پرونده شاهرخ و سمیه را شاید با عنوان ” خیابان گاندی ساعت پنج عصر” به یاد داشته باشید. پرونده حیرت آوری که میتواند ساعت ها در بهت و وحشت تنهایتان بگذارد. خانم مهراوه فردوسی توانست روایتی خواندنی از این پرونده بنویسد و یک اثر متفاوت به جای بگذارد. یک پرونده واقعی را به دنیای کتاب و رمان آوردن را شصت سال پیش، یک نویسنده آمریکایی برای اولین بار انجام داد. رمان غیرداستانی به نویسندگی ترومن کاپوتی، که در ابتدا به صورت یک مجموعه چهار قسمتی در مجله نیویورکر در سال 1965 و به صورت کتاب در سال 1966 منتشر شد، تقریبا یک تحول اساسی در ادبیات به شمار میرفت. کاپوتی از تکنیک های داستانی برای بیان پرونده های جنایی سال 1959 استفاده کرد. یلووال مدیا در کمال خونسردی به بررسی فیلمی که از این اثر در سال 1967 ساخته شد میپردازد.
کانزاس، نوامبر 1959

این کتاب در ابتدا هرب کلاتر، یک کشاورز گندم موفق و محبوب را معرفی می کند که در شهر کوچک هلکامب، کانزاس، به همراه همسرش، بانی، و فرزندان نوجوانشان، نانسی و کنیون، زندگی می کند. چهاردهم نوامبر سال 1959 است که راوی از آن به عنوان آخرین روز زندگی آنها یاد میکند. چراکه آنها توسط پری اسمیت و دیک هیکوک به قتل رسیدند. این دو مرد در زندان ایالتی کانزاس با هم آشنا شدند و پری منتظر است تا دیک در اولاته، کانزاس، در 400 مایلی (644 کیلومتری) شرق هولکامب با او ملاقات کند. پس از ورود دیک، آنها برای جنایت برنامه ریزی شده مواد لازم را تهیه می کنند و اواخر شب به خانه مزرعه می رسند.
صبح روز بعد یکی از دوستان نانسی می آید تا با خانواده به کلیسا برود. وقتی کسی در را باز نمی کند، او به دنبال دوست نزدیک نانسی سو کیدول می گردد و با هم وارد خانه کلاتر می شوند و متوجه می شوند که نانسی به ضرب گلوله کشته شده است. آنها با پلیس تماس می گیرند و با بررسی های بیشتر اجساد دیگر نیز پیدا می شوند. در حالی که شهر هولکامب با این کشف وحشتناک سروکار دارد، پری و دیک به اولاته باز می گردند.
آلوین دیویی از اداره تحقیقات کانزاس پرونده را رهبری می کند و چندین مظنون بالقوه پیدا می شوند اما در نهایت بیگناهیشان اثبات می شود. در همین حال، دیک وقتش را در کانزاس سیتی درحالی میگذراند که وضعیت مالی خوبی ندارد.
در زندان ایالتی کانزاس، فلوید ولز گزارشی خبری از قتلهای کلاتر میشنود. ولز کارمند سابق کلاتر است و ثروت کلاتر را برای دیک تعریف کرده بود. دیک نقشه ای برای دزدی و قتل کلاتر با کمک پری طراحی کرد (در واقع، هیچ گاوصندوقی وجود نداشت و پول بسیار کمی در خانه نگهداری می شد.) فلوید معاون نگهبان را مطلع می کند و اولین فرصت را برای دیویی فراهم می کند. پلیس کانزاس، KBI با مصاحبه با والدین دیک شروع به تحقیق در مورد مظنونین جدید می کند. همانطور که تحقیقات ادامه دارد، دیک و پری یک ماشین را می دزدند و به کانزاس سیتی باز می گردند تا دیک بتواند اندکی پول به جیب بزند. این زوج سپس برای کریسمس به میامی می روند. بعد هم به لاس وگاس، جایی که در 30 دسامبر ماشین دزدیده شده آنها شناسایی می شود و دستگیر می شوند. وقتی بازرسان KBI به دیک میگویند که شاهد زندهای برای قتلها وجود دارد، او زنده ماندن کسی را انکار میکند و سپس معتقد است که پری خانواده کلاتر را کشته است. پری در ابتدا منکر همه چیز میشود. با این حال، هنگامی که داستان او در مورد انجام یک قتل در سالهای گذشته مطرح می شود، او متوجه می شود که دیک اعتراف کرده است و او نیز به جنایات اعتراف می کند. آنها را به کانزاس بازگردانده و محاکمه می کنند.
زمان اجرای عدالت

دیک و پری به اندازه کافی برای رسیدگی قانونی مناسب هستند و یک محاکمه دراماتیک برگزار می شود. روانپزشک اجازه ندارد یافته های خود را وارد کند که پری ممکن است از اسکیزوفرنی پارانوئید رنج می برد و اینکه دیک ممکن است اختلال شخصیت داشته باشد، و هر دو مجرم شناخته شده و به اعدام محکوم می شوند. آنها پنج سال آینده را بدون موفقیت در اعتراض به حکم سپری می کنند. آنها در 14 آوریل 1965 اعدام می شوند. در صحنه آخر کتاب، دیویی با سو کیدول در قبرستان ملاقات می کند و با هم صحبت می کنند.
فیلم در کمال خونسردی یک نمونه پیشگام از هر دو رمان غیرداستانی و داستان جنایی واقعی مدرن است. دنیای قربانیان به سختی و دلسوزانه بازسازی می شود، اما علاقه واقعی کاپوتی به زندگی عاطفی پری و دیک و آنچه ممکن است آنها را به چنین افراط و تفریط کشنده ای سوق دهد است. او همچنین از قطبیت های این مورد به عنوان نقطه شروع برای بررسی بزرگتر ارزش های آمریکا در اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 60 استفاده می کند. کاپوتی در حالی که تحقیقات ادامه داشت شروع به جمع آوری اطلاعات برای کتاب کرد و دوستش هارپر لیو را با خود آورد تا به او کمک کند تا اعتماد مردم محلی را جلب کند. در پایان شش سال را صرف تحقیق و مصاحبه کرد. انتشار این کتاب کاپوتی را به یک شهرت ادبی تبدیل کرد که یک نسخه سینمایی تحسین شده نیز به کارگردانی ریچارد بروکس، در سال 1967 ظاهر شد.
اشتراک گذاری

