران و هنرپیشه ها فقط آواز نمی خوانند؛ آنها احساساتی چون شادی، عشق و اندوه را در تجربهای که باید بسیار سخت بوده باشد را بسیار ملموس ارائه میدهند. این روند ضبط زنده در فیلم بینوایان، مرز بین بازیگری و خوانندگی را محو می کند، با این وجود، بهترین اجراهای فیلم هم خوب بازی می شوند و هم به خوبی خوانده می شوند.
این فیلم دلخراش 2012 با هیچ فیلم دیگری قابل قیاس نیست. هر یک از جزئیات فیلم، شگفتی آفرین است؛ پر از بازیگران مسحورکننده، شخصیت های متحرک گرفته تا طراحی صحنه دراماتیک و الهام بخش . تام هوپر باورنکردنی یک حماسه واقعی خلق کرده است که در تاریخ سینما ثبت خواهد شد.
آینه آرزوهای ما
بخشی از موفقیت فیلم بینوایان به عنوان یک فیلم اقتباسی به دلیل ژانر موزیکالی است که اشتیاق ما به عشق، آزادی، رستگاری، عدالت و بخشش را برانگیخته میکند. مخاطبان ویکتور هوگو در سراسر جهان قبلا سفر معنوی را با ژان والژان انجام دادهاند و آماده هستند تا دوباره با او همسفر شوند.
طوفان قلب

در طول سالها، منتقدانی بودهاند که بینوایان هوگو را به عنوان اثری احساساتی معرفی کردهاند. جالب است که در اوایل قرن هجدهم این اصطلاح به عنوان چیزی که با نشان دادن احساسات یا احساسات پالایش شده مشخص می شود، معنای مثبتی داشت. اما از آن زمان، احساسات گرایی مفاهیمی تحقیرآمیز پیدا کرد؛ چیزی مانند داشتن احساسات بیش از حد. در دوران ما، منتقدان ادبی و فیلم مرتباً نسبت به آثار احساسی که با صفت هایی مانند maudlin، mawkish، bathetic،melodramatic و drippy آنها را توصیف میکنند، بیزاریشان را بروز میدهند.
رابرتسون دیویس نویسنده اعتراف می کند که با پایان فیلم The Mill on The Floss اشک ریخته است. او پس از تفکر در احساسات خود برای دیدن آنچه در درونش می گذرد، نتیجه می گیرد: «طوفانی در قلب آغاز میشود که فقط رمانهای بزرگ میتوانند آن را برانگیزانند. برانگیختن احساسات شگفتانگیز از غرابت زندگی، ویرانی از ناسازگاری، و هراس از هوسبازی زندگی است که برای چند دقیقه همه ما را تحت تأثیر قرار میدهد. محاسبات و قطعیتها ما را در آشوبی برهنه میکند که زیرکیمان نمیتواند ما را از شر آن نجات دهد.»
کار درونی روی احساسات مخاطب

فیلم بینوایان با به تصویر کشیدن این تجربه جهانی با “طوفانی در قلب” ما را تحت تأثیر قرار می دهد. همه ما می توانیم با دقت بیشتر در فیلم روی احساسات خود کار درونی بیشتری انجام دهیم و در این فرآیند شخصیت معنوی خود را اصلاح کنیم و صیقل دهیم.
-
ژان والژان (با بازی هیو جکمن)
ژان والژان، 19 سال در زندان فرانسه حبس بود، 10 سال برای دزدیدن یک قرص نان برای خانواده گرسنهاش و 9 سال دیگر به دلیل تلاش مکرر برای فرار گذرانده است. حالا او به طور مشروط آزاد شده است. و یک برگه مرخصی زرد که اساساً او را به یک زندگی بیکار به عنوان یک طرد شده محکوم می کند. او حالا به دنیای بیعدالت واقعی برگشته؛ جایی که فقرا و بی گناهان به خاطر جنایات کوچک در زندان هستند.
ویکتور هوگو: کلمه ای که خداوند بر پیشانی هر انسانی نوشته امید است.
-
اسقف دیگن (با بازی کلم ویلکینسون)
این کاتولیک مهربان و سخاوتمند، ژان والژان را از خیابان سرد به سرپناه میبرد و به او غذا میدهد. ژان والژان ظروف نقره کلیسا را به امید ساختن یک زندگی بهتر، می دزدد، اما به سرعت توسط پلیس دستگیر می شود. اسقف به جای محکوم کردن والژان می گوید که ظروف نقره را خودش به او داده و به او میگوید: “من تو را از ترس، فدیه دادم و اکنون تو را به خدا باز میگردانم.” والژان از عمل محبت آمیز اسقف و از اینکه مورد قضاوت قرار نمی گیرد و در عوض به او فرصتی داده می شود که زندگی خود را از نو آغاز کند، شرمگین و شگفت زده می شود.
به ندرت دیده می شود که یک کشیش کاتولیک تمام تصاویر منفی را که امروزه از روحانیون به عنوان محافظان عقاید و اقتدار کلیسای سازمانی داریم، بشکند. صحنهای که اسقف دراز میکشد و به والژان فرصت آزادی را میدهد، یک لحظه عاطفی عظیم است که ممکن است چشمهای بیننده را اشکآلود کند.
-ویکتور هوگو: دوست داشتن شخص دیگری، دیدن چهره خداست.
-
بازرس ژاور ( با بازی راسل کرو)
او معتقدی سفت و سخت و جزماندیش به قانون و نظم است که در مقابل تاریکی و هرج و مرج ایجاد شده توسط جنایتکاران ایستاده است. ما ابتدا او را در زندانی می بینیم که ژان والژان در آن زندانی است. او به وضوح به ژانوالژان به عنوان یک مرد خطرناک نگاه می کند. هنگامی که والژان آزادی مشروط میگیرد و ناپدید می شود تا زندگی جدیدی را پس از عمل رحمانی اسقف آغاز کند، ژاور عهد میبندد که او را بدون توجه به آنچه که لازم باشد ردیابی کند. او متقاعد شده است که انسان ها نمی توانند به خوبی تغییر کنند.
ژاور یک شخصیت ملودراماتیک کهن الگویی است که وسواس به عدالت ایدهآل، خود او را تبدیل به یک شرور می کند و متعاقبا به عنوان قاضی یا هیئت منصفه برای هر متهم که ملاقات می کند به این عدالتخواهی منحصر به خود، عمل می کند. بخشی از غیرت این پلیس برای پایین آوردن والژان، لحظههایی مملو از هیجان تعقیب و گریز و نبرد ارادهها را در پی دارد.
-ویکتور هوگو: همه نیروهای جهان به اندازه ایده ای که زمان آن فرا رسیده است قدرتمند نیستند.”
-
فانتین( با بازی آن هاتاوی)
سالها بعد ژان والژان هویت جدیدی بهعنوان مسیو مادلین به خود گرفت. او شهردار شهر و مالک کارخانه است. فانتین کارگری در کارخانهاش است که دستمزد خود را برای مسافرخانهداری (ساشا بارون کوهن) و همسرش (هلنا بونهام کارتر) میفرستد که از کوزت، دختر هشت سالهاش مراقبت میکنند. بعد از اینکه چند زن دیگر در کارخانه با او دعوا می کنند، سرپرست، فانتین را اخراج می کند. او به سرعت در فقر فرو میرود و مجبور میشود موهای خود را بفروشد و تنفروشی کند. او توسط ژاور به دلیل درگیری با مشتری دستگیر می شود. والژان که او را از کار در کارخانهاش به یاد میآورد، از قدرت خود به عنوان شهردار برای آزادی او استفاده میکند، هرچند ممکن است این اقدام او را در خطر شناسایی شدن توسط پلیس قرار دهد.
در بیمارستان، فانتین در مورد کوزت به والژان میگوید و او قول میدهد که او را مانند دختر خودش زیر پر و بال خود بگیرد.
-ویکتور هوگو: ما می گوییم برده داری از تمدن اروپایی محو شده است، اما این درست نیست. برده داری هنوز وجود دارد، اما اکنون فقط برای زنان صدق می کند و نام آن فحشا است.”
-
انجولاس (با بازی آرون تویت)
او رهبر انقلابیون دانشجویی پاریس در سال 1832 است؛ آنها دریچه ای از فرصت را می بینند تا آرمان های برابری و کمک به فقرا را با بیماری و مرگ قریب الوقوع ژنرال لامارک، یکی از حامیان دولت این دو هدف، ابراز کنند. انجولاس معتقد است که او و رفقایش می توانند مردم را با تظاهرات در خیابان جمع کنند. هنگامی که ژنرال می میرد، آنها نقشه های خود را عملی می کنند اما با قدرت آتش نیروهای دولتی روبرو می شوند.
سرعت فیلم بینوایان با ورود انجولاس و گروه جوانانش که خواهان تغییر سیاسی هستند تغییر می کند؛ مضامین رستگاری و انقلابی در هم تنیده میشوند و بسیار غنی تر میشود.
– ویکتور هوگو: وجدان خدای حاضر در انسان است.
-
ماریوس (با بازی ادی ردمین)
ماریوس یک دانشجوی جذاب پاریسی است که به طور تصادفی با کوزت برخورد می کند که اکنون یک زن جوان بالغ و بسیار زیباست. جذب کوزت میشود و البته این احساس در کوزت متقابل است. ماریوس بخشی از شورش دانشجویان است او بلافاصله مورد ضرب و شتم قرار می گیرد، والژان او را از طریق فاضلاب شهر نجات می دهد. والژان که بازرس ژاور را در آن منطقه دیده است، تصمیم میگیرد که با کوزت از آنجا بروند و به نظر میآید که دلباختهها با هم نخواهند بود.
“- ویکتور هوگو: بزرگترین خوشبختی زندگی این است که متقاعد شویم که ما را دوست دارند.
-
اپونین (سامانتا بارکس)
او دختر زن و شوهری است که کوزت را تحت مراقبت خود داشتند و از نظر اخلاقی به چالش کشیده شده بودند که تا اینکه والژان آنها را به خوبی ادب کرد. حالا اپونین یک وایف است که مخفیانه عاشق ماریوس شده است. اپونین در هم میشکند وقتی متوجه میشود که شیفته کوزت شده است. اپونین نقش مهمی در گرد هم آوردن ماریوس و کوزت دارد. در اینجا مضمون دیگری از ملودرام وجود دارد: اشرافیت از خودگذشتگی برای شادی و رفاه دیگران. عمل نیک او او را واجد شرایط می کند تا در پایان درام نقش معنوی داشته باشد.
– ویکتور هوگو: کنجکاوی یکی از اشکال شجاعت زنانه است.
-
کوزت (با بازی آماندا سیفرید)
کوزت توسط والژان بزرگ شده است. وقتی ماریوس از نبرد در سنگر جان سالم به در میبرد، کوزت او را پیدا میکند و با هم همراه میشوند. والژان با ترس از گذشتهاش، کوزت را در خطر احساس میکند و به ناچار حقیقت را به ماریوس می گوید و میرود. فقط در عروسی ماریوس، کوزت متوجه می شود که والژان کسی بوده که او را نجات داده است. ماریوس تمام حقیقت را به کوزت می گوید و آنها به دنبال پدرش میروند.
– ویکتور هوگو: وقتی عشق دو موجود را در یک وحدت مقدس و فرشته ای به هم آمیخت و در هم آمیخت، راز زندگی تا آنجا که به آنها مربوط می شود کشف شده است؛ آنها دیگر چیزی بیش از دو مرز یک سرنوشت نیستند، آنها دیگر چیزی نیستند. اما دو بال یک روح، اوج می گیرند.
درون مایه فیلم بینوایان

بینوایان یک دفاع قدرتمند از بخشش در مقابل انتقام ارائه می دهد. پس از دستگیری و بخشش والژان توسط کشیش، او در مسیر جدیدی قرار می گیرد که در نهایت ژاورت را می بخشد که سال ها او را عذاب می داد و از او متنفر بود. او به جای این که جان پلیس را بگیرد، به او هدیه بزرگ آزادی می دهد. و در صحنه های پایانی بسیار احساسی فیلم، والژان از گذشته رها می شود و در محفلی از عشق در آغوش گرفته می شود.
این فیلم هر ثانیهاش الهام بخش است، حماسه ای واقعی که به راحتی فراموش نمی شود.
برای تهیه این مطلب از این منبعها استفاده شده است.
https://www.spiritualityandpractice.com/films/reviews/view/24509/les-miserables
https://3brothersfilm.com/blog/2013/01/les-miserables-2012
https://www.theguardian.com/film/2013/jan/10/miserables-review
https://literaryanalysis.net/2012/12/25/movie-review-les-miserables/
اشتراک گذاری

