اگر بخواهید جزیره کوچک و دوستداشتنیتان در سواحل نیوانگلند را به مارتاز وینیارد بعدی تبدیل کنید، اما آن جزیره پر از افسانههایی درباره آدمخواری محلی، عجوزههای دریایی، قاتلان دلقکنما، مه سمی و هیولاهایی باشد که دختران نوجوان را در تختخوابشان سلاخی میکنند، چه کار میکنید؟ حالا اگر عجوزههای دریایی، مه سمی و قاتلان دلقکنما واقعً وجود داشته باشند چه؟ در آن صورت، احتمالا افسانههای آدمخواری و هیولاها را هم نمیتوان چندان بیاساس دانست.
این همان مخمصهای است که در سریال «خلیج بیوهها» (Widow’s Bay) شهردار جزیره، تام لوفتیس با بازی متیو ریس، را در آن گرفتار میشود. مجموعهای ۱۰ قسمتی که به بهترین شکل ممکن از قرار گرفتن در یک دستهبندی مشخص سر باز میزند. شاید وحشت آشکارترین عنصر آن باشد، اما سریال بسیار فراتر از یک اثر ترسناک معمولی است. با این حال، طرفداران ژانر وحشت هم ناامید نخواهند شد. کیتی دیپولد، نویسنده و خالق سریال، به همراه هیرو مورای که پنج قسمت نخست و تعیینکننده لحن مجموعه را کارگردانی کرده، تقریبا تمام کلیشههای محبوب این ژانر را با علاقه و مهارت به کار گرفتهاند. در ادامه این مقاله یلووال مدیا به معرفی و بررسی این سریال برنده جایزه امی می پردازیم. با ما همراه باشید.
داستان خلیج بیوهها
وایک با بازی استیون روت، ماهیگیری الکلی است که نقش پیشگوی بدشگون داستان را بر عهده دارد. هشدارهای او درباره نفرین جزیره در ابتدا از سوی تام، که سالهاست چنین داستانهایی را باور ندارد، نادیده گرفته میشود. کوچهای تاریک و مملو از وحشت داریم؛ اتاق هتلی که زمان در آن به شکل متفاوتی میگذرد و فریادهای وحشت از پشت در آن شنیده نمیشوند؛ خبری از وایفای نیست و آنتن تلفن هم مدام قطع میشود، اما در عوض چراغهایی که مرتب سوسو میزنند و قطعی برق دقیقا در بدترین لحظات ممکن فراوان است.
زخمهایی داریم که خونریزیشان متوقف نمیشود، بیمارانی که از کما بیرون میآیند و به زامبی تبدیل میشوند، ناقوسهای زنجیرشده کلیسا به صدا درمیآیند و البته مه بیشتری که از راه میرسد. غافلگیریهای ناگهانی و صحنههای خونآلود نیز با اندازه و زمانبندی بسیار خوبی در طول داستان پخش شدهاند.
ترسناک است، اما قرار است حسابی هم بخندید
با تمام اینها، «خلیج بیوهها» یک کمدی هم هست؛ چیزی میان کمدی محیط کار و کمدی خانوادگی. تام علاوه بر تمام اتفاقات عجیب جزیره، باید با مجموعهای از اهالی نامتعارف و اعضای نهچندان کارآمد تیم شهرداریاش هم سروکله بزند.

انتخاب کیت اوفلین برای نقش پاتریشیا، دستیار ارشد تام، یکی از نشانههای روشنی است که نشان میدهد سازندگان سریال دقیقا میدانند چه میکنند. این نقش کاملا متناسب با تواناییهای اوفلین است؛ ترکیبی درخشان از چهرهای بیحالت و آرام با حالوهوایی که هر لحظه ممکن است به جنون کشیده شود. همین انتخاب بازیگر نوید اثری متفاوت، نامتعارف و حسابشده را میدهد.
بازی تحسین برانگیز متیو ریس
انتخاب متیو ریس نیز شایسته تحسین است. او بیشتر به خاطر نقشآفرینیهای دراماتیک قدرتمندش در تلویزیون شناخته میشود؛ از بازی در نقش فیلیپ جنینگز، جاسوس شوروی که در «آمریکاییها» (The Americans) با هویتی جعلی زندگی میکند، تا نقش آزاردهنده و فراموشنشدنیاش در یکی از قسمتهای جنجالی سریال «دختران» (Girls) ساخته لنا دانهام و نقش اخیرش بهعنوان مردی مسحورکننده که به قتل همسرش مظنون است در «هیولای درون من» (The Beast in Me).

ریس تقریبا همیشه فوقالعاده است، اما در اینجا با سهولتی تحسینبرانگیز میان وحشت، کمدی و لحظات کاملا انسانی جابهجا میشود. «خلیج بیوهها» واقعا لحظاتی دارد که شما را با صدای بلند میخنداند، اما در کنار آن صحنههایی آمیخته به اندوه درباره مرگ همسر تام و لحظاتی صمیمانه میان او و پسر نوجوان سرکشش نیز وجود دارد. البته آیا واقعا هر سریالی باید یک نوجوان سرکش داشته باشد؟ این تقریبا تنها ایرادی است که میتوان به مجموعه گرفت؛ حتی آنقدر جدی نیست که بتوان آن را نقد نامید و بیشتر شبیه غر زدن است. اما در سریالی که تا این اندازه تازه و سرزنده به نظر میرسد، ورود حتی اندکی هوای کهنه هم به چشم میآید.
شخصیتهایی که فقط برای پر کردن جزیره نیامدهاند
میان تام و دیگر شخصیتها نیز لحظات درخشان و از نظر روانشناختی دقیقی شکل میگیرد؛ بهخصوص در رابطه او با وایک. وایک بیش از هرکس دیگری تام را به یاد دارد؛ همان پسربچهای که پس از طلاق والدینش، هر تابستان برای دیدن پدرش به جزیره میآمد.
او همچنین تنها کسی است که میداند تام در کودکی، هنگام بازیای شبیه زنگ زدن به در خانهها و فرار کردن، فقط وانمود میکرد زنگ خانه مردم را میزند. از نظر وایک، تام یک ترسو است. رابطهای که بهتدریج میان این دو شکل میگیرد و این پرسش را پیش میکشد که آیا ویژگیهای دوران کودکی تام هنوز شخصیت بزرگسالی او را تعیین میکنند، بهتنهایی یکی از دلایل ارزشمند برای تماشای سریال است.
خلیج بیوهها فقط درباره هیولاها نیست
پس در کنار وحشت و کمدی، باید درام یک شهر کوچک را هم به ترکیب «خلیج بیوهها» اضافه کنیم. اهالی عجیب جزیره و کارکنان ناکارآمد شهرداری صرفا برای رنگولعاب بخشیدن به داستان حضور ندارند؛ آنها شخصیتهایی کاملاند و در کنار یکدیگر جامعه جزیره را میسازند. هرکدام در کنار عادتها و ویژگیهای عجیبشان، مشکلات و شادیهای خود را دارند.

پاتریشیا نمونهای از تنهایی و ناتوانی در برقراری ارتباط است؛ مشکلاتی که طرد شدن او از سوی دخترانی که زمانی همکلاسیاش بودند و حالا بزرگسال شدهاند، تشدید شده است. آنها معتقدند پاتریشیا برای جلب توجه دروغ گفته که مردی که چند نفر از دوستانشان را به قتل رسانده بود، زمانی به او نزدیک شده است.
«خلیج بیوهها» نشان میدهد راههای زیادی برای تسخیر شدن وجود دارد و شر نیز میتواند از مسیرهای مختلف به درون یک جامعه نفوذ کند. درست مانند بهترین آثار ژانر وحشت، این سریال یادآوری میکند که شاید نیروهای فراطبیعی در نهایت کمخطرترین چیزی باشند که باید از آن ترسید.
ترکیب میر اهل ایستتاون و شتز کریک؛ اما با هویتی مستقل
در نهایت، «خلیج بیوهها» سریالی غنی و تماشایی است؛ اثری بزرگسالانه، خندهدار، ترسناک و در عین حال انسانی. میتوان آن را ترکیبی از «میر اهل ایستتاون» (Mare of Easttown) و «شتز کریک» (Schitt’s Creek) دانست، اما عنصر دیگری نیز در آن وجود دارد که هویتی منحصربهفرد به سریال میبخشد.
پس وارد «خلیج بیوهها» شوید؛ آبهایش پر از عجوزههای دریایی است، اما جای دوستداشتنیای است!
منبع: وبسایت گاردین
اشتراک گذاری

