روایت‌هایی از کافه و کافه‌نشینی در سینما

روایت‌هایی از کافه و کافه‌نشینی در سینما
زمان مطالعه: 5 دقیقه
0
(0)

چای و قهوه و سیگار

اگر بنا بود مکانی که کسی تنها یا جمعی دور هم می‌نشینند، گفتگو می‌کنند و چای و قهوه می‌نوشند، اسمی به غیر از کافه داشته باشد؛ احتمالا “مأمن‌گاه” واژه‌ی برازنده‌ و کاملی بود در نامیدن این مکان. کافه برای خیلی‌ها بعد از خانه، اولین سقفی است که به فراقت در آن ساعتی می‌نشینند، مطالعه می‌کنند، خلوت می‌کنند، صحبت می‌کنند و وقتی سبک شدند راه را سمت خانه می‌گیرند و زندگی‌شان را ادامه می‌دهند. احتمالا خیلی از کارگردان‌ها باید اهل کافه و کافه نشینی باشند که روتین آدم‌های قصه‌هایشان هم به کافه‌ها برو و بیایی داشته باشند. در این نوشتار یووال مدیا نگاهی داریم به شخصیت‌های معروفی در جهان سینما که کافه‌نشینی بخشی از روزمره‌شان بود.

ژولی در سه‌گانه‌ی آبی _ کریشتوف کیشلوفسکی

ژولی در سه‌گانه‌ی آبی

آفوگاتو؛ ترکیب جادویی بستنی وانیلی و قهوه، همیشه برایم یادآور ژولی سوگوار است که برای فراموش کردن گذشته و مرگ دختر و همسرش، در یک گوشه قدیمی و شلوغ شهر در آپارتمانی پناه گرفته و گاهی ساعتی را در کافه نزدیک آپارتمانش سر می‌کند.

یکی از مشهورترین نماهای سه رنگ آبی، تصویر حبه قندی است که قهوه را جذب می کند. یک حبه قند بالای یک فنجان قهوه که قبل از ریختن در فنجان در قهوه خیس می شود. لحظه‌ای دیگر دنبال در آن انعکاس جولی روی یک قاشق وارونه آویزان در گردن یک بطری آب به ما نشان داده می‌شود؛ و هنگاهی که با نگاهی محزون قهوه را آرام  روی بستنی‌اش می‌ریزد؛ این کلوزآپ‌های ساده از سه رنگ آبی، تجسم تجربه فضا و واقعیت برای ژولی است. مهمتر از آن، به عنوان استعاره‌ای برای پیام فیلم عمل می کند – این فیلمی است در مورد یافتن آزادی شخصی در غم، آسیب و از دست دادن، با مشاهده رابطه بین جدایی عاطفی و صمیمیت ذهنی.

از همین است که کیشلوفسکی دیالوگ را کم و کم و کمتر می‌کند، تا زمانی که فقط ضروری‌ترین کلمات گفته شود و بقیه چیزها از طریق تصاویر بیان شود. او به چهره انسان اعتماد دارد.

لحظاتی وجود دارد که در آن می‌توانید نمای نزدیک از اشیاء خاص را ببینید، مانند سایه‌های روی فنجان قهوه جولی روی میزی در یک کافه روبروی پنجره. فوق العاده! کیشلوفسکی شعری بصری را از پیش پا افتاده های روزمره، خلق می‌کند.

بنشی‌های اینیشرین _ مارتین مک‌دونا

بنشی‌های اینیشرین

جزیره  اینیشرین، یک صخره روستایی بادگیر در سواحل ایرلند، در هیچ نقشه دنیای واقعی دیده نمی شود، جایی که طنز شوخ طبعانه با خشونت وحشتناک همراه می‌شود.

فیلم تراژدی و کمدی است در باب پایان یک دوستی؛ که بین خنده‌دار، وحشتناک و دلخراش به شکلی باشکوه در نوسان است.

سال 1923 است، و در جزیره خیالی  اینیشرین، صداهای جنگ داخلی ایرلند در سراسر آب شنیده می شود. هر روز ساعت 2 بعدازظهر، دامدار پادریک  با بهترین دوستش کولم به کافه محلی می‌روند. پادریک یک روح ساده است که می تواند ساعت ها در مورد پوسیدگی دندان اسب صحبت کند. کولم متفکری که موسیقی می نویسد، کمانچه می نوازد و طعمه حملات ناامیدی وجودی می شود. کولم که از گذشت زمان ونداشتن دست‌آورد افسرده شده، مصمم است با هر سالی که باقی مانده است، کاری خلاقانه انجام دهد، ودر اولین اقدام تصمیم می‌گیرد پادریک را از زندگی خود کنار بگذارد و خود را از شر حرف‌های بیهوده یک مرد با تفکری محدود خلاص کند.

اما پادریک از دوستی با او عقب‌نشینی نمی‌کند، رنجش را به خشم، سخاوت را به پستی و دوستی را تبدیل به  انتقام می‌کند. کولم که به طور فزاینده ای ناامید شده، تهدید می کند که انگشتان دست کمانچه نواز خود را قطع خواهد کرد، مگر اینکه پادریک عقب نشینی کند.

پترسون _ جیم جارموش

پترسون

پترسون داستان یک شاعر و اشعار اوست، او یک راننده اتوبوس است که در پترسون نیوجرسی زندگی می‌کند. پاترسون راننده در هر حالی شعر می نویسد. او هنگام رفتن و برگشتن به انبار شعر می‌نویسد، در دفترش روی فرمان اتوبوس می نویسد، وقتی منتظر شروع شیفت است می‌نویسد، در ساعت ناهار در حالی که روی نیمکتی در کنار مکان مورد علاقه‌اش، آبشار بزرگ رودخانه پاسائیک نشسته، می‌نویسد و نسخه‌ای از «اشعار ناهار» فرانک اوهارا در کنار جعبه نهار خود دارد. او روی میز تنگش در زیرزمینش می نویسد که دور تا دورش را وسایل و تجهیزات ساختمانی احاطه کرده است. اشعاری که پترسون فکر می کند و می نویسد در واقع از ران پاجت (که در تیتراژ پایانی ذکر شده است) هستند و فیلم پر از آنهاست.

جارموش روایت می‌کند که: در صحبتی با یک کلاسیک نویس بزرگ در سال 1983، از نبود شعر در زندگی عمومی ابراز تاسف کردم. او پاسخ داد که تقصیر فیلمسازان است – که اگر فیلمسازی شعر را در فیلمنامه یک فیلم سینمایی بزرگ قرار دهد، شعر دوباره رایج می شود. بنابراین جارموش یک گام فراتر رفته است – او فیلمی ساخته است که مملو از شعر است.

جارموش سکانس‌های غنایی فوق‌العاده‌ای از تغییر نوردهی‌های چندگانه ایجاد می‌کند، با صدای درایور که اشعار پترسون (به جای پاجت) را می‌خواند در حالی که آنها به خط پاترسون روی صفحه نمایش داده می‌شوند. همچنین شعری از ویلیام کارلوس ویلیامز وجود دارد، “این فقط برای گفتن است”، شعری که در مورد آلوها است، که توسط پترسون در جریان کار خوانده می‌شود.

پاترسون در رختخواب در کنار همسرش، لورا از خواب بیدار می شود. لحظه ای با او دارد به سرکار میرود؛در لحظه‌های انتظار شعر می‌نویسد، به حرف‌های مسافران گوش می‌دهد، به خانه برمی‌گردد (صندوق پستی کج شده را در حالی که از خیابان بالا می رود تعمیر می کند). غذا می خورد و با لورا صحبت می کند. شب‌ها با بولداگ انگلیسی‌اش ماروین راه می‌رود، سپس در کافه‌ی همیشگی‌اش می‌نشیند، آرام آرام آبجوی می‌خورد و با دوستش گپ می‌زند و به رفع ناراحتی برخی دیگر از افراد معمولی بار کمک می‌کند. او در تمام طول هفته شب‌ها به کافه می‌رود. او با خود و تنهاست و در این خلوت خود خواسته زندگی می‌کند.

قهوه و سیگار _ جیم جارموش

قهوه و سیگار

پشت یک میز به صرف قهوه و سیگار؛ این عمومی‌ترین شکل نشستن آدم‌ها برای گوش دادن به یکدیگر است و جیم جارموشِ سینماگر از این نزدیکترین حالت آدمی فیلمی با یازده اپیزود ساخته در باب تنهایی انسان‌ها.

فیلم ساده است و سیاه و سفید بودن به سادگی‌اش افزوده است. این فیلم اغلب بسیار خنده دار، گهگاه روشنگر اما تقریبا مدام صادقانه. با اینکه فیلم از هنرپیشگان مشهوری چون آنتونیو بنینی و کیت بلانشت و نیز تام ویتس بهره برده ولی هیچ کدام از هنرپیشگان دیگر دست کمی از آنها ندارند. نور پردازی برای بهره برداری از فضای ساده و سیاه و سفید بسیار موفق است. البته فیلم بردار کمترین مشکل را داشته زیرا در پیچیده ترین پلانها حداکثر سه نقطه را نشانه رفته که یا یکی از دو طرف را نشان داده و یا از بالای میز فیلمبرداری کرده است. اسپانسرهای فیلم هم سازندگان سیگارهای مالبرو و کمل و یکی دو مارک دیگر بوده اند. هرچند خود فیلم هم دراستودیوی اسموکرز اسکرین تهیه شده است.

در فیلمنامه‌ها بازیگران و نوازندگانی حضور دارند که معمولاً خودشان را بازی می‌کنند، اما در برخوردهای داستانی (یا گاهی اوقات بداهه) می‌شوند. اگرچه اپیزودها به هم مرتبط نیستند، اما برخی از موتیف‌ها، ارجاعات و حتی خطوط مکرر مشترک وجود دارد که به‌طور آزاد آنها را با هم متحد می‌کند. بیشتر مکالمات روی میزهایی با میزهای شطرنجی انجام می شود – یک موتیف متحد کننده که به طور نامحسوس این موضوع را تقویت می‌کند که افراد به ندرت به روشی مستقیم با یکدیگر ارتباط برقرار می کنند.

نقطه قوت فیلم هم این است که تمامی پرسوناژها در پی زنده بودن و زندگی کردن هستند و به دنبال یافتن صدایی مشترک. حتا اگر این صدای مشترک علاقه دو طرف به سیگار و قهوه و یا درخت باشد.

چقدر این پست مفید بود؟

برای امتیاز دادن به پست روی ستاره کلیک کنید!

میانگین امتیاز 0 / 5. تعداد آرا: 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

0 دیدگاه